بحران سطحي نگري
سطحي نگري و ساده سازي از فرمول ها و روش هاي ناصحيح افرادي است كه يا اصولاً مسئله اي در زندگي ندارند و يا چون تاب و تحمل شنيدن سوال و همچنين تحمل حلّ مسئله را ندارند به اين شيوه ها ي غيرمعمول و غير منطقي متوسّل مي شوند . يكي از فاميل هاي ما هميشه وقتي به منزل ما مي آيد و چند جلد مختصر كتاب هاي مرا مي بيند بارها اين داستان را براي من تعريف مي كند كه يك نفر به كتاب خانه ي يك فرد روحاني مي رود و چون معمولاً روحانيان اكثراً قفسه ها كتاب دارند كمي به آن ها خيره مي شود و بعد مي گويد اين كتاب هاي شما در مورد چيست ؟ و ايشان هم جواب مي دهند كه اين يكي در زمينه ي نحو است و ديگري منطق و لغت و... فرد عامي سرانجام مي گويد من از اين علوم سر در نمي آورم ولي اين را مي دانم كه تمام اين كتاب مي خواهند اين را بگويند كه تا مي تواني از « بدي بپرهيز و خوبي كن » آيا به راستي خلاصه كردن تمام دستاوردهاي معرفتي بشر در اين گزاره هاي ساده – و البته زيبا - قابل قبول و صحيح است ؟
اگر چه گرايش هايي چون سياست ، دين ، هنر و ادبيات از اين طريق بيش ترين آسيب را ديده اند امّا در اين ميان سهم ادبيات بيش ترين است و البته در ميان شاخه هاي و ژانرهاي مختلف ادبي هم شعر از اين طريق بيش تر ين آسيب ها را متحمّل شده است . سطحي نگري باعث شده است كه فرد با كم ترين بضاعت علمي و ادبي وارد عرصه هايي شوند و در آن ها عرض اندام نمايد كه به هيچ وجه توانايي ورود و ابراز نظر را در آن عرصه ها را نداشته باشند .
من به دو عاملي كه باعث اين معضل بزرگ در جامعه ي ما شده اند اشاره مي كنم هرچند معتقدم كه اين بحران بزرگ علّت ها و عامل هاي فراواني دارد . اين دو عامل به نظر من يكي فقدان نقد اصولي است و ديگري حداقلي نگريستن به مسائل .
نقد و ارزشیابی آثار همچنانکه بنیامین بلوم در مبحث حیطه های شناختی ار آن بحث می کند خود بالاترین مرحله ی شناخت و یادگیری است و در جوامعي كه نقد در حاشيه است و به حاشيه رانده مي شود- البته اين فرق دارد با ديدگاه رولان بارت كه معتقد است بايد منتقد از حاشيه به متن بپردازد - خود به خود محصولات فرهنگي و ادبي تزويري و قلابي به وفور در بازار راه مي يابند و تشخيص حسن و قبح اين محصولات و زرق و برق ساختگي آن ها براي همگان ممكن و ميسور نمي گردد چنانكه مولانا مي فرمايد .
« ترازو گر نداري پس تو را رو ره زند هركس يكي قلب بيارايد تو پنداري كه زر دارد » درست است كه در جهان جديد نگرش هاي نسبي گرايانه بر قطعيت و جزميّت مي چربد امّا هرگز اين به معني قبول آنارشيسم ادبي و فرهنگي نيست و شايسته نيست كه ما ديگران و خود را جايز بدانيم كه هر كالاي بي ارج و ارزش و هر سخن دري وري و كم عمقي را كه دلمان خواست بگوييم و آن را در بازار ادب و فرهنگ عرصه نمايم و براي توجيه و پوشاندن كم عمقي كار خود دست به دامن تأويل و تفسير و نسبيت گرايي و سوفسطايي گرايي جديد بزنيم . .
عامل دومي كه كم عمقي و سطحي نگري را موجب مي شود برخورداري از نگاه هاي حداقلي و تقليل گرايانه نسبت به فرهنگ است . خيلي از ما با نوشتن يك شعر يا كتاب يا يك سخنراني و قرائت يك شعر فكر مي كنيم به قلّه كمال رسيده ايم و دين خود را نسبت به فرهنگ خود و حتّي بشريّت ادا كرده ايم در حالي كه به تعبير مولوي هيچ راهي به كمال مطلق نمي رسد و كمال و صدر را بايد در خود «راه » ها جست و جو كرد .
« صد هزاران حضرت است اين بارگاه صدر را بگذار و صد ر توست راه »
حركت و تلاش اگرچه في نفسه مفيد و ارزشمند است امّا اگر حركت ها در مسير صائب و صحيح خود نباشد هرگز به مقصد نمي رسند . نشان زندگي و بودن را نبايد فقط در حركت و راه رفتن جست بلكه بايد آن را در درست و صحيح رفتن جست و جو كرد .
« گر نشان زندگي جنبندگي است خار در صحرا نشان زندگي است »
نكته ي اخير اينكه خيلي وقت ها براي توجيه كارها و حركت هاي ناموفق خود به اين شعر مولانا استناد مي كنيم كه « كوشش بيهوده به از خفتگي » غافل از اينكه اين شعر مولانا در مورد دوست و خداوند است كه او به خاطر مهرباني خود هر حركت بندگانش را حتي اگر در مسير واقعي هم نباشد مي پذيرد امّا حركت در حوزه ي فرهنگ نيازمند برنامه ريزي و درايت و شناخت و آگاهي است و در بسياري از موارد سكون و سكوت از بسياري از حركت ها و فعاليت ها مفيد تر است چون سكون و سكوت حداقل مستلزم صرف انرژي و هزينه هاي گزاف نيست .
