تبليغاتX
ساحت نگاه

ساحت نگاه

فرهنگی. ادبی. دینی

نقدي بر مقاله ي « عرفان و صوفي گري»

   برادر بزرگوار كاك مهدي نويسنده ي وبلاگ « پارادايمي جديد » در وبلاگ خود مطلب قابل تأملي را در مورد «صوفي گري و عرفان » نوشته اند كه كار ايشان در جاي خود به سبب اهميت موضوع جاي بسي تقدير  و تشكّر دارد امّا از آن جايي كه در زمينه ي موردبحث ايشان بنده نيز مطالعات مختصري داشته ام و به نوع دلبستگي خاصّي نيز به انديشه هاي غني وصائب عرفاني دارم و همچنين به دعوت خود كاك مهدي كه مرا نيز به مطالعه و نظر در مورد مطلب اخير وبلاگشان فراخوانده اند ، چند نكته اي را در نقد و توضيح  مقاله ي « صوفي گري و عرفان »  به عرض مي رسانم. اميدوارم كاك مهدي عزيز  از نقد و زبان صريح اين نوشته نرنجد چون مادر اين ميادين فكري بيش تر از تمجيد و مداهنه به تحليل و مباحثه محتاجيم .به قول سعدي « از صحبت دوستي برنجم    كه اخلاق بدم حسن نمايد .»  

1-  نوشته ي جناب كاك مهدي از لحاظ زباني، املايي، نگارشي، دستوري ، جمله بندي و..  داراي اشكالات فراواني است و غلط هاي نگارشي درآن بيداد مي كند. سروته بسياري از جمله ها و مرز بسياري از نقل قول ها چندان مشخّص نيست  به صورتي كه به خاطر جمله بندي هاي ضعيف  درك معني و ارتباط بسياري از جمله ها و بندها با  هم چندان به سادگي ممكن نمي گردد .   

2-  مطلب ايشان از حيث منطقي انسجام چنداني ندارد . معلوم نيست كاك مهدي  درصدد  نفي و انكار تصوفّند  يا اثبات و تأييد آنُ بالاخره  دقيقاًمشخّص نمي گرددكه ايشان حق را به كه مي دهند؛ به دكتر سروش كه اهل عرفان است و عرفا را پيوسته گرامي داشته است  و در يكي از آثار خود تنها راه حل نجات بشر را از گرداب مشكلات عصر جديد در توِسل و تشبّث به عرفان مي داند  و يا به كسروي عرفان ستيز  كه همه ي بدبختي ها ي مملكت ما را از چشم عرفان مي بيند ؟

3- ميراث صوفيه ارزشمند تر از آن است كه به سادگي و راحتي رد و ابطال گردد ؛واقعاً اگر از فرهنگ ايراني عرفان و  تصوف گرفته شود ديگرچه چيز باارزش و قابل ارائه ي در آن باقي مي ماند ؟ احمد كسروي را به سبب برخي كارهاي با ارزشش مانند كتاب « تاريخ مشروطه ي ايران»  بايد ستود امّا حقيقتاً بسياري از آثار ديگر او مانند صوفي گري و... ارزش علمي چنداني ندارند و براي شناخت و قضاوت درست در مورد ميراث غني صوفيّه بايد به اشخاص و منابع معتبر تري مراجعه كرد . به نظر  من زنده ياد دكتر عبدالحسين زرين كوب ، در اين زمينه ،گوي سبقت را از همگان ربوده است و خيلي واقع بينانه- و نه مغرضانه و احياناً جانبدارانه  - در چندين كتاب خود چون « ارزش ميراث صوفيه ، جست و جو در تصوف ايران و دنباله ي جست و جو در تصوف ايران و... » به بررسي اين نحله هاي فكري پرداخته است . ايشان  خيلي آگاهانه به آسيب شناسي  عرفان و تصوف مي پرازد و جنبه هاي « شومي » را نيز - به تعبير استاد-  در آن مي بيند امّا  زرين كوب  جنبه هاي مثبت و غني عرفان و تصوف را صد البته بسي غني تر و ارزشمند تر مي داند و گواه نظر مثبت و عنايت ويژه ي ايشان در مورد عرفان ، حجم كم نظير كتاب ها و مقالاتي است كه ايشان در اين زمينه نگاشته اند .

4- عرفا ي بزرگ ما اگر با عقل و استدلال چالش مي كنند بيش تر عقل فلسفي را مدّ نظر دارند و مطلق عقل را هرگز رد نكرده اند و آن ها عقلي را مي پذيرند كه بخشش يزدان است و جوشش آن به تعبير مولوي  در ميان جان است و قهراً اين عقل با عقل عقيله ي فلاسفه  و عقل و منطق ارسطويي و عقل ابزاري و... تفاوت ها دارد  . عرفا را بايد از فرط عقل مجنون دانست وتعبير  عقلاي مجانين در مورد آن ها به همين خاطر است  و نه به خاطر ستيز با عقل و آن ها بعد از امتحان و سنجش خرد است كه در وادي هاي ديگري قدم مي گذارند  . چنانكه مولانا مي فرمايد .  . « آزمودم عقل دورانديش را     بعد از اين ديوانه سازم خويش را »

5- درست است برخي از عرفا در برابر مغول چندان تاب مقاومت نداشتند و برخي همچون نجم الدين رازي كشور و حتي زن و فرزند خود را تنها گذاشته و گريختند امّا شمار عرفاي شهيد هم در فرهنگ ما كم نيستند . مگر عطار و شيخ نجم الدين كبري و...بسياري از عرفاي بزرگ ديگر را همين قوم تاتار به خاك و خون نكشيدند  ؟ در ثاني در كجاي عالم فيلسوفان و انديشمندان بزرگ را به ميدان جنگ مي فرستند ؟

6-چرا بايد در تحليل هر شكستي پاي غرب را به ميان آوردو تصور نمود كه شب و روز غربي ها نشسته اند و دارند براي بدبختي و عدم پيشرفت ما تلاش مي كنند . درست است كه بسياري از غربيان به عرفان و تصوف ايراني و به كل فرهنگ ما  نگاه هايي اورينتاليستي دارند  امّا آيا واقعا ً رشد عرفان و تصوف  در ايران دسيسه ي غرب است براي دور كردن ما از علم گرايي و نوگرايي ؟ در حاليكه بسياري از عرفا برخلاف برخي گروه هاي ديگر هميشه  طرفداران خود را به نوگرايي و حركت  فراخوانده اند « هين سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود     وارهد از حدّ جهان بي حد و اندازه شود » مرتبط دانستن عقب افتادگي علمي ما به دسيسه هاي غربيان نوعي فرافكني است و مشكل ما  در اين زمينه دلايلي دارد كه بيش تر دروني هستند .آخر رابطه ي ما به غرب به قول دكتر زيبا كلام رابطه ي  الّا كلنگي كه نيست؛ يعني همين كه آن ها بالا رفتند ما هم بايد جبراً  به پايين سقوط كنيم .

7- در مورد اين كه راز پيش رفت غربي ها از طريق علم گرايي آن ها بوده است سخن شما صائب است  و به قول اقبال لاهوري « قوت افرنگ از علم و فن است  » امّا همين علم گرايي نيز مشكلاتي را براي آن ها به وجود آورده است كه خود غربي ها امروز به شدّت از آن نگرانند و استقبال آن ها از آثار عرفاني و شرقي هم به خاطر اين خلأ روحي و دروني است كه علم جديد نمي تواند آن را جبران نمايد . و در اين جاست كه شعار  بازگشت به شرق و بازگشت به خويشتن  علامه اقبال لاهوري كه خود تحصيل كرده ي فلسفه ي غرب  بودند بيش تر معني و اهميّت مي يابد  .  

8-  شايد عد ه اي از متصوفه اهل شكم بارگي وراحت طلبي ومي خوارگي بوده باشند امّا  در آثار مردان بزرگ عارف ما  نظير  مولانا ، حافظ ، سعدي و... نيز توصيه به كار و تلاش و كوشش و نوآوري و خلاقيّت  كم نيامده است . به قول مولانا « كسب بايد كرد تا تن قادر است    » امّا  دعوت آن ها به انزوا و گوشه گيري و... هم دلايلي داشته است و هرگز جنبه ي مسئوليبت گريزي ندارد مگر در همين قرن معاصر كمند كساني  كه به خاطر شرايط پيش آمده مردم را به دلايلي مختلف به  عدم فعاليت سياسي فرا مي خوانند ؟ به كار بردن الفاظي چون مي و مطرب و مغبچه و... نيز در شعر عرفا معني مجازي و استعاري دارد و گرنه هيچ يك از عرفا مانند  شعراي  غير عارف اهل شراب و كباب نبوده اند . چنانكه منوچهري مي گويد « ما اهل شرابيم و ربابيم و كبابيم » چنانكه  نظامي – كه مقام عرفاني چنداني هم ندارد -  مي گويد « و گرنه به مردي كه تا بوده ام    به مي دامن لب نيالوده ام  » در ثاني مگر شراب خواري و عياشي چه شأني دارد كه بايد غربي ها فرضاً خيام را به خاطر مي خوارگي اش بستايند . به نظر مي رسد علاقه مندان خيام چيز هاي ديگري را  وراي شراب و مي و ساقي و...  در اشعار حكيم خيام مي بينند .

9- تصّور مي كنم جناب عالي به علّت پيچيدگي موضوع تصورچندان درستي از نظريه ي وحدت وجود نداريد ،  چون اين نظريه يكي از پيچيده ترين نظريات عرفاني است و چه بسيار عرفايي كه به خاطر باور به اين انديشه ها به دار آویخته شدند . وحدت وجود نه تنها سد راه فرد گرايي نيست بلكه  يكي از مهم ترين راه هاي ممكن در زمان خويش بر اي رسيدن به فرد گرايي بوده است و حتي تعدادي از متفكران معاصر  شطحيات عرفاني  و انا الحق گفتن هاي كساني چون حسين بن منصور حلاج را با برخي از انديشه هاي فويرباخ مقايسه مي كنند كه صدالبته قياسي مع الفارق و صددرصد غير صحيح است .    

10-  چند سال قبل  ترجمه ي اثري را از  « شيخ جميل زينو »  استاد دانشگاه مكّه ي مكرمه مطالعه نمودم  كه در آن جناب شيخ جميل هرچه بد و بيراه بود نثار عرفاي ايراني و غير ايراني « غزالي ، مولوي و حافظ ، ابن عربي و ابن فارض و ...  كرده و همه ي آنان را مشرك و ملحد به شمار آورده بودند و ايشان نيز  راز بدبختي مسلمانان را  عرفاي مسلمان دانسته بودند . بايد ازاين  شيخ مكّي  پرسيد شما كه اين همه با انديشه هاي عرفاني سر عناد و ستيزداريد واقعاً براي پيشرفت اسلام و معرفي آن به عنوان يك مكتب مترقّي در جهان  چه كاري كرده ايد ؟

11-  نكته ي اخير اينكه مي گويند زماني « برنارد شاو » گفته بود كه در باره ي هيچ موضوعي مثل ازدواج در تاريخ سخنان بي ربط و نادرست گفته نشده است امّا من تصورم اين است كه در كشور ما در مورد بسياري از مسائل چون دين و سياست و .... سخنان نادرست بسيار گفته شده  است و بايد مواظب خطرات اين چنين سخناني بودو آگاهانه آن ها را به كار نبرد و تكرار ننمود . براي شناخت حداقلي پيدا كردن از عرفان ، بايد عرفان نظري را شناخت امّا شناخت دقيق ان مستلزم تجربه و ورود به آن عرصه است . چون تجربه هاي عرفاني چنانكه ويليام جيمز در كتاب « دين و روان » مي گويند قابل بيان نيستند . به قول مولانا خالد نقشبندي

        « اگر مرد راهي در دوست باز است       وگر قصّه جويي حكايت دراز است »

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 15:41  توسط عبدالله لطیف پور  | 

منطق كفش و تخم مرغ

  دكتر  عطا ءا... مهاجراني را به خاطر قلم توانايش در حوزه ي ادبيات و نيز به خاطر  انديشه هاي اصلاح طلبانه و به خاطر دفاع هاي  آگاهانه اش از دين  و خصوصاً به خاطر نگارش چندين كتاب ارزشمند همچون « نقد توطئه ي آيات شيطاني و... هميشه ستوده و گرامي داشته ام هرچند برخي مسائل اخلاقي او را نيزخلاف شأن او و نه خلاف شرع - خود آن ها-  مي دانم . وبلاگ پرمحتواي ايشان را لينك كرده ام و پيوسته از برخي مطالب زيباي آن استفاده مي كنم ،هرچند ايشان متأسفانه در گذاشتن كامنت ها كمي  اهل ملاحظه كاري است  و خيلي از كامنت هاي را كه در آن ها صداهاي متفاوت و نه مخالف وجود دارد حذف مي كنند ؛امّا جورج بوش را به عنوان يك سياست مدار اهل جنگ  نه تنها در خارج از كشور بلكه در داخل خود آمريكا نيز خيلي ها دوست ندارند و انتخابات رياست جمهوري گذشته درآن كشور نشان مي دهد كه مخالفان سياست هاي ايشان در آمريكا در اكثريتند و محبوبيت ايشان در آن كشور شديداً رو به كاهش بوده است – هرچند اين اقدام اخير خبرنگار عراقي مي تواند معادله را تغيير دهد -   من نيز كه بيش تر در جهان شعر و ادبيات  زندگي  مي كنم و دلبر سياست چندان برايم دل ربايي نمي كند ، هرگز نمي توانم كساني را كه به جاي عروسك بر سر كودكان مظلوم در عراق و افغانستان و...  بمب مي ريزند دوست داشته باشم و حمايت كنم . امّا در ماجراي «منتظر زيدي »لحن مهاجراني را  به عنوان كسي كه چند سال وزارت فرهنگ ايران را در يكي از بهترين دوران تاريخ سياسي ايران  به عهده داشتند در حمايت از اقدام اين خبرنگار معترض كمي جاي  تأمل مي دانم . به راستي آيا  لحن مهاجراني در اين مورد چندان اختلافي با لحن همان سرمايه دار سعودي كه مي خواهد كفش هاي اين خبرنگار رادر قبال ميليون ها دلار خريداري كند دارد ؟

 قطعاً نام « منتظر زيدي » در تاريخ ثبت خواهد شد و در مورد درست و نادرست بودن اقدام او تاريخ و آيندگان قضاوت مي كنند و من در اين جا قصد تحليل و تقبيح و ...اين حادثه را ندارم ا؛مّا سخنان جانبدارانه ي كسي را كه خود در دوراني كه دستي در قدرت داشتند بارها قرباني اين چنين برخوردها و جسارت هايي بوده است  وتخم مرغ ها و گوجه ها را به سوي او و همفكرانش پرتاب كرده اند كمي شگفت انگيزمي دانم .شگفت انگيز و حيرت آور به اين جهت كه يك وزير فرهنگ معتقد به منطق و گفت و گو منطق كفش و فحش را  بر منطق گفت و گو و مباحثه و مناظره ي رودررو ترجيح مي دهد . آيا دكتر مهاجراني كه خود استاد تاريخ اند مي پذيرد  و خشنود است كه  نام كساني  كه با او و همقطارانش شبيه اين برخوردها را در مقياسي ضعيف تر در داخل كشور داشتند با عظمت و ابهّت در تاريخ ثبت گردد ؟ 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 13:26  توسط عبدالله لطیف پور  | 

شامورتی بازی به دو معنی

    چند روز قبل از طريق مدارس سطح شهر بليط هايي در ميان دانش آموزان پخش گرديد كه در آن اعلام شده بود كه در روزهاي آينده يك گروه نمايشي كه بيش تر اعضاي آن بازيگران سريال موفّق « شب هايي برره » است در سقّز و در سالن ارشاد حضور مي يابند و دانش آموزان مي توانند همراه والدين خود در اين مراسم شركت كنند و از تخفيف ويژه ي پنجاه درصدي استفاده كنند . با اصرار دختر دبستانيم من نيز به ديدن اين « چشم بندي » ها رفتم ولي خبر از بازيگران سرشناس سريال شب هاي برره نبود تا دقايق آخر كه يكي از آن ها صرفاً براي گپ و گفتگويي ساده به صحنه فراخواند شد و با گفتن چند خاطره ي آبكي خواست كه كمي حضّار را بخنداند امّا  خاطرات ايشان نيز نتوانست حضار را چون متوجه شدند كه بد غفلتي شده بخنداند و برنامه در هفتاد و پنج دقيقه با اجراي چند صحنه ي  نمايش آكروباتيك و شامورتي بازي و.... به پايان رسيد و جالب اينكه همين چند نوجوان و نونهالي كه حركت هاي نمايشي را انجام مي دادند چندان آماده نبودند . هزينه ي بليط اين نمايش  ها هم بدون تخفيف پنج هزار تومان بود و براي دانش آموزان چيزي در حدود نصف آن مبلغ . اين گروه چند روز در سقز حضورخواهند داشت و بعد از اينكه پول هاي بي زبان مردم را پارو مي كنند كمي هم به ريش ما مي خندند و به مركز بر مي گردند . در مورد اين برنامه ذكر نكات زير را لازم دانستم .

