تبليغاتX
ساحت نگاه

ساحت نگاه

فرهنگی. ادبی. دینی

بحران سطحي نگري

 سطحي نگري و ساده سازي از فرمول ها و روش هاي ناصحيح افرادي است كه يا اصولاً مسئله اي در زندگي ندارند و يا چون تاب و تحمل شنيدن  سوال و همچنين تحمل حلّ مسئله را ندارند به اين شيوه ها ي غيرمعمول و غير منطقي متوسّل مي شوند . يكي از فاميل هاي ما هميشه وقتي به منزل ما مي آيد و چند جلد مختصر كتاب هاي مرا مي بيند بارها اين داستان را براي من تعريف مي كند كه يك نفر به كتاب خانه ي يك فرد روحاني مي رود و چون معمولاً روحانيان اكثراً قفسه ها كتاب دارند كمي به آن ها خيره مي شود و بعد مي گويد اين كتاب هاي شما در مورد چيست ؟  و ايشان هم جواب مي دهند كه اين يكي در زمينه ي نحو است و ديگري منطق و لغت و... فرد عامي سرانجام  مي گويد من از اين علوم سر در نمي آورم  ولي اين را مي دانم كه تمام اين كتاب مي خواهند اين را بگويند كه تا مي تواني  از « بدي بپرهيز و خوبي كن  »  آيا به راستي خلاصه كردن تمام دستاوردهاي معرفتي بشر در اين گزاره هاي ساده – و البته زيبا -  قابل قبول و صحيح است ؟

    اگر چه گرايش هايي چون سياست ، دين ، هنر و ادبيات از اين طريق بيش ترين آسيب را ديده اند امّا در اين ميان سهم ادبيات بيش ترين است و البته در ميان شاخه هاي و ژانرهاي مختلف ادبي هم شعر از اين طريق بيش تر ين آسيب ها را متحمّل شده است . سطحي نگري باعث شده است كه فرد با كم ترين بضاعت علمي و ادبي وارد عرصه هايي شوند و در آن ها عرض اندام نمايد كه به هيچ وجه توانايي ورود و ابراز نظر را در آن عرصه ها را  نداشته باشند .

من به دو عاملي كه باعث اين معضل بزرگ در جامعه ي ما شده اند اشاره مي كنم هرچند معتقدم كه اين بحران بزرگ علّت ها و عامل هاي  فراواني دارد . اين دو عامل به نظر من يكي فقدان نقد اصولي  است و ديگري حداقلي نگريستن به مسائل .

    نقد و ارزشیابی آثار همچنانکه بنیامین بلوم در مبحث حیطه های شناختی ار آن بحث می کند خود بالاترین مرحله ی شناخت و یادگیری است و در جوامعي كه نقد در حاشيه است و به حاشيه رانده مي شود-  البته اين فرق دارد با ديدگاه رولان بارت كه معتقد است بايد منتقد از حاشيه به متن بپردازد -   خود به خود محصولات فرهنگي و ادبي تزويري  و قلابي به وفور در بازار راه مي يابند و تشخيص حسن و قبح اين محصولات و زرق و برق ساختگي آن ها  براي همگان ممكن و ميسور نمي گردد چنانكه مولانا مي فرمايد .

  « ترازو گر نداري پس تو را رو ره زند هركس    يكي قلب بيارايد تو پنداري كه زر دارد  » درست است كه در جهان جديد  نگرش هاي  نسبي گرايانه بر قطعيت و جزميّت مي چربد امّا هرگز اين به معني  قبول  آنارشيسم ادبي و فرهنگي نيست  و شايسته نيست كه ما ديگران و  خود را جايز بدانيم كه هر كالاي بي ارج و ارزش و هر سخن دري وري و كم عمقي  را كه دلمان  خواست بگوييم  و آن را در بازار ادب و فرهنگ عرصه نمايم و براي توجيه و پوشاندن كم عمقي كار خود دست به دامن تأويل و تفسير و نسبيت گرايي و سوفسطايي گرايي جديد بزنيم . .

   عامل دومي كه كم عمقي و سطحي نگري را موجب مي شود برخورداري از  نگاه هاي  حداقلي و تقليل گرايانه نسبت به فرهنگ است . خيلي از ما با نوشتن يك شعر يا كتاب يا يك سخنراني و قرائت يك شعر فكر مي كنيم به قلّه كمال رسيده ايم و دين خود را نسبت به فرهنگ خود و حتّي بشريّت ادا كرده ايم در حالي كه به تعبير مولوي هيچ راهي به كمال مطلق نمي رسد و كمال و صدر را بايد در خود «راه » ها جست و جو كرد . 

  « صد هزاران حضرت است اين بارگاه    صدر را بگذار و صد ر توست راه »

    حركت و تلاش اگرچه في نفسه مفيد و ارزشمند است امّا اگر حركت ها در مسير صائب و صحيح خود نباشد هرگز به مقصد نمي رسند . نشان زندگي و بودن را نبايد فقط در حركت و راه رفتن جست بلكه بايد آن را در درست و صحيح رفتن جست و جو كرد  .

     « گر نشان زندگي جنبندگي است      خار در صحرا نشان زندگي است »

 نكته ي اخير اينكه خيلي وقت ها براي توجيه كارها و حركت هاي ناموفق خود به اين شعر مولانا استناد مي كنيم  كه « كوشش بيهوده به از خفتگي » غافل از اينكه اين شعر مولانا در مورد دوست و خداوند است كه او به خاطر مهرباني خود هر حركت بندگانش را حتي اگر در مسير واقعي هم نباشد  مي پذيرد امّا حركت در حوزه ي فرهنگ نيازمند برنامه ريزي و درايت و شناخت و آگاهي است و در بسياري از موارد سكون و سكوت از بسياري از حركت ها و فعاليت ها مفيد تر است چون سكون و سكوت حداقل مستلزم صرف انرژي و هزينه هاي گزاف نيست .     

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 3:29  توسط عبدالله لطیف پور  | 

يك خاطره و هزار تأسف

  دوست و همکار بزرگوار ُ جناب آقای سیدیان ِ  نويسنده ي محترم وبلاگ « رؤياي سبز » در يكي از پست هاي وبلاگ خود ازاهميّت خاطرات و تجربيات دوران دانشجويي سخن گفته و ديگران را نيز به نوشتن در مورد اين مهم فراخوانده اند . در راستاي لبيك به دعوت ايشان و به جهت اهميّتي كه خاطره نويسي دارد بنده نيز فعلاً به ذكر يكي از خاطرات دوران تحصيل خويش بسنده مي كنم و براين باورم كه  نوشتن ازخاطرات و تجربيّات نه تنها كم از تاريخ نويسي نيست ، بلكه فوايد آن را نيز دارد واز  خشكي ها و يكساني ها و معايب ديگرآن نيز بي نصيب است؛  به قول دكتر  باستاني پاريزي « حافظه ي تاريخي امروز ما را خاطره نويسي ديروزي ها تشكيل مي دهد »

   سال اول دانشگاه بود كه درپاييز همان سال ( 1373 ) در  سنندج زيبا همايش كردستان شناسي برگزار مي شد . درآن سال در خلال همايش اصلي، جلسات  جنبي مختلفي هم در زمينه هايي چون هنر ، دين ، ادبيات و... تشكيل مي شد .  به ياد دارم كه  در نشست جايگاه  هنر دكتر قطب الدين صادقي صحبت كردند و دكتر كزازي هم در مورد شاهنامه در يكي از جلسات به ايراد سخن پرداختند . در يكي از اين جلسات  كه مسئوليّت اجراي آن را استاد مهدي مؤذن جامي به عهده داشتند ،آقاي سيد اسماعيل حسيني، گوينده ي راديو، مقاله ي نسبتاً خوبي را قرائت كردند . من نيز به همراه چند تن از دوستان به عشق استاد خود و يكي از مهماناني كه فرزند يكي از شعراي بزرگ عراق بود در آن جلسه حضور يافتم  . انتظار داشتيم اين مهمان مورد علاقه ي ما در اين جلسه خودي نشان دهد و در برابر اين استاد بزرگوار ما -كه كمي هم مغرور بودند- سر ما را بلند و رويمان را سپيد كنند و فردا در حضور ايشان ما نيز با تبختر بگوييم كه بلي  « من آنم كه رستم بود پهلوان » امّا متأسفانه  اين مهمان طوري ظاهر شدند كه نهايتاً دست از پا دراز تر جلسه را ترك كرديم و به اين سخن ايمان آورديم كه فرزند هنر بودن از فرزند پدر بودن بسي بهتر و با ارزش تر است .

     در خلال قرائت مقاله ي آقاي حسيني – كه فكر مي كنم در مورد تاريخچه ي شهر سنندج بود – اين مهمان متشاعر و شاعرزاده ، مرتّب و بي قرارانه دست خود را بالا مي برد و  مي خواستند در مورد مقّاله ابراز نظر –  نه ببخشيد اظهار لحيه – كنند  و مرتب مي گفتند كه من « تيبينيم هه يه »  تا اينكه بالاخره به جناب استاد ...  اجازه ي ابراز نظر داده شد . تمام سخن او ومهم ترين ايراد او از مقاله ي جناب حسيني اين بود كه ايشان  چون واژه ي « خضر » را با / ز / تلفِّظ مي كنند اين تلفظ غلط است و تلفّظ صحيح و صائب  آن بايد با / ض / باشد . بعد از شنيدن اين ابراز نظر حضرت استاد من ديگر تاب شنيدن سخنان او را نداشتم و جلسه را ترك كردم در حالي كه اين ماجرا سال هاست همچنان در ذهن من باقي است و به صورت شاهدي براي فرزند ناخلف جاي گرفته است . به راستي چرا بايد بسياري از شاعران و مردان بزرگ اين چنين در تربيت معنوي و علمي فرزندانشان ناكام و به قول معروف « اجاق كور » باشند ؟ متأسفانه خيلي كمند بزرگ مرداني كه فرزندان آن ها هم ادامه دهنده ي راه پدرانشان باشند . وحقيقتاً خيلي كم از پدران سعادت  كساني چون دكتر شريعتي را دارندكه تمام فرزندانشان براي خود كسي باشند و از طريق جوهرهاي فردي نام پدرشان را زنده كنند . فراموش نكنيم كه پارسال  پسر زنده ياد احمد شاملو هم در صدد به حراج كذاشتن يادگاري ها ي پدرش بود و اخيراً  شنيدم كه همسر يكي از شعرا و نويسندگان بزرگ كرد هم  اوضاع مالي و... چندان مناسبي ندارند و زندگي خود را « هه ژارانه » سپري مي كنند در حالي كه ظاهراً ايشان داراي چند اولاد ذكور هم هست . با شنيدن اين سخنان ناخوشايند جز دريغي و... چه مي توان گفت ؟ شايد كساني چون مرحوم دكترعبدالحسين  زرين كوب و جلال آل احمد و... اين را مي دانستند كه چندان سوداي پدر شدن نداشتندواز توليد و تربيت فرزندان معنوي خود – يعني كتاب ها و دانشجويانشان _ احساس رضايت و بي نيازي مي كردند ؟و پايان سخن من اين قول ابن وردي است كه

  « لا تقل اصلي و فصلي ابدا       انّما اصل الفتي ما قد حصل  »  

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 2:42  توسط عبدالله لطیف پور  | 

« بگذاريد كه احساس هوايي بخورد »

از اهميّت روزنامه هاي مستقل و از عنصر آگاهي بخشي و اطلاع رساني و حقيقت گويي آن سخن گفتن ،  در اين مكان كه بيش تر ناظران آن به نوعي خود  دستي در كار و بار نوشتن و روزنامه نويسي و وبلاگ نويسي ويا ساير فعاليت هاي فرهنگي و سياسي دارند چندان ضروري نمي نمايد چون  همه به نوعي با اهميّت و ارزش رسانه هاي مختلف از جمله روزنامه ها و هفته نامه ها و... آشنايي دارند.  كافي است تنها به جهت اهميّت موضوع به نظر يكي از انديشمندان بزرگ آمريكايي كه در مورد اهميّت جايگاه  روزنامه ها و روزنامه نويسي است  اشاره كنيم .آنتوني گيدنز در كتاب ارزشمند « پيامدهاي مدرنيت » مي نويسد «به واسطه ي روزنامه هاي مدرن، ساكنان يك دهكده درباره ي رويدادها ي معاصر شناختي بيش از يك نخست وزير در صد سال پيش دارند »

    در ايران عمر روزنامه نويسي چندان طولاني نيست همچنانكه عمر روزنامه هاي متفاوت و روزنامه نگاران مخالف نيز هميشه كوتاه بوده است . تعداد كساني كه به خاطر روزنامه نگاري در ايران در صدسال گذشته به قتل رسيده اند كم نيست كه از جمله ي آن ها بايد از ميرزا جهانگير خان صوراسرافيل ، آقاخان كرماني ، ميرزاده ي عشقي ، فرخي يزدي و... نام برد .

   بعد از انقلاب اسلامي در ايران اگرچه در برخي دوره ها شمار روزنامه هارو به افزايش گذاشت امّا علي العموم روزنامه تا دوران آقاي خاتمي تقريباً تك صدايي بودند و در دوران ايشان بود كه در سايه ي فضاي نسبتاً  باز ايجاد شده روزنامه هاي متفاوتي نيز اجازه ي انتشار يافتند؛ هرچند عمر اين روزنامه ها و دولت آن ها نيز مستعجل بود . در دولت نهم اگرچه هر از گاهي  به  برخي روزنامه ها ي متفاوت مجوز نشر مي دهند امّا اين نشريات هنوز نيامده توقيف مي شوند و در كردستان هم  برخورد با هفته نامه هاي چون  ئاشتي ، روژهه لات و... به همين شيوه بوده است .

    هفته نامه ي  روژ هه لات محصول دوران اصلاحات در ايران است  . اين هفته نامه  نسبت به موارد مشابه خود واقعاً هم از حيث فرم و هم از حيث محتوا كاملاً متفاوت بود . استفاده از  نيروهاي متخصّص و تحصيل كرده ، تكيه بر تحليل و دوري گزيدن از برخوردهاي احساسي نسبت به وقايع و واقعيت هاي موجود، سطح علمي نسبتاً بالاي نشريه و... از ويژگي هاي اين هفته نامه ي وزين و ارزشمند بود. هنوز چند شماره اي از انتشار دوره ي جديد اين هفته نامه نمي گذرد كه متأسفانه اين بار نيز روژ هه لات  از گزند داس دروگر توقيف زنهار نمي يابد وخبر تلخ توقيف آن ، بار ديگر كام صاحبان نشريه و طرفداران و  كساني را كه مي خواهند از اين مجرا صداها و نگاه هاي  متفاوتي را بشنوند تلخ مي كند .  

  اگرچه توقيف يك نشريه  مي تواند نگراني ها و مشكلات خاصّي را براي عوامل وصاحبان آن نشريه فراهم نمايد و واقعاً بايد از اين بابت متأسف و  نگران بود امّا نگراني مهم تر و بزرگ تر حضور و وجود نگاه هايي در سطح فرهنگ و نهادهاي فرهنگي است كه متأسفانه تفاوت ها و سليقه هاي مختلف و متفاوت را  در جامعه و در حوزه ي فكر و فرهنگ  ناديده مي گيرند و سعي در يكسان سازي فرهنگي جامعه دارند . در پايان اميدوارم و دعا مي كنم كه  اين ناكامي مختصر نتواند  در اراده ي اصحاب اين نشريه درمسيري كه در پيش گرفته اند خللي ايجاد كند و آن ها را  نااميد و مأيوس كند .                                                                                                                                              « هه تا كو دوا نه فه س  ريبواري ريگه ي عه شق و ئازاديم       

    ئه گر بيجگه له ناكاميش نه بينم به رهه ميكي تر » 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 23:36  توسط عبدالله لطیف پور  | 

نقدی بر مقاله ي « درون بيني؟ يا دروني بيني؟ »

 « درون بيني؟ يا دروني بيني؟ » عنوان مقّاله اي است كه آقاي عبدا... كيخسروي داستان نويس و مترجم محترم آن را به عنوان  نقدي بر زبان نوشته هاي  دكتر عبدالكريم سروش و خصوصاً به  زبان و شيوه ي بيان ايشان در پاسخ  به مراد فرهاد پور نوشته است . من كه نسبتاً با برخي از آثار قلمي  آقاي كيخسروي  آشنايي دارم  ديدن اين نوشته مرا  دچار حيرت و سرسامي عجيبي نمود و آنچه بر اين حيرت من مي افزود ضعف تأليف و قضاوت هاي شتاب زده و  استدلال ها ي ناصوابي بود كه در  نقد ايشان وجود داشت .  اين مقاله في الواقع  به نوعي دنباله ي جنگ لفظي شديد و  جديدي است كه « رخداد»ي ها  و« مرادي»ها  مدتي است كه  عليه دكتر سروش به صورت هاي مختلف به راه انداخته اند  . اگرچه من در چند پست قبلي همين وبلاگ به نوعي به نقد اين شيوه ي غير مرضيّه پرداخته ام  امّا مطالعه ي اين مقاله نيز داغ مرا تازه تر كرد و  مرا وادار  به نگارش اين مطلب مختصر نمود  . من با آقاي كيخسروي بدواً از طريق مطالعه ي كتاب« مصيبت كردن بودن» ايشان  آشنا شدم و تابستان امسال نيز در انجمن «په يف » افتخار آن را داشتيم كه چندين جلسه ميزبان ايشان باشيم و از مباحث ارزشمند شان كه بيش تر در حوزه ي  نقد ادبي وهستي شناسي  شعر كردي بود استفاده كنيم . با كمال معذرت از محضر اين نويسنده ي محترم  وعلي رغم تمام ارادتي كه همچنان به ايشان دارم امّا چون با برخي از مطالب مندرج در مقاله ي ايشان مخالفم  ذكر چند نكته اي را در اين مورد لازم مي دانم .

 1) من شخصاً هميشه ازروش مباحثه و مناظره لذّت مي برم امّا وقتي اختلافات فكري به منازعه و مناقشه مي كشد به نظرم هميشه بايد از آن دامن برچيد، چون در اين مجادلات نه تنها زنگار كدورت ها از آينه ي اذهان زدوده نمي گردد بلكه بيش تر آب به آسياب خشونت و خصومت كشانده مي شود و كدورت ها بيش تر و بيش تر مي گردند و در تاريكناي كدورت هاست كه هنرها پوشيده مي گردند و هزاران نقاب و حجاب از دل به سوي ديده  ها قرار مي گيرند و مزيد بر اين گاه حرمت شكني ها و حريم شكني هايي ايجاد مي گردد كه به شأن و مقام  طرفين بحث و مجادله آسيب هاي بزرگي مي رساند .« ولا تنازعوا فتفشّلوا فتذهب ريحكم » براي من هنوز اين نكته كاملاً روشن نيست كه چرا جناب آقاي كيخسروي و يا برخي از مريدان مرادفرهاد پور( كه البته من جناب كيخسروي را مريد كسي نمي دانم )  اين قدر از دست سروش و سروشيان عاصي و عصبيند  و ترجيح مي دهند با چنان ادبياتي به استقبال نوشته ها و انديشه هاي مخالف خود بروند ؟ آيا اين عاصي بودن از عاجزي است كه « الغريق يتشبّث بكل حشيش » ( اين جمله  تلميح موذيانه به رفتار کسی نیست  )  يا نه به خاطر اين است كه تفكر او را نمي پسندند و بر نمي تابند ؟ آخر مگر قرار است ما وقتي انديشه ي كسي را نپسنديديم به او بد و بيراه بگوييم ؟ سروش، بي مبالغه  مرد بزرگ و بزرگواري است ، سواد و معلومات و محفوظات بي نظير او را در حوزه ي علم جديد ، فلسفه ، فلسفه ي تاريخ ، ادبيات ، اسلام شناسي و... انكار نمي توان كرد امّا با همه ي اين اوصاف قطعاً او انساني است كه داراي خبط و خطاهايي نيز هست  و كسي حقّ ندارد كه از انتقاد از او برنجد و يا از ايشان بت بسازد امّا نكته اين است كه آيا با سلاح وهن و تحقير به جدال با افتاده اي آزاده رفتن  چه ضرورت و مصلحتي دارد ؟ آيا مي توان لحن متمايل به هجو نويسنده ي مقاله را نقد و تحليل  ناميد يا ردّيه نويسي و توهين ؟؟

     « سعدي افتاده اي است آزاده                 كس نيايد به جنگ افتاده  »    

2- اگر بخواهيم رئوس ايرادهايي را كه در اين نوشته،  نويسنده ی محترم مطرح مي كنند بر شمريم بايد به اين موارد اشاره نمود .

 الف ) زبان سروش فاخر و غير استعاري است . 

ب) زبان سروش دختر پسند است .

ج) زبان سروش بزك شده  و ديروزي است .

د)  خطاي سروش اين است كه فرهاد پور را داري تجربه و سابقه در انقلاب اخير ايران مي دانند .  

ه) سروش مطالب را صرفاً حفظ مي كند و ذهن او به اين خاطر چروكيده است.

و) هدف سروش اقناع مخاطب است و اقناع دزديدن درك و شعور مخاطب است .

ز) سروش نارسيسيست و خودپسند است .

ح) زبان سروش مناسب بيان فلسفي تحليلي نيست.

ط) پرسش از خدا و معاد و... پرسش هايي  امروزي اند  و زباني امروزي مي طلبند و زبان سروش امروزي نيست .  

ي)  تفكر امروزي قابل گنجايش در شعر  نيست.

ك)  بسياري از بيانات سروش تحكّم آميز و سلطاني و فاخرند.

ل)  استفاد و استناد سروش در نوشته هاي خود به شعر و فكر مولانا صائب نيست .

م) وقتي فرهاد پور به جاي نقد انگيخته ها و انديشه هاي سروش به حواشي مي پردازد اقدام او در راستاي نوعي واژگون سازي اولويّت هاي دوگانه يا به قول دريدا « شالوده شكني » است و نوعي تشكيك در اولويّت حاشيه بر مركز است و...

  3)  اگر بخواهيم مورد به مورد ايرادهاي نويسنده ي مقاله را بررسي نماييم حجم اين نوشته بسي بيش تر از اين خواهد بود امّا ناگزير بايد به صورت گزينشي به برخي از اين ايراد ها پاسخ داد امّا من شخصاً نويسنده ي محترم را در طرح بيش تر اين  ايراد ها و انتقادات غير مصيب مي دانم .   

  اولاً چه ضرورتي دارد كه همه ي متون بايد به زبان استعاري و مجازي باشند مگر نه اين است كه مجاز هم نوعي استعاره است و استعاره هم به قول نيچه « الفاظي است كه به دروغ در مورد جهان سخن مي گويند » ثانياً زبان سنگين و متين و علمي سروش را كه حقيقتاً بساري از اهل نظر هم از درك عمق آن عاجزند زباني دختر پسند دانستن اجحاف بزرگي در حق سروش و يا هر نويسنده ي ديگري است كه در سطح او باشد . آيا شما زبان نوشته هاي سروش را با اشعار فهيمه ي رحيمي و مريم حيدرزاده  قابل مقايسه مي دانيد  ؟ثالثاً  اگر بپذيريم كه سروش بسياري از مباني انديشه ي خود را از اين و آن گرفته است امّا ايشان هرگز  مور چه صفت « چنانكه  فرانسيس بيكن مي گويد – به جمع آوري و  حفظ اين مطالب اكتفا نكرده است بلكه زنبور وار شيره ي انديشه هاي مختلف را گرفته  و آن ها را هضم كرده و از اين طريق شهد نظريّات فكري – فلسفي زيبايي را توليد نموده است . رابعاً سروش مراد فرهاد پور را كسي مي داند كه داراي افكار چپي و انقلابي است نه كسي كه مثلاً در انقلاب اخير ايران دستي داشته باشد . خامساً  اگر ما خود باوري و خود دوستي را با رعونت و خود شيفتگي « به تعبير اريك فروم » مقايسه كنيم نه تنها سروش بلكه بايد كل اهل فكر و نظر و شعر و هنر را در عالم داراي مرض نارسيسيم بدانيم .

    « نديدم خوش تر از شعر تو حافظ       به قرآني كه اند سينه داري »

  ناليا ئه م غه زه له ت تازه به تازه وتووه      به دوسه د مه سنه وي و لوبّي لوبابي نا دم  

سادساً نويسنده كه  كه استفاده ي سروش از شعر مولوي را تقبيح و محكوم مي كند چطور خود در مقاله ي اقناعي خويش به ناصر خسرو ارجاع مي دهد . آيا مي دانيد كه ناصرخسرو يكي از خود شيفته ترين شاعران ادبيات ايران است و مخالفان خود را هميشه همچون  حيوان قلمداد مي كرد و با اين وصف  مع الاسف  يكي از پربسامدترين واژگان در ديوان او واژه ي « خر » است ؟ آیا اگر بنا براستفاده از شعر و فکر پیشینیان باشد مولانا را باید در سطح ناصر خسرو دانست ؟  

 سابعاْ نويسنده ي محترم  با آن دفاعي كه در مورد « م » از مرادپور به عمل مي آورند  شايد اگر اين مرد فحش و بد و بيراه هم مي گفت باز براي اين خطاي او توجيهاتي وجود داشت .  آخر مگر مي توان از تقابل هاي دوگانه  كه در ذهن به صورت « متافيزيك حضور » در آمده اند با تحريف و توهين و... شالوده شکنی کرد  ؟    

   نکته ی اخیر اینکه مرتباْ آقای کیخسروی زبان نوشته های سروش را اقناعی و دیروزی  می داند و به زعم ایشان همین عنوان « برسبیل مقدمه » در نخستین سطر در ذوق می زند اما جالب  اینکه خود جناب کیخسروی هم از همان تمهدات ادبی سنتی در انتخاب عنوان نوشته ی خود استفاده کرده است و نوشته ی ایشان هم کاملاْ خطابه ای و اقناعی است .

+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 5:59  توسط عبدالله لطیف پور  | 

سالی که نکو نیست

  سال 2009 را در حالي آغاز مي كنيم كه بحران هاي سياسي و اقتصادي جامعه ي جهاني را به شدت تهديد مي كنند ، ركود شديد وبه تعبير برخي ها « سونامي » اقتصادي غرب و شرق را در نورديده است و بيم آن  مي رود  همين بحران بزرگ، تنش ها و چالش هاي نظامي بزرگ تري  را نيز به همراه داشته باشد همچنانكه در طول تاريخ  بسياري ازدعواها و جنگ هاي  بزرگ منطقه اي و جهاني  محصول بحران ها و ركود ها ي شد يد اقتصادي بوده است . قضيّه ي فلسطين هم كه انتظار مي رفت با توجّه به وعده ها و تلاش هايي  جورج بوش و لاس زدن هاي برخي سران فلسطيني ويهود با ايشان و باهم عاقبت به صورتي فيصله يابد امادر اين سال مشكل فلسطين نه تنها همچنان لاينحل مانده است بلكه ابعاد جديد و  گسترده تري نيز  يافته است . اگرچه چند صباحي  بيش تر تا به مسند قدرت نشستن باراك اوباما نمانده است و علي رغم نگاه هاي جامعه ي جهاني و شخصيّت هاي بزرگ سياسي جهان  به اين پديده ي سياسي قرن اخير امّا گويا ايشان نيز در اولين پياله بدمستي آورده و متأسفانه چشم انداز چندان روشن و انتظار چندان بزرگي هم از ايشان   – حداقل براي ايجاد صلح جهاني -  وجود ندارد . بحران اقتصادي جاري به نظر نمي رسد كه  بتواند همچنان ادامه داشته باشد و جهان ليبراليسم و سرمايه داري را از پاي در آورد ؛ بي شك  عاقبت آن ها براي اين معضل بزرگ هم راه حل هايي پيدا كنند امّا وامصيبتا اگر آن ها راه برون رفت از اين مشكلات را از  طريق دامن زدن به جنگ پيدا كنند .  بحران اقتصادي به وجود آمده هرچند آتشي است كه دود آن به چشم همگان مي رسد امّا در اين ميان ملت ها و توده ها ي محروم جامعه در تمام نقاط عالم از اين  بحران  بيش تر متضّرر مي گردند و امكان اينكه در دستيابي به  راه حل خروج از اين بحران ها هم باز توده هاي مردم قرباني گردند چندان بعيد به نظر نمي رسد .  

     زماني آلبر كامو نويسنده ي شهير غربي  علي رغم شناختي كه از بحران هايي بزرگ  قرن بيستم داشت امّا ايشان فاجعه بزرگ قرن را در چيز ديگري مي دانست، ايشان مي نويسند « فاجعه ي قرن بيستم آن است كه متفكران حمايت از آزادي را فراموش كرده اند » به نظرمي رسد در قرن بيست و يكم هم از اين دو فاجعه ي نظامي و اقتصادي  بزرگ تر فاجعه ي اصلي را بايد در اين دانست كه بسياري از سياستمداران و متفكران، مردم و اهميّت حيات و زندگي و جان آن ها را فراموش كرده اند و تنها چيزي كه براي آن ها اهميّت ندارد جان مردم است . چرا حيات آدمي كه از هر چيزي ارزشمند تر است بايد  به راحت قرباني حب و بغض ها و شيوه هاي ناصحيح مديريتي اهل قدرت و سياست گردد .

     مشكلات شديد زيست محيطي و بهداشت و ايدز و.. كه از دستاوردهاي مدرنيزاسيون و صنعتي شدن است  هم همچنان در سطح جهان در حال پيشروي و فزوني است و در غوغاي به وجود آمده، مبارزه با اين دشمنان بزرگ هم كه به شدت سلامت زندگي انسان ها  را تهديد مي كنند كم رنگ شده است و يا دارند به كلّي به  بوته ي فراموشي سپرده مي شوند .

  سال جديد ميلادي متأسفانه مطلع بسيار ناخوشايندي داشت و  با خود ميلاد چندين بحران بزرگ را به همراه داشته است و همچنان آبستن حوادث ناخوشايند ديگري نيز هست امّا اميدواريم كه اين سال حسن مقطع زيبايي داشته باشد و شراره هاي  آتش جنگ در تمام مناطق جنگ زده ي عالم  همچون  غزه ، تركيه ، افغانستان ،  عراق و... فروكش كند. پيش بيني انديشمندان قرن نوزدهم اين بود كه قرن بيستم بهشت موعود گردد كه نگرديد و سياست مداران چه جهنم بزرگي را در اين قرن آفريدند .پيش بيني انديشمندان قرن بيستم هم اين بود كه قرن بيست و يكم در سايه ي تأسيس بسياري از نهادهاي بين المللي و حقوق بشر و ... قرن صلح و آشتي وآرامش  باشد و مردم زندگي آرامي داشته باشند امّا اين رويا ها  هم امروز حداقل در برخي از كشورها ي عالم تحقق نيافته است و واقعاً هنوز هم در اين قرن  مردم در امنيت و صلح وآسايش زندگي نمي كنندوبه قول بهار مرغواي جغد جنگ _ كه نايش بريده باد – همچنان به گوش مي رسد .  .  

   « برق را در خرمن مردم تماشا كرده است    آن كه پندارد كه حال مردم دنيا خوش است »

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 15:24  توسط عبدالله لطیف پور  | 

نامرادی مراد فرهاد پور در جدال و خروش با سروش

     دكتر عبدالكريم سروش به عنوان يكي ازبزرگ ترين روشنفكران ديني معاصر و منتقدان گفتمان چپ در ايران مطرح است .ايشان در چندين اثرخود مانند كتاب مستطاب « ایدئولوژی شیطانی  » و « دانش و ارزش و.. .» در مورد برخي از نارسايي هاي جريان چپ در ايران و جهان ديدگاه هاي قابل توجهّي دارند . بعد ازنامرادي ها و ناكامي هاي چپ در ايران و جهان ديگر تصور نمي شد كه اين ديدگاه ها طرفداران چنداني داشته باشد و لزومي به نقد و جدال با طرفداران اين گفتمان چندان احساس نمي شد وبنابرين آقاي سروش نيز حوزه ي بحث خود را به مسائل ديگر اختصاص داده بود و همچنين معدود طرفداران گفتمان هاي چپ در ايران نیز به كار خود مشغول بودند و چندان سوداي مجادله و مناقشه با روشنفكران ديني را در ذهن نمي پروردند . تا اينكه بالاخره بعد از سال ها سكوت حدوداً يك سال قبل يكي از نويسندگان و انديشمندان بزرگ چپ نو در ايران يعني مراد فرهاد پور در يكي از نوشته هاي خود كه در سايت « رخداد » منتشر شد برخي از انديشه هاي دكتر سروش را – از جمله نقد ايشان را بر روش غير عقلاني  در انقلاب ها -  به چالش كشيدند و ايرادهايي نه چندان علمي و دقيق  را بر برخي از انديشه ها و عملكردهاي دكترسروش  مطرح نمودند . بعد از مطالعه ي نوشته ي ايشان علي رغم بضاعت كم خود در اين زمينه متوجه ضعف استدلال ها و اظهار نظرهايشتابزده ی  آقای مرادفرهاد پور شدم امّا چون نه خود را در آن حدّ و سطحي مي دانستم كه در مخالفت با قضاوت ايشان داوري كنم و همچنين دكتر سروش را هم در مقامي نمي دانستم  كه در اين مورد به دفاع ناشيانه ي من و امثال من احتياج داشته باشد  بنابراين سكوت را بر هرنوع اظهار نظري ترجيح دادم امّا همچنان منتظر جواب هاي خود دكتر سروش بودم . چند روز قبل كه با يكي از دوستان در اين مورد سخن مي گفتيم ايشان به من اطلاع دادند كه سروش نقد عالمانه اي از سخنان فرهاد پور دارد و علاوه بر محتواي نقد ايشان نثر زيبا و ادبي سروش هم اين دوست ما را دچار اعجاب كرده بود . با عجله كه به خانه رسيدم فوراً مقاله ي سروش را كه در يكي از شماره هاي « شهروند امروز » چاپ شده بود از اينترنت گرفتم و واقعاً شيوه ي بيان و نثر اديبانه و نقد عالمانه ي ايشان مرا نيز به شدت مفتون خود كرد . نقد ايشان داراي چندين بخش است امّا  به باور من اين ايراد ايشان به فرهاد پور خيلي جاي تأمل داشت كه چرا ايشان در نقد انديشه هاي سروش به جاي پرداختن به انگيخته ها به نقد انگيزه ها پرداخته است و جالب اينكه سروش اين ايراد را حدوداً سي  سال قبل در كتاب ایدئولوژی شیطانی  از ماركسيست ها گرفته بود و شگفتا كه اين گروه ها نيز در نقد افكار مخالفان خود همچنان نقد انگيزه ها را بر نقد انگيخته ها ترجيح مي دهند و نقد جناب مرادفرهاد پور هم در این مورد البته در همين راستاست . به نظر من براي نقد اين سخن جناب فرهاد پور كه از سروش ايراد مي گيرد كه ايشان فيزيك و شيمي و ... را رها كرده و وارد عرصه هاي غير رشته اي خود شده است چندان مجهّز بودن به شناخت فلسفه  غرب و منطق جديد و... هم نياز نباشد و نادرستي اين باور چندان  حجّت و استدلالي را نمي طلبد چون به قول خود آقای سروش یکی از شرط های روشنفکری مهاجرت های فکری و بین رشته ای است .  اين جدال بين دو قطب بزرگ فكري در ايران اگر ادامه مي يافت صدالبته كه بركت آفرين بود و اي كاش چنين مي شد و پرونده ي اين بحث هاي مهم و ضروري همچنان گشوده مي ماند و ما از اندیشه های هردو گروه بیش تر بهره می بردیم .

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 1:18  توسط عبدالله لطیف پور  | 

« حاجيان آمدند با تعظيم »

    اين روزها شهرما شاهد استقبال از حجّاج بيت الله  الحرام است ، حج در فرهنگ ما و در ميان مردمان ما از اهميّت فوق العاده زيادي برخوردار است و « حاجي شدن » يكي از آمال مردمان اين ديار خصوصاً در سنين ميان سالي و پيري است ومردم ما اكثراً  در دعاهاي خود حاجي شدن را براي خود و ديگران آرزو مي كنند  . حج را از جهاتي  مي توان حماسه ناميد؛ هم شكوه و عظمت اين مراسم ، هم معنويت آن و هم تحول آفريني آن مي تواند حماسه ساز باشد . حج ميدان مبارزه با نفس اماره ( يا همان نهاد در تعبير فرويد ) است و به راستي اين نفس سركش يكي از بزرگ ترين آفت ها در برابر كرامت و شرافت انسان است و به همين خاطر در فرهنگ ديني كنترل اين اميال سركش را به عنوان نوعي جهاد قلمداد مي كنند  مولانا در چندين بيت اين مفهوم را به زيبايي مطرح مي كند كه  « سهل شيري دان كه صف ها بشكند       شير آن را دان كه خود را بشكند » و يا قد رجعنا من جهاد الاصغريم    با نبي اندر جهاد اكبريم  »  دومين دليل براي نام گذاري حج چونان حماسه اي سترگ به دليل عظمت و شكوه اين واجب ديني است مگر نه اينكه در ادبيات و فرهنگ هر حادثه ي بزرگي را توسّعاً حماسه مي دانند و تأثير و تحول آفريني حج نيز بر روي تمام حاجيان هست امّا هر كدام ازآن ها به نسبت درك و توانايي خود بهره هاي متفاوتي از اين طريق مي برند . چه چپ هايي را كه قبل از رفتن به حج خود را كسي مي دانستند و به محض رسيدن به ميقات امّا اين بار خود را « خسي» بي مقدار به حساب مي آوردند . جذبه ي حج كسي چون جارالله زمخشري را چنان گرفته بود كه نمي توانست دل از اين خانه بكند تا « همسايه ي خدا » گرديد و ناصر خسرو و شريعتي و خاقاني و هزاران شاعر و نويسنده را بايد نام برد كه حج و زيارت خانه ي خدا آن ها را به كلي متحول نموده است  . خاقاني چه قصيده ي باشكوهي دارد زماني كه به زيارت مقبره ي  پيامبر اسلام  نائل مي آيد و در آن ايام هنوز وهابيان خادمين حرمين شريفين نيستند و او  مي تواند يك مشت خاك را از سر گور آن بزرگوار به عنوان تبرّك با خود بياورد  « صبح وارم كه آفتابي در ميان آورده ام       آفتابم كز دم عيسي نشان آورده ام ....  يعني امسال از سر بالين پاك مصطفي     خاك مشك آلود بهر حرز جان آورده ام .... »

    هر كدام از  اين بزرگواراني كه  تازه به سفر حج مشرّف شده اند بعد از بازگشت سخنان قابل تأملي براي گفتن دارند  امّا علي العموم از نظم و آسايش و امكانات رفاهي و بهداشتي و امنيّتي و خدمت گزاري و رعايت دقيق شعائر ديني و...  در آن سرزمين سخن مي گويند . و به راستي اين توفيق بي نظير و تحسين برانگيز  جز در سايه ي برنامه ريزي و مديريت علمي و دقيق ممكن و ميسور نمي گرديد به همين خاطر بايد عربستاني ها را به خاطر اداره ي بسيار عالي اين حماسه ي شورانگيز تحسين نمود و اين توفيق به باور من بيش تر ناشي از  دنبال كردن شيوه هاي درست مديريت مبتني بر نظم و قاطعيّت و قانون است . آري وجود قانون و احترام و تمكين آن هم از جانب قانون گذار و هم از جانب مردم  مي تواند ميليون ها انسان را در يك مكان  جمع كند بدون اينكه كمترين تنش و اختلاف و بي نظمي و آشوبي را ايجاد كند .امّا اگر قوانين مترقي و پيشرفته اي هم در جامعه وجود داشته باشد امّا افراد رعايت آن را فقط از ديگران انتظار داشته باشند و يا به تعبير ايرج ميرزا حرف قانون را براي « نون » آخر آن به كار برد « از آن گويند دايم حرف قانون   كه حرف آخر قانون بود نون »  قهراً نبايد از ديگران هم  انتظار تمكين و تعظيم و مراعات آن  را داشت .                                                                    

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 3:35  توسط عبدالله لطیف پور  | 

مظلومیتی مضاعف

    چه خوشحال شدم وقتي ديدم دوستاني در وبلاگستان سقز هر كدام به نحوي و از زاويه اي نسبت به آن چه در فلسطين و غزّه مي گذرد واكنش نشان دادند. اين واكنش و فريادها اگرچه متأسفانه به جايي نمي رسد امّا در نفس خود قابل تقدير است ، مگر مي توان از حقوق بشر سخن گفت امّا نسبت به  قتل و عام و مرگ انسان ها – حالا با هر فكري كه دارند – نگران نبود و  ناخشنودي خود را نسبت به آن  حداقل با لفظ اظهار ننمود . چه بي شرمانه امپرياليزم و صهيونيزم به قتل و عام انسان مي پردازند و بي شرمانه تر اينكