نقدي بر مقاله ي « عرفان و صوفي گري»
برادر بزرگوار كاك مهدي نويسنده ي وبلاگ « پارادايمي جديد » در وبلاگ خود مطلب قابل تأملي را در مورد «صوفي گري و عرفان » نوشته اند كه كار ايشان در جاي خود به سبب اهميت موضوع جاي بسي تقدير و تشكّر دارد امّا از آن جايي كه در زمينه ي موردبحث ايشان بنده نيز مطالعات مختصري داشته ام و به نوع دلبستگي خاصّي نيز به انديشه هاي غني وصائب عرفاني دارم و همچنين به دعوت خود كاك مهدي كه مرا نيز به مطالعه و نظر در مورد مطلب اخير وبلاگشان فراخوانده اند ، چند نكته اي را در نقد و توضيح مقاله ي « صوفي گري و عرفان » به عرض مي رسانم. اميدوارم كاك مهدي عزيز از نقد و زبان صريح اين نوشته نرنجد چون مادر اين ميادين فكري بيش تر از تمجيد و مداهنه به تحليل و مباحثه محتاجيم .به قول سعدي « از صحبت دوستي برنجم كه اخلاق بدم حسن نمايد .»
1- نوشته ي جناب كاك مهدي از لحاظ زباني، املايي، نگارشي، دستوري ، جمله بندي و.. داراي اشكالات فراواني است و غلط هاي نگارشي درآن بيداد مي كند. سروته بسياري از جمله ها و مرز بسياري از نقل قول ها چندان مشخّص نيست به صورتي كه به خاطر جمله بندي هاي ضعيف درك معني و ارتباط بسياري از جمله ها و بندها با هم چندان به سادگي ممكن نمي گردد .
2- مطلب ايشان از حيث منطقي انسجام چنداني ندارد . معلوم نيست كاك مهدي درصدد نفي و انكار تصوفّند يا اثبات و تأييد آنُ بالاخره دقيقاًمشخّص نمي گرددكه ايشان حق را به كه مي دهند؛ به دكتر سروش كه اهل عرفان است و عرفا را پيوسته گرامي داشته است و در يكي از آثار خود تنها راه حل نجات بشر را از گرداب مشكلات عصر جديد در توِسل و تشبّث به عرفان مي داند و يا به كسروي عرفان ستيز كه همه ي بدبختي ها ي مملكت ما را از چشم عرفان مي بيند ؟
3- ميراث صوفيه ارزشمند تر از آن است كه به سادگي و راحتي رد و ابطال گردد ؛واقعاً اگر از فرهنگ ايراني عرفان و تصوف گرفته شود ديگرچه چيز باارزش و قابل ارائه ي در آن باقي مي ماند ؟ احمد كسروي را به سبب برخي كارهاي با ارزشش مانند كتاب « تاريخ مشروطه ي ايران» بايد ستود امّا حقيقتاً بسياري از آثار ديگر او مانند صوفي گري و... ارزش علمي چنداني ندارند و براي شناخت و قضاوت درست در مورد ميراث غني صوفيّه بايد به اشخاص و منابع معتبر تري مراجعه كرد . به نظر من زنده ياد دكتر عبدالحسين زرين كوب ، در اين زمينه ،گوي سبقت را از همگان ربوده است و خيلي واقع بينانه- و نه مغرضانه و احياناً جانبدارانه - در چندين كتاب خود چون « ارزش ميراث صوفيه ، جست و جو در تصوف ايران و دنباله ي جست و جو در تصوف ايران و... » به بررسي اين نحله هاي فكري پرداخته است . ايشان خيلي آگاهانه به آسيب شناسي عرفان و تصوف مي پرازد و جنبه هاي « شومي » را نيز - به تعبير استاد- در آن مي بيند امّا زرين كوب جنبه هاي مثبت و غني عرفان و تصوف را صد البته بسي غني تر و ارزشمند تر مي داند و گواه نظر مثبت و عنايت ويژه ي ايشان در مورد عرفان ، حجم كم نظير كتاب ها و مقالاتي است كه ايشان در اين زمينه نگاشته اند .
4- عرفا ي بزرگ ما اگر با عقل و استدلال چالش مي كنند بيش تر عقل فلسفي را مدّ نظر دارند و مطلق عقل را هرگز رد نكرده اند و آن ها عقلي را مي پذيرند كه بخشش يزدان است و جوشش آن به تعبير مولوي در ميان جان است و قهراً اين عقل با عقل عقيله ي فلاسفه و عقل و منطق ارسطويي و عقل ابزاري و... تفاوت ها دارد . عرفا را بايد از فرط عقل مجنون دانست وتعبير عقلاي مجانين در مورد آن ها به همين خاطر است و نه به خاطر ستيز با عقل و آن ها بعد از امتحان و سنجش خرد است كه در وادي هاي ديگري قدم مي گذارند . چنانكه مولانا مي فرمايد . . « آزمودم عقل دورانديش را بعد از اين ديوانه سازم خويش را »
5- درست است برخي از عرفا در برابر مغول چندان تاب مقاومت نداشتند و برخي همچون نجم الدين رازي كشور و حتي زن و فرزند خود را تنها گذاشته و گريختند امّا شمار عرفاي شهيد هم در فرهنگ ما كم نيستند . مگر عطار و شيخ نجم الدين كبري و...بسياري از عرفاي بزرگ ديگر را همين قوم تاتار به خاك و خون نكشيدند ؟ در ثاني در كجاي عالم فيلسوفان و انديشمندان بزرگ را به ميدان جنگ مي فرستند ؟
6-چرا بايد در تحليل هر شكستي پاي غرب را به ميان آوردو تصور نمود كه شب و روز غربي ها نشسته اند و دارند براي بدبختي و عدم پيشرفت ما تلاش مي كنند . درست است كه بسياري از غربيان به عرفان و تصوف ايراني و به كل فرهنگ ما نگاه هايي اورينتاليستي دارند امّا آيا واقعا ً رشد عرفان و تصوف در ايران دسيسه ي غرب است براي دور كردن ما از علم گرايي و نوگرايي ؟ در حاليكه بسياري از عرفا برخلاف برخي گروه هاي ديگر هميشه طرفداران خود را به نوگرايي و حركت فراخوانده اند « هين سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود وارهد از حدّ جهان بي حد و اندازه شود » مرتبط دانستن عقب افتادگي علمي ما به دسيسه هاي غربيان نوعي فرافكني است و مشكل ما در اين زمينه دلايلي دارد كه بيش تر دروني هستند .آخر رابطه ي ما به غرب به قول دكتر زيبا كلام رابطه ي الّا كلنگي كه نيست؛ يعني همين كه آن ها بالا رفتند ما هم بايد جبراً به پايين سقوط كنيم .
7- در مورد اين كه راز پيش رفت غربي ها از طريق علم گرايي آن ها بوده است سخن شما صائب است و به قول اقبال لاهوري « قوت افرنگ از علم و فن است » امّا همين علم گرايي نيز مشكلاتي را براي آن ها به وجود آورده است كه خود غربي ها امروز به شدّت از آن نگرانند و استقبال آن ها از آثار عرفاني و شرقي هم به خاطر اين خلأ روحي و دروني است كه علم جديد نمي تواند آن را جبران نمايد . و در اين جاست كه شعار بازگشت به شرق و بازگشت به خويشتن علامه اقبال لاهوري كه خود تحصيل كرده ي فلسفه ي غرب بودند بيش تر معني و اهميّت مي يابد .
8- شايد عد ه اي از متصوفه اهل شكم بارگي وراحت طلبي ومي خوارگي بوده باشند امّا در آثار مردان بزرگ عارف ما نظير مولانا ، حافظ ، سعدي و... نيز توصيه به كار و تلاش و كوشش و نوآوري و خلاقيّت كم نيامده است . به قول مولانا « كسب بايد كرد تا تن قادر است » امّا دعوت آن ها به انزوا و گوشه گيري و... هم دلايلي داشته است و هرگز جنبه ي مسئوليبت گريزي ندارد مگر در همين قرن معاصر كمند كساني كه به خاطر شرايط پيش آمده مردم را به دلايلي مختلف به عدم فعاليت سياسي فرا مي خوانند ؟ به كار بردن الفاظي چون مي و مطرب و مغبچه و... نيز در شعر عرفا معني مجازي و استعاري دارد و گرنه هيچ يك از عرفا مانند شعراي غير عارف اهل شراب و كباب نبوده اند . چنانكه منوچهري مي گويد « ما اهل شرابيم و ربابيم و كبابيم » چنانكه نظامي – كه مقام عرفاني چنداني هم ندارد - مي گويد « و گرنه به مردي كه تا بوده ام به مي دامن لب نيالوده ام » در ثاني مگر شراب خواري و عياشي چه شأني دارد كه بايد غربي ها فرضاً خيام را به خاطر مي خوارگي اش بستايند . به نظر مي رسد علاقه مندان خيام چيز هاي ديگري را وراي شراب و مي و ساقي و... در اشعار حكيم خيام مي بينند .
9- تصّور مي كنم جناب عالي به علّت پيچيدگي موضوع تصورچندان درستي از نظريه ي وحدت وجود نداريد ، چون اين نظريه يكي از پيچيده ترين نظريات عرفاني است و چه بسيار عرفايي كه به خاطر باور به اين انديشه ها به دار آویخته شدند . وحدت وجود نه تنها سد راه فرد گرايي نيست بلكه يكي از مهم ترين راه هاي ممكن در زمان خويش بر اي رسيدن به فرد گرايي بوده است و حتي تعدادي از متفكران معاصر شطحيات عرفاني و انا الحق گفتن هاي كساني چون حسين بن منصور حلاج را با برخي از انديشه هاي فويرباخ مقايسه مي كنند كه صدالبته قياسي مع الفارق و صددرصد غير صحيح است .
10- چند سال قبل ترجمه ي اثري را از « شيخ جميل زينو » استاد دانشگاه مكّه ي مكرمه مطالعه نمودم كه در آن جناب شيخ جميل هرچه بد و بيراه بود نثار عرفاي ايراني و غير ايراني « غزالي ، مولوي و حافظ ، ابن عربي و ابن فارض و ... كرده و همه ي آنان را مشرك و ملحد به شمار آورده بودند و ايشان نيز راز بدبختي مسلمانان را عرفاي مسلمان دانسته بودند . بايد ازاين شيخ مكّي پرسيد شما كه اين همه با انديشه هاي عرفاني سر عناد و ستيزداريد واقعاً براي پيشرفت اسلام و معرفي آن به عنوان يك مكتب مترقّي در جهان چه كاري كرده ايد ؟
11- نكته ي اخير اينكه مي گويند زماني « برنارد شاو » گفته بود كه در باره ي هيچ موضوعي مثل ازدواج در تاريخ سخنان بي ربط و نادرست گفته نشده است امّا من تصورم اين است كه در كشور ما در مورد بسياري از مسائل چون دين و سياست و .... سخنان نادرست بسيار گفته شده است و بايد مواظب خطرات اين چنين سخناني بودو آگاهانه آن ها را به كار نبرد و تكرار ننمود . براي شناخت حداقلي پيدا كردن از عرفان ، بايد عرفان نظري را شناخت امّا شناخت دقيق ان مستلزم تجربه و ورود به آن عرصه است . چون تجربه هاي عرفاني چنانكه ويليام جيمز در كتاب « دين و روان » مي گويند قابل بيان نيستند . به قول مولانا خالد نقشبندي
« اگر مرد راهي در دوست باز است وگر قصّه جويي حكايت دراز است »