1- خوشبختانه شهر ما سقز به قول عباس حقيقي « سه قز به هوي ئه ژماري ئه ب   جد ياني « جاي علم و ادب » جاي علم و ادب و هنر است و در آن گروه هاي هنري و نمايشي زيادي حضور دارند  چرا بايد در آن به جاي اين نمايش هاي سطحي و اين گروه هايي دست سومي و.. به نسل جوان و گروه هاي هنري و نمايشي داخل شهر چنين اجازه هايي داده نشود و يا از شهرها ي كرد نشين ديگر كه انصافاً در هنر و نمايش حرفي براي گفتن دارند نبايد دعوت به عمل آيد . امسال در جشنواره ي تئاتر كه در سقز برگزار شد نمايش هايي اجرا شد« مانند شه ري داهوله كان و بنه ماله ي چن چي و... »  كه بدون تعصب در سطح نمايش هاي درجه يك مركز هم بودند امّا علي رغم درخواست كارگردانان آن ها هرگز اجازه ي نمايش به صورت عمومي نيافتند .

2- واقعاً در اين قضايا چه كساني مسئولند و چرا بايد هرچند سال يك بار « علي اكبري » هايي در سقز ظاهر شوند و اين چنين با هنر و احساسات مردم بازي كنندو ميليون ها تومان  براي خود كسب در آمد كنند .  

3-  اگر حتي بپذيريم كه حضور اين گروه ها در سقز از سر نيازي بود و ناچارا مي بايست حضور مي يافتند آيا مبلغ پنج هزار تومان براي ديدن اين نمايش منصافانه است . مگر هزينه ي ديدن فيلم هاي سينمايي موفق در سينماها چقدر است ؟

4-ما نيز متأسفانه  زود تحت تأثير تبليغات قرار مي گيريم و فكر مي كنيم كه هراثري كه  از خارج از شهر و استان مي آيد از ارزش بيش تري برخوردار است امّا حقيقتاً اين چنين نيست . به ياد دارم چند سال قبل زماني كه دكتر الهي قمشه اي را به سقز دعوت كرده بودند ازدحام مردم به حدي بود كه ورود به سالن به سختي امكان پذير بود جالب اينكه در پشت درها كساني را ايستانيده بودند و دست رد به سينه ي آن ها مي زدند كه خودشان كم از الهي قمشه اي نبودند . هرچند بي انصافي است اگر حضور پربركت استاد قمشه اي را با اين گروه هاي ضعيف مقايسه كنيم .                               

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387ساعت 10:37  توسط عبدالله لطیف پور  | 

مستدرک

     مي خواستم در مورد آسيب شناسي وبلاگ نويسي  و کامنت نویسی چند موردي را اشاره كنم و به قول بیهقی قلم را در این مورد بگریانم امّا قبل از من دوستان ديگري اين دين را ادا كرده اند و داد سخن داده اند . امّا در مورد وبلاگ من و معدود كامنت ها يي كه اكثراً در آن ها توهين به دين اسلام و ساحت مقدس نبي مكرم اسلام وجود دارد و نويسندگان محترم آن ها انتظار درج آن ها را نيز دارند بايد  عرض كنم كه حقيقتاً  بنده  از قرار دادن اين نظريات وهن آلود  معذورم . چون من حتي اگر روزي به هيچ ديني باور هم نداشته باشم هرگز به خود اجازه نمي دهم كه به اين شخصيّت بزرگ و نابغه سخني بگويم كه خلاف ادب و نزاكت باشد  به قول مولانا « نام احمد نام جمله انبياست   » امّا گاه در مورد وابستگي ما به قدرت هم سخناني گفته مي شود كه  من  حقيقتاً خود را از آن مبرا مي دانم .  من به ياد ندارم در دوران عمر خويش تاكنون هيچ خواست قدرتي و يا كسب منصبي را  داشته باشم . من حتي زماني كه با رأي همكاران بزرگوارم از چهارده راي،  سيزده راي را براي مديريت يك دبيرستان به دست آوردم باز از پذيرش اين پست به خاطر ترس از وجود برخي شائبه ها  ابا كردم هرچند واقعاً قدرت طلبي را نيز اگر به هر قيمتي نباشد چندان ناروا نمي دانم  .امّا در مورد كامنت « سرپه چه » در يك مورد حق با اوست و قصور از من بود .  سخن اخير اينكه اين قدر از بلاگر ها و ساير كساني كه كار فرهنگي و حتي سياسي مي كنند انتظار قهرمان سازي و قهرمان بازي نداشته باشيم ؛ من بر اين باورم از اين راه به جايي نمي رسيم . بايد واقعيات و حقيقت ها  را شناخت و ديد و در بيان آن ها كوتاهي نكرد و آماده ي پرداخت هزينه هم براي آن ها شد امّا هزينه ها بايد متناسب با توان و فايده اي باشد كه بر آن  سخن ها و نظر ها مترّتب است . از اين روزنه هاي كوچكي كه فعلاً براي ما وجود دارد سعي كنيم بهتر و مفيد تر استفاده كنيم و در اين عرصه از عقيده هاي خود بگوييم نه از عقده ها .   

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 17:14  توسط عبدالله لطیف پور  | 

انکار حقوق بشر انکار کرامت انسان

     شصت سال از تصويب اعلاميّه ي جهاني حقوق بشر در يكي از مهم ترين نهادهاي بين المللي جهان مي گذرد؛ اعلاميه اي كه پيامي جز صلح ، آشتي ، مدارا، برابري و انسانيت ندارد امّا مع الاسف امروزه  در گوشه و كنار جهان چه به سادگي بشريت هر روز  قرباني انواع  خشك مغزي ها ، نابرابري ها ،تعصبات و خشونت هاي  غير بشري  و غير انساني مي گردد .  چه به سادگي  به اين اعلاميه ها و مفاد آن ها  بي حرمتي ها  و دهن كجي ها مي كنند و بدون ترس از هرگونه مؤاخذه و محاكمه اي به اعمال غير انساني خود ادامه مي دهند .امروزه جنايات بزرگي كه در كركوك ، فلسطين ، بمبئي و ... صورت مي گيرد از چشم دوربين هاي خبري و وجدان هاي بيدار هرگز  مخفي نمي ماند.  به راستي آيا اين انفجارهاي مسموم به قول فروغ  طنين چه سخنان و آيه هايي هستند . پس « ولقد كرّمنا بني آدم »  كجا رفت . خداوند كه خود انسان را كريم آفريده است  او كي از خواري و حقارت و نابودي انسان خوشنود و خرسند است.  محی الدین ابن عربي دركتاب فصوص الحكم داستان داوود پيامبر را اين چنين ذكر مي كند « داوود پيامبر از طرف خداوند فرمان يافت بيت المقدس را كه ويران شده بود دوباره بسازد . چند بار آن را ساخت اما هر بار كه مي ساخت گلش نمي گرفت و فرو مي ريخت . بالاخره متوجه شد كه سرّي در كار است ؟ در گوش جان او گفتند:  به اين خاطر است كه تو آد م كشته اي . گفت خدايا،  به فرمان تو كشتم، فرمود درست است امّا من بندگانم را دوست دارم حتي اگر به فرمان من هم كشته باشي، كسي كه آدم بكشد نمي تواند مسجد بسازد  » نقل از كتاب ادب قدرت.... سروش

     ايرانيان هميشه از  منشور حقوق بشر كوروش هخامنشي كه عده اي آن را نخستين منشور حقوق بشر در جهان مي دانند  با احترام و افتخار ياد مي كنند كه البته جاي افتخار كردن هم دارد چون قرن ها قبل از اين اعلاميه ،كوروش اعلام مي كند « من تا روزي كه زنده هستم ، نخواهم گذاشت كه شخصي ، ديگري را به بيگاري بگيرد و بدون پرداخت مزد، وي را به كار وادارد » و همين اصل با كمي تغييرات در ماده ي چهار  منشور حقوق بشر هم آمده است؛  آن جا كه مي گويد: « هيچ‌کس را نبايد در بيگاری بردگی نگاه داشت؛ برده داری و تجارت برده بايد در تمامی اشكال آن ممنوع گردد »  هرچند متأسفانه در فرهنگ ايراني سندهايي نيز وجود دارد كه حاكي از وجود رسم زشت برده داري در جامعه تا قرن ها بعد از اسلام بوده است . براي مثال مي توان به كتاب قابوس نامه اشاره كرد كه متأسفانه عنصر المعالي يك باب از چهل و چهار با ب كتاب خود را به آداب « برده خريدن » اختصاص داده است « اگر بنده اي خري هشيار باش كه آدمي خريدن علمي دشوار است ............و برده خريدن و علم آن از جمله ي فيلسوفي است  »   

  مبناي بسياري از مواد اعلاميه ي حقوق بشر بر برابري و نفي تفاوت ها و اختلافات مذهبي ، فكري ، فرهنگي ، نژادي ، زباني و .. است و در هر جامعه اي كه اين اصول رعايت نشود مي توان از نقض حقوق بشر در آن جا سخن گفت . انسان  بسيار ارزشمند است و حقوق او را بايد مراعلات نمود و بايد هستي و وجود او از همه جهات محفوظ و مصون بماند. اگر در جامعه اي به همان نسبتي كه به تكاليف انسان ها توجه مي شود به حقوق آن ها نيز توجه نشود مي توان ادعا كرد كه در آن جامعه انسان كرامت و شرافت ندارد . چون به قول ولتر « بيست سال لازم است تا انسان از حالت گياهي يعني حالتي كه در شكم مادر دارد و حالت حيواني يعني حالتي كه در كودكي دارد به مرحله اي برسد كه نشاني از خرد در او نمايان شود . سي قرن لازم است تا چيز اندكي در باره ي تن او كشف كرد براي شناخت روان او زماني به درازي ابديت لازم است اما براي كشتن او تنها يك لحظه كافي است »

   شصتمين سال تصويب اعلاميه ي جهاني حقوق بشر را به تمام كساني كه به كرامت انسان و تعالي بشريت  باور دارند تبريك مي گويم . 

          من نیز به تبع نویسنده ی عزیز و بزرگوار وبلاگ  « نه از جنس خودم و نه از جنس شما » که مرا به نوشتن در مورد این موضوع حساس دعوت کردند نویسندگان وبلاگ های « من رویایی دارم» و » راه رفتن روی یخ » را که به راستی می توانند مطالب زیبایی در این مورد بنویسند دعوت به تداوم این بازی زیبا و پرمعنا و محتوا می نمایم .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 5:29  توسط عبدالله لطیف پور  | 

کدام گزینه ؟

  گراني بيداد مي كند ، جوانان از بي كاري و بي شغلي و بي در آمدي و آينده اي نامعلوم  رنج مي برند ، عده اي  از قدرت سوءاستفاده مي كنند و ميليون ها تومان از پول مردم را به جيب مي زنند ، وضعيت دانشگاه ها و دانشجويان از جنبه هاي مختلف چندان مناسب نيست ، ايران ازحيث  علمي و امنيتي با بسياري از كشورهاي جهان قابل مقايسه نيست ، روزنامه ها بسته مي شوند ، تصادفات جاده اي زياد شده و مي گويند هر بيست و پنج  دقيقه يك نفر براثر تصادف در جاده هاي ايران كشته مي شوند ، فقربه فحشا دامن زده و عده ي زيادي به خاطر فقر تن فروشي مي كنندبيماري و كمبود دارو در كشور مسئله ساز  شده است ، امسال هم قرار است قطعي گاز داشته باشيم و هزاران مشكل و مصيبت ديگر كه در كشور وجود دارد و همه به نوعي با آن روبه رو و دست به گريبانيم و همه به نوعي از اين مصايب رنج مي بريم.  در برابر اين همه مصايب چه بايد كرد ؟  آيا به راستي بايد پيوسته به تاريكي ها لعنت فرستاد يا هركدام از ما به سهم خود براي مقابله با اين مشكلات بايد شمعي برافروزيم ؟ ريشه هاي اين مشكلات در كجاست ؟ آيا مشكلات ما را خارجي ها به وجود آورده اند يا مشكل در شيوه ي  مديريت است ؟ آيا مديريت هاي كه بعد از انقلاب در ايران وجود داشته همه يكسان بوده اند يا اينكه بر اساس آمار و ارقام در مورد مشكلاتي كه به آن ها اشاره شد  اختلافاتي وجود دارد ؟

    در كلاس هاي خود من معمولاً پانزده دقيقه ي آخر را – بسته به نوع و سطح كلاس – به بحث ها و سوالات آزاد دانش آموزان اختصاص مي دهم . اين هفته كه به مناسبت آمدن دفترچه هاي كنكور كمي براي دانش آموزان صحبت كردم ، ديدم كه چند تن از آن ها نااميدانه مي گويند  كه دانشگاه به چه درد ما مي خورد ؟ و خيلي سخنان نااميدانه ي ديگر كه حقيقتاً من باشنيدن آن ها تحت تأثير قرار گرفتم . گفتم چرا اين قدر نااميدي و مأيوسيد ؟ ويكي از آنان در آمد كه چند  روز قبل يكي از همكاران چنان در مورد آينده ي كشور براي ما سخن گفته و آب پاكي را به دست ما ريخته  كه نه تنها ما به درس و دانشگاه بلكه به كل  زندگي نيز بدبين شده ايم و نمي دانيم واقعاً چرا زنده ايم و براي چه زندگي مي كنيم . من با شنيدن سخنان حقيقتاً تلخ آن ها به يادقهرمان نمايش نامه ي« در انتظار گودو » ي ساموئل بكت« استراگون و ولاديمير »افتادم كه آن قدر نااميد و بدبينند كه تصميم به خودكشي مي گيرند امّا حتّي براي خودكشي هم طنابي را نمي يابند . به راستي چرا بايد نسل جوان ما تا اين حد دلسرد و بي علاقه و نااميد باشند؟ چرا پويايي و حركت در جهت مثبت در آنان چندان ديده نمي شود ؟ ريشه و يا ريشه هاي اين ِيأس ها و دلمردگي ها در كجاست؟

    اگرچه چه  اكثراً مسائل سياسي را علت العلل اين مصائب مي دانند امّا من براين باورم كه ريشه ي بسياري از اين مشكلات به خاطر ضعف درسبك و شيوه هاي  مديريت است و تا زماني كه شيوه ها و سبك هاي مديريتي –و نه صرفاً تغيير مديران - در سطوح خرد و كلان تغيير نكنند چندان اميدي به بهبودي نيست . امّا آيا ما مي توانيم در تغيير سبك و روش مديريت ها و احياناً در تغيير  مديران در جامعه ي خود نقشي داشته باشيم سؤالي است كه مي تواند پاسخ هاي متفاوت و  متعارضي داشته باشد . عده اي بر آنند كه در وضعيّت فعلي امكان هيچ نوع تغييري در سبك و شيوه ي مديريت كشور محتمل نيست و عده اي بي خود و بي جهت خود را به سختي افكنده و زحمت ما مي دارند . امّا برخي نيز براين باورند كه اگر ما بخواهيم و حمايت هاي مداوم و نه مقطعي مردم باشد امكان تغييرات بسياري در شيوه ي مديريت اقتصادي و سياسي كشور وجود دارد . هركدام از اين گروه ها براي خود توجيهات و دلايلي دارند كه به نظرم تاريخ و آينده در مورد درستي و نادرستي اين نگاه ها قضاوت خواهد كرد .

   من در جواب دانش آموزان گفتم كه بالاخره ما براي اصلاح وضع كنوني بايد گزينه هايي را داشته باشيم ونبايد  بي تأمل و چشم بسته به آن ها جواب دهيم  . امروز حتي در سوالات كنكور هم در مورد يك سوال از گزينه ي« هيچ كدام»  كمتر استفاده مي شود و گزينه هايي داده  مي شود كه در مورد درست و نادرست بودن آن ها داوطلب  بايد كمي بينديشيد . آيا اگر درمورد آينده ي كشور و جامعه ي خود سوالي به اين صورت طرح گردد كه براي رفع مشكلات داخلي و اقتصادي و مديريتي  كشور كه همه به نوعي با آن آشنا و روبه رويم  چه راهي مي انديشيد  ؟آيا نبايد با كمي انديشه و تفكر و تأمل پاسخ داد ؟ و قبلاً پاسخ هايي نظير  هيچ كدام و هيچ و...  را در آستين داشت.

    يكي از راه هايي كه ما مي توانيم در تغيير سبك و شيوه ي مديريت در كشور خود نسبتاً دخالت داشته باشيم  از طريق انتخابات در دو حوزه ي قوّه مقننّه و مجريه و خصوصاً بحث رياست جمهوري است . گزينه هاي ديگري نيز براي اين تغييرات وجود دارد همچنانكه برخي ها به دخالت هاي خارجي ها اميد دارند  و يا تحريم واحياناً روش هاي ديگر .....                                                                        كساني كه در جامعه ديگران از آن ها سخن شنويي دارند و مي توانند با سخنان خود بر فكر و باور مردم و خصوصاً نسل جوان تأثير بگذارند بايد بيش تر در بد و خوب سخن خود بينديشند . ما جايزيم و آزاديم براي خود هرگونه بينديشيم و تصميم بگيريم امّا وقتي براي ديگران در موردي سخن مي گوييم بايد سخن ما بيش تر بر اساس انديشه و تأمل باشد . 

   به راستي از چه طريقي مي توان از اين همه آلام و مشكلاتي كه « گر بگويم وصف آن بي حد شود      مثنوي هفتاد من كاغذ شود » در كشور و جامعه وجود دارد بيش تركاست . شما دوستان گزينه ي درست را چه مي دانيد ؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آذر 1387ساعت 23:39  توسط عبدالله لطیف پور  | 

قربانی بهای عشق است .

   اديان برخلاف اختلافاتي كه در برخي از مبادي و مباني خود دارند در بسياري از مراسم و مناسك داراي اشتراكاتي هستند. در اكثر اديان و اساطير گذشته قرباني كردن به نوعي وجود داشته است . قرباني كردن به نوعي نشانه ي اين حقيقت است كه فرد براي آرمان ها و باورهايش حاضر است از عزيزترين دارايي هايش بگذرد . اگر خداوندگار او حتي از فرد معتقد مرگ عزيزانش را خواست بايستي بي بروبرگرد در برابر خواسته ي او سرتسليم و تعظيم فرود آرد . قرباني كردن در ميان مسلمانان ظاهراً ريشه در داستان زندگي ابراهيم پيامبر دارد كه حاضر شد براي رضاي خداي خود برگردن فرزند دلبند خود كارد بكشد .

   درتورات يكي از مهم ترين تراژدي ها داستان « يفتاح » است . اين پهلوان گويا نذر كرده اگر در جنگ پيروز شود نخستين كسي كه به استقبال او مي آيد او را قرباني خدايان كند كه دست برقضا دخترش براي تبريك پيروزي به استقبال پدر مي رود و او نيز دخترش را قرباني مي كند .

     در آيين زرتشت نيز به نوعي قرباني كردن مرسوم بوده است هرچند ايشان براين باور بود كه افرادي كه استطاعت مالي ندارند لازم نيست قرباني كنند . ايشان مي گويند « گاو مرد دهقان اگر در دست صاحبش باشدمفيد تر از آن است كه در راه خداي بي نياز ذبح گردد»

    در اسلام هم در كتاب خدا و هم در سنت نبوي به مسلمانان توصيه شده است كه به قدرتوان نحر و قرباني را انجام دهند و براي اين كار نيز در فقه اسلامي فوايد و  دلايل متعددي را ذكر كرده اند .

     قرباني نشان دهنده ي باور فرد و علاقه مندي او به برخي آرمان هاست . اگرما چيزي و هدف و آرماني را دوست داشته باشيم بايد حاضر باشيم در برابر آن آرمان و هدف هزينه هايي نيز پرداخت كنيم  چون این خاصیت معشوق هاست که برای سنجش میزان ارادت فرد به خود از او هزینه می خواهند به قول نالی « چونکه ئه بروی تو هیلالی عیده قوربانی ده وی » آيا مي توان از دوستي مردم ، وطن ، آزادي و... سخن گفت در حاليكه حاضر به پرداخت كمتر ين هزينه هم نگرديد ؟ آري عشق و دوستي و علاقه مندي هميشه هزينه بردار است و قرباني مي خواهد .

         « در زلف چون كمندش اي دل مپيچ كه آن جا        سرها بريده بيني بي جرم و بي جنايت

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 3:26  توسط عبدالله لطیف پور  | 

استادان بی بدیل

  اخيراً در يكي از سايت ها، خبري را خواندم در مورد اينكه قرار است تعدادي از استادان بازنشسته ي دانشگاه تهران و برخي از دانشگاه هاي ديگر دوباره به تدريس فراخوانده شوند . اين خبر اگرچه دربادي امر بسيار مسرّت بخش و خوشحال كننده است امّا حکایت از يك مشكل اساسي نيز درروند تعليم و تربيت و آموزش ما دارد و آن اينكه بسياري از اساتيد دانشگاه در رشته ي خود بي بديل اند وعلي رغم سال ها تدريس و افاضه جانشينان شايسته ي براي آن ها هنوز وجود ندارد .بالاخره اگر اين استادان يك دهه ي ديگر نيز به مسند تدريس فراخوانده شوند بايد عاقبت اين مسند خود را به شاگردان خويش واگذار كنند و خود از عرصه ي تدريس و تعليم خداحافظي كنند.به راستي چرا بايد بعد از رفتن كدكني ها، بشيّريه ها و شبستري ها خلأ وجود و حضور آن ها را همچنان احساس كرد و فرد و شاگرد شايسته اي نداشته باشند كه جاي خالي آن ها را در دانشگاه  پر كنند .

   به نظر مي رسد اين امر بيش تر ناشي از ابتر بودن نظام آموزشي ما باشد . سال قبل وقتي كه رتبه بندي دانشگاه هاي جهان  را يكي از موسسات خارجي اعلام كرده بود و در آن حتي در رتبه هاي سه رقمي نامي از دانشگاه هاي معتبر و بزرگ تهران نبود درداخل كشور بسياري اين رتبه بندي را سياسي مي دانستنند در حالي كه همين ناتواني دانشگاه ها و مراكز آموزشي ما در توليد استادان شايسته خصوصاً در حوزه ي علوم انساني نشان مي دهد كه اين رتبه بندي ها چندان بي اساس نبوده است وبايد براي نظام آموزشي خود از دبستان تا دانشگاه چاره انديشي هاي بهتري كرد .البته همين شخصيّت ها و سرمايه هاي بزرگي كه با رفتنشان نقصان بزرگي در دانشگاه ها ايجاد شده است هم اكثراً تحصيل كردگان دانشگاه هاي خارج از كشور ند و اكثراً در آن جا مدارج علم و كمال را اندوخته و آموخته اند و محصول سيستم آموزشي فعلي نيستند.

   امروزه دانشگاه ها و مؤسسات آموزش عالي در داخل كشور از حيث كميّت رشدي سريع و نسبتاً زيادي دارد . رئيس جمهور در سفرهاي استاني خود به هر شهر و بخشي كه سر زدند قول تأسيس يك شعبه از دانشگاه پيام نور را دادند امّا متأسفانه  آن قدر كه به كميّت دانشگاه ها توجه مي شود به كيفيت آن ها  عنايت نمي شود . بيماري مدرك گرايي و مبهم بودن آينده ي شغلي دانش جويان بسياري از رشته ها سبب شده است كه دانش جويان دغدغه ي چندان براي تحقيق و پژوهش نداشته باشند و فقط به همان جزوه هاي مختصر استادان خود و كسب نمره اكتفا كنند . به راستي آيا مي توان با جزوه خواندن و تست زدن  دانش جوياني تربيت كرد كه سهمي در توليد علم و معرفت بشري داشته باشند و جانشينان خوبي براي استادان شايسته ي پيشين خود باشند ؟     

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 1:41  توسط عبدالله لطیف پور  | 

دست دزدان را چگونه باید کوتاه کرد ؟

   خبر تلخ و ناخوشايند سرقت مسلحانه ي از طلافروشي هاي سقّز به سرعت در شهر پيچيده است و روايت ها در مورد عاملان و ميزان طلاهاي مسروقه و زخمي ها و ... فراوان است . در اين مجال من برآنم از زاويه اي ديگر و در مورد اين قضيّه سخن بگويم كه چرا اصولاً در جامعه چنين حوادثي رخ مي دهد و چگونه بايد با اين پديده ي زشت مقابله و مبارزه كرد؟

وقتي جرمي در جامعه رخ مي دهد فوراً تمام نگاه ها معطوف به فرد مجرم مي گردد و همه مي خواهند كه اين مجرمان به اشّد مجازات محكوم گردند و گاه مجريان قانون رابه خاطر  برخورد ملايم با تبهكاران سرزنش و نكوهش مي كنند و معتقدند كه بايد قانون و حكم  دين  در مورد آنان اجرا گرددو دست دزدان كوتاه گردد و احياناً اعدام شوند .

  مصطفي لطفي  المنفلوطي يكي از نويسندگان مطرح مصري است. ايشان متن كوتاهي دارد تحت عنوان « افسدك قومك يعني قوم تو، تو را فاسد كردند  » و در آن گفتگويي دارد با يكي از دزداني كه  قرار است به دار مجازات آويخته شود . ايشان در اين متن مي نويسند «  ايها المجرم الفاتك الذي يسلب الخزاين نفائسهاوالاجسام ارواحها ...... » اي دزد خونريزي كه اشياي گران بها را از گنجينه ها و روح ها را از بدن ها مي گيري  .........» خلاصه ي متن منفلوطي در واقع اظهار تأسف نويسنده است براي اعدام آن مجرم و نجات يافتن هم دستان او . ايشان مي نويسند كه درست است كه تو عامل اصلي سرقت هستي امّا تو شريك ها ي در اين جرم داري كه مي بايست همه به نوعي جريمه مي شدند « شريكك في الجريمه ابوك...، شريكك في الجريمه هذا المجتمع الانساني....... ، شريكك في الجريمه حكومتك و..... » ايشان هركدام از عوامل زير را به نحوي در توليد جرم و مجرمان در جامعه مؤثر مي داند . پدر را مجرم مي داند چون بين فرزند او و انسان هاي نادرست مانع نشد ، جامعه را مجرم مي داند كه در برابر اعمال ناشايست افراد آنان را تشويق مي نمايند ، وقتي دزدي مي كند او را زيرك و قتي حيله مي ورزد او را عالم؛ وقتي قتل مي كند او را شجاع و هنگامي كه دزدي مي كند او را زيرك مي دانند . حكومت ها را به اين خاطر مقصر مي داند كه در جاي مناسب خود بر دست دزدان نمي زند « فلاتضرب علي يدك »و اجازه مي دهند حلقه ها و رشته هاي ظلم همچنان ادامه يابد .

    امروزه با توجه به آسيب هاي رواني كه پديده ي دزدي در جامعه ايجاد مي كند واقعاٌ بايد تلاش نمود به صورتي  دست دزدان را از دزدي كردن كوتاه كرد ، چون در جامعه اي كه دزدي هست امنيت اجتماعي وجود ندارد، اما آيا دست دزدان را  فقط بايد با بريدن آن كوتاه كرد يابايد زمينه ي ايجاد دزدي را در جامعه فراهم ننمودو خشكاند ؟ همچنانكه برخي مفسرين جديد آيه ي « السارق و السارقه فاقطعوا ايديهما »  از قرآن كريم  را كه در مورد بريدن دست سارقان  مرد و زن است به صورت دوم تأويل مي كنندو براي آن معناي مجازي قائلند .

     زمستان سال 67 بود ، دقيقاً در آن هنگام بحث سلمان رشدي و كتاب آيه هاي شيطاني ايشان  مطرح بود .با يكي از  دوستان  از سه راه دخانيات به طرف چهارراه آزادي  مي آمديم كه ديديم چندين نفر يك مرد ژوليده  اي را تعقيب مي كنند و به ديگران مي گفتند « بيگرن ئه و دزه سه گ  ... » من واقعاً وقتي قيافه ي آشفته ي  او را ديدم و تلاشي كه مي كرد تا خود را از دست مشت و لگد تعقيب كنندگان و محاكمه ي مأموران  برهاند دلم به حالش سوخت .دوست من كه انسان نكته سنج و شوخي بود فرياد زد كه « بگيريدش اين سلمان رشديه ... » و بسياري از تعقيب كنندگان  با شنيدن اين سخن خنده داراز تعقيب او درماندند هرچند عاقبت عده اي او را گرفتند و چها كه با او نكردند . به راستي چه عاملي سبب شده بود كه اين فرد در آن فصل سرد دست در جیب دیگران ببرد و اين چنين بلاي را براي جان خود بخرد و چنين ريسك بزرگي بكند ؟

   باري ملخّص سخن ما اين است كه اگر چه دزدي يكي از شنيع ترين و زشت ترين رفتارهاي آدمي است و به قول ارسطو « هر بی شرافتی دزدی نیست؛ اما هر دزدی بی شرف است!" به نقل از دكتر مهاجراني » امّا بااين وصف به جاي دل خوش كردن به تنبيه _ كه صدالبته در جاي خود لازم و ضروري است -  بايد زمينه هاي رشد دزدي را در جامعه گرفت . چون متأسفانه با اين نابرابري اقتصادي كه بين مردم هست و هرروز گدا گداتر و غني غني تر مي گردد و با اين تورم و فقري كه شاهد آنيم هرروز بايد منتظر شنيدن  خبرهاي ناخوشايند تر از اين باشيم  .

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 15:33  توسط عبدالله لطیف پور  | 

با مخاطبان آشنا

  برخي از دوستان بزرگوار در ابراز نظرهاي شفاهي خود در مورد وبلاگ من  پيشنهاد مي كنند كه  در اين ساحت مجازي بيش تر مسائل سياسي روز جامعه در آن مطرح گردد و كمتر به مسائل ديني و مذهبي و مكتبي پرداخته شود و در عنوان وبلاگ نيز  سياست و فلسفه گنجانده شود و دين از آن حذف گردد . با تمام احترامي كه براي رأي دوستانه ي اين بزرگواران قائلم  امّا به نظرم قسمت دوم پيشنهاد كه خواهان عدم توجه به مسائل ديني است چندان صائب نمي نمايد . در مورد مسائل سياسي داخلي و خارجي علي رغم اينكه  تخصص من نيست امّا بنا به ضرورت گاه اظهار نظرهايي هم در برخي پست هاي وبلاگ من شده است چون بر اين باورم كه اگرچه سياست علم است و بايد اهل فن و تخصص به آن بپردازند امّا نسبت به تقديرات و مسائل سياسي روز هم نمي توان بي تفاوت بود چون به قول يوناني هاي قديم « شهروند بي آزار شهروند بي خاصيّت است »  بالاخره بايد هر رشته و تخصصي كه داشته باشيم  داراي موضع ونظر مشخصّي هم در مورد مسائل سياسي جهاني كه در آن زندگي مي كنيم  باشيم  . امّا در مورد اينكه چرا در اين عرصه مسائل ديني طرح مي شود من براين باورم كه چون هنوز هم در جامعه ي ما دين يكي از مهم ترين و بزرگ ترين قدرت ها ست نبايد نقش و تأثير آن را ناديده و دست كم گرفت . درست است كه دين در جامعه ی ما به علت فربهي بيش از حدخود و يا به دليل بد فهمي آن و به دلايلي ديگر احتياج به آسيب شناسي دارد امّا در مورد هستي و وجود و هژموني آن نمي توان ترديد كرد .  به قول يكي از روشنفكران ديني معاصر در يك جامعه ي ديني « هرنوع تغيير و اصلاحي بايد از رهگذر دين صورت گيرد . نقل به مضمون » و امروز نه تنها كساني كه دغدغه هاي ديني دارند بلكه حتّي برخي از گروه هاي اپوزسيون هم به اهميّت بحث از دين و استفاده ي درست و صحيح از آن تأكيد مي كنند . در مورد مسائل ادبي و ادبيّات هم ان شاء ا... در پست هاي اخير نگاه من معطوف به اين مسائل هم خواهد شد امّا در اين عرصه من هميشه سعي كرده ام فارغ از رشته و گرايش تحصيلي و ... آن چه را كه دغدغه ي ذهني من بوده است در معرض عرضه قرار دهم  تا چه قبول افتد و چه در نظر آيد .

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 22:15  توسط عبدالله لطیف پور  | 

بداندیشیدن یا نیندیشیدن ؟

    1- در تهران يكي از اساتيد بزرگوار زبان انگليسي دانشگاه ما، دكتر مجتبي منشي زاده ،  هميشه در كلاس هاي درس خود به ما توصيّه مي كردند كه براي يادگيري بسياري از مسائل جديد در حوزه هاي ادبيات ، دين ، فلسفه و...به محيط هاي ديگري غير از دانشگاه ها مراجعه كنيم چون به زعم ايشان در دانشگاه هاي ما به دلايلي ،چندان مجال انديشه و انديشيدن نيست و ايشان گاه بسيار با قاطعيّت  مي گفتند كه در تمام ايران فقط چند نفر معدود هستند كه مي انديشندو آن ها هم اكثراً در تهران اند وبيش تر  در فضاهاي غير دانشگاهي به فعاليّت فكري و انديشگي مشغول اند و ديگران بيش تر در دولت آن ها مي زيند .  اين مطلب را در اين جا داشته باشيد تا سري به مثنوي كبير مولانا بزنيم .

  2-  مولانا در مثنوي شريف آن جا كه از مقام انسان سخن مي گويد او را با« انديشه» برابر مي داند و معتقد است انسان چيزي جز انديشه نيست «  اي برادر تو همان انديشه اي       مابقي خود استخوان و ريشه اي   » دكتر بيات كه بيش تر مثنوي را بر اساس فلسفه ي ملا صدرا تدريس مي كرد معتقد بودند كه با توجّه به نظريّه ي حركت جوهري صدرايي انسان زماني كه وارد عرصه ي انديشه و فكر مي شود اين انديشه ها نه تنها بر روح بلكه بر جسم انسان نيز اثر مي گذارد و نهايتاً با ورود به عرصه ي انديشه خود به خود از كدورت جسم فردكاسته مي شود و به لطافت آن افزوده مي گردد و كم كم جسم فرد آن حالات مادي را از دست مي دهد و جنبه هاي روحي بيش تري مي گيرد ، بر همين اساس  ايشان سايه نداشتن پيامبر را نيز كه در روايات ديني آمده است از اين طريق توجيه مي كردند.

     3-  دكتر مير عبدالحسين نقيب زاده در مقدمه ي  كتاب ارزشمند « فلسفه ي كانت ، بيداري از خواب دگماتيسم » مطلب زيبايي را در مورد  جايگاه تفكر و انديشه در وجود آدمي بيان كرده است كه بي مناسبت نديدم قسمتي از ديدگاه ايشان را دراين جا مستقيماً نقل كنم . ايشان مي نويسند  «  بستگي زندگي آدمي به انديشه چنان است كه حتي اگر او بر آن شود كه نينديشد از عهده بر نمي آيد . كسي كه نمي خواهد بينديشد بد مي انديشد»

1-1-ديدگاه نخست اگر چه از به نحوي از سر بدبيني است امّا با توجّه به واقعيّات جامعه ي ما و سهم اندكي كه در توليد فكر و انديشه در سطح جهاني داريم مي تواند جاي تأمل باشد امّا اثبات آن مشكل است و جاي چند و چون دارد .  

1-2- ديدگاه مولاناي بزرگ هم در مورد برابري انسان با انديشه  اگرچه بسيار زيبا و عالي است و حتي ايشان خيلي قبل از كانت بر تقدم و تساوي  انديشه بر  وجود دلالت دارد  امّا از طرفي ديگر  با برخي از تعريفات جديد در مورد انسان فرق دارد چون به قول نيچه « يكي از كشف هاي مهم قرن اين است  كه انسان عبارت از ضمير نيست بلكه يك سيستم عصبي است »  

3-1- ديدگاه سوم به نظر من در اين ميان با واقعيّات جامعه و حال امروز ما بيش تر تطبيق دارد و به نظر مي رسد بيش تر مصائب و مشكلاتي كه ما در حوزه هاي مختلف فكري داريم ناشي از همين بدانديشي است .

    با نگاهي هرچند گذرا بر جامعه ي خويش و با عنايت به فعاليت هاي مختلفي كه در جامعه ي ما صورت مي گيرد و با توجه به سهم اندكي كه حتي اهل فكر ما در توليد فكر و انديشه در  عرصه هاي نظري و جهاني  خصوصاً در حوزه ي علوم انساني دارند اگرچه  مي توان به نحوي به وجود هر دو عارضه ي فرهنگي در جامعه يعني نينديشيدن و بدانديديشيدن  باور داشت امّا به باور ما در اين ميان سهم بدانديشي ها بسي  بيش تر است و ما بيش تر از اين ناحيه دچار آسيب و خسران مي گرديم .

  يكي از نشانه هاي وجود بدانديشي در جامعه نگاه ها و نگرش ها و قضاوت هاي يك سويه نگرانه و تك ساحتي است . بسياري از تقريرات و تحريراتي كه اين روزها در مورد مسائلي چون دين ، سياست ، علم و ... در جامعه ي ما  مطرح مي گردند به نحوي  ريشه در نوعي بدانديشي و سطحي نگري و يكسويه نگري  دارد.  چند جواب سطحي و غير علمي را براي تحليل تمام مسائل بشريّت هميشه در چنته داريم و با استفاده كردن از آن ها خيال خود را از بررسي هاي دقيق و غورو تدقيق و اندشيدن عميق در مورد بسياري از مسائل دشوار بشري آسوده مي گردانيم .انديشه و تفكر حكم مي كند كه ما در بررسي هر چيزي شأن و جايگاه واقعي آن را در نظر  داشته باشیم امّا متأسفانه قضاوت هاي ما نشان مي دهد كه اكثراً در مورد تحليل مسائل تك بعدي و تك ساحتي مي انديشيم ، اگر اهل دينيم حل تمام مشكلات عالم - حتي مسائل علم جديد - را از دين طلب مي كنيم و يا اگر باور ديني نداريم ريشه ي تمام مصائب را از چشم دين و دينداري مي دانيم. اين گونه مواجه با مسائل مي تواند ناشي از يك سابقه و عارضه ي دروني باشد . در روان شناسي از يك نوع عارضه ي رواني به نام « مونامونيا » سخن مي رود كه در آن برخي افراد – و خصوصاً عاشقان _  از عالم و آدم دل مي كنند و فقط يك شخص مورد نظر و توجّه و تمركز ذهن  آن ها قرار مي گيرد و  افرادي كه به اين عارضه گرفتارند با تمركز تمام بر آن  شي ء و شخص،  نگاه دقيق و عميق خود را  از بسياري از اشيا و اشخاص و مسائل ديگر بر مي دارند .

در مثنوي مولانا داستان زيبايي هست بدين مضمون كه فرد مريضي براي معالجه به پيش طبيبي مي رود، وقتي مريض مشكلات خود را براي  طبيب بيان مي كند، طبيب  علت اصلي  تمام درد هايي را  كه مريض از آن ها  شكايت مي كند وابسته به كهولت سن و پيري  اومي داند تا اينكه سرانجام مريض عصباني مي شودو پزشك معالج خود را اين چنين مورد سرزنش قرار مي دهد .      « گفت اي ابله براين بردوختي        از طبيبي تو همين آموختي  »  طبيب در كمال خونسردي و در جواب اين ناسزاهاي او  مي گويد اين بد و بيراه گفتن هاي تو هم دليلي جز پيري ندارد  ..... »

     مشكل يكسويه نگري و تك ساحتي بودن در حوزه ي انديشه آن قدر قوي و قدرتمند است كه همه به نحوي به آن گرفتارند همچنانكه حتي بسياري از فيلسوفان و روان شناسان بزرگ نيز از اين آفت بي نصيب نمانده اند . برتراند راسل  انگيزه ي تمام فعاليّت هاي آدمي را ميل به قدرت مي دانست و فرويد عقده هاي جنسي وماركس اقتصاد و...   امّا در اين ميان سهم ما در برخورداري  از نگاه هاي ايدئولوژيك و تك ساحتي و .... بسي بيش تر از ديگران است .  براي ترقي و تعالي و رشد تفكر و انديشه در جامعه ي خويش بايد همه ي ما  با دو بلاي بزرگ بدانديشي و يا نينديشيدن مبارزه كنيم و به قول يكي از بزرگان      « فكري به حال فكرمان » بكنيم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 1:32  توسط عبدالله لطیف پور  | 

داستان نويسي گمنام

   در دوران دانشجويي با توجّه به اينكه بسياري ازدوستانم جوانرودي هاي دلاور بودند و اين دانشجويان اكثراً مذهبي و الگوهايشان شخصيّت هاي ديني و از جمله ي آن ها مرحوم ملاّ محمّد ربيعي ،امام جمعه ی فقيد اهل سنت كرمانشاه ، بود در خوابگاه اكثراً كتاب هاي ايشان بين آن ها دست به دست مي گشت . يكي از آثار ايشان كه در آن هنگام من توانستم مطالعه نمايم داستان « عاليجناب گوريل » بود . اخيراً همين كتاب را در دست يكي از دبيران بزرگوار خود كه فعلاً افتخار همكاري با ايشان را در يكي از دبيرستان ها دارم و ایشان از شاگردان آقای ربیعی بودند  ، ديدم و آن را براي چند مدتي از ايشان به امانت گرفتم و يك بار ديگر اين داستان زيبا را البته با دقّت و تامل بيش تر مطالعه نمودم . استاد ربيعي از آن روحانيان برجسته اي بود كه علاوه بر تسلّط بي نظيرش بر علوم فقهي و ديني و متون تاريخي در حوزه هاي دیگری نيز چون قرائت قرآن، سرودهاي مذهبي ، شعر و داستان نويسي داراي بهره هاي فراواني بود .

    داستان عاليجناب گوريل او  نوعي افسانه ي تمثيلي  »fable » است و مي توان آن را از حیث سبک با« قلعه ي حيوانات » جورج اورول نويسنده ي شهير غربي قابل مقايسه  دانست  هرچند پيام و سطح اين داستان ها با هم متفاوت است . همچنین مي توان ماموستا ربيعي را از حيث داستان نويسي،  در سطح داستان مذهبي نويساني چون مرتضي مطهري  دانست كه با نگاشتن« داستان راستان»  مفتخر به دريافت جايزه ادبي از طرف يونسكو مي گردد اما از اين نويسنده ي خوش ذوق به دلايلي- كه شايدكرد بودنش يكي از آن هاست-  هرگز نديدم كه به خاطر كارهاي ادبي اش كسي تجليل و تكريمي به عمل آورد هرچند ايشان  هرگز خود را محتاج به تجليل و تكريم ديگران نمي دانست .    

   داستان در واقع شرح تفصيلي محاكمه ي سياهكاري هاي انسان توسط چند حيواني است كه به نوعي شهود و شعور و همدلي و هماهنگي رسيده اند و دشمن و استثمارگر واقعي خود را  كه همان انسان ها هستند تشخيص داده اند و اينك در اين دادگاه كه رياست آن را به  « گوريل »  واگذار كرده اند فردي را در قالب  استاد دانشگاه كه  مي تواند نماينده و سخنگوي خوبي هم براي دفاع از انسان ها باشد  به عنوان نماينده ي انسانهاي قابيلي در آن جا هر چند با زور و اكراه  امّا بالاخره احضار كرده اند و تمام حيوانات و پرندگان و گياهان هر كدام به نوعي در دادگاه حضور يافته و به تظلم و دادخواهي  مي پردازند . نماينده ي قابيليان اگر چه در جريان محاكمه به دفاع از خود مي پردازد امّا وقتي هركدام از دادخواهان مصائبي را كه بر سر آن ها  آمده است  به روشني بيان مي كنند او جز تسليم و پذيرش حداقل نيمي از اتهامات چاره اي نمي يابد . بعد از محاكمه ايشان به اشد مجازات محكوم مي گردند و حتي وصيّت نامه ي خود را نيز تهيّه مي نمايد   امّا طرفه اينكه وقتي درخواست وكيل مي كند يكي از حيوانات وكالت او را قبول مي كند و با عنايت به نيمه ي دوم و جنبه ي مثبت وجود آدمي  وكيلش او را از مرگ نجات مي دهد و در پايان او را مشروط به رعايت برخي مسائل از جمله حقوق حيوانات و نباتات آزاد مي كنند  و.... اگرچه در مورد اين داستان گفتني ها زياد است امّا به ذكر چند مورد بسنده مي كنم.

1- داستان اگر چه از آغاز تشكيكي در مورد شأن انسان است و خليفه اللهي او را به چالش مي كشد  و بيش تر  بدبيني هاي توماس  هابز را در مورد انسان به ياد مي آورد كه مي گفت   « انسان گرگ انسان است » و ايشان نيز هر چند از زبان شخصيت هاي داستان  انسان را  مصيبه الله تلقي مي كند امّا در پايان داستان  بالاخره اين عقيده تعديل مي گردد و مطلق انسان را شر نمي داند و آن ها را به دو گروه    « قابيليان و هابيليان » منقسم مي داند ، اي كاش در پايان داستان به همين سادگي چالش و گره و جدال داستان به راحتي به پايان نمي رسيد .

2-  چنين نگرشي به جنبه ي دوبعدي و دوبني داشتن انسان ريشه در  قرآن و حتي مكتب ها و متون قبل از اسلام دارد وحتي فلسفه و روان شناسي جديد نيز « خصوصاً كساني چون نيچه و فرويد و... » به نحوي اين دوبني بودن آدمي و ساختار شخصيّتي و وجودي اورا را تأييد مي كنند.

3-  در فلسفه ي اسلامي نيز كساني چون ملاصدراي شيرازي  انسان ر ا از حيث منطقي و فلسفي     « نوع متوسط » مي دانندو نه نوع اسفل ويا نوع اكمل و برتر و...  

4-  زبان و بيان كتاب بسيار شيرين وشفاف و روان است اگرچه در مواردي تلاش نویسنده براي مسجّع نويسي سبك بيان او را كمي غير طبيعي و غير امروزي كرده است هرچند تسلّط ايشان بر زبان فارسي و فارسي نويسي ستودني است .  

5-   كتاب ايشان از حيث سياسي نيز قابل تأمل است ايشان در چند جاي كتاب فساد و ظلم انسان را ناشي از قدرت و زور او مي داند و مثل بسياري از نويسندگان غربي قدرت را « فساد آور»  تلقّي مي كند و جالب اينكه براي مهار سركشي هاي  قدرت ، كنترل و آگاهي و حتّي مبارزه را لازم مي داند .

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت 15:40  توسط عبدالله لطیف پور  |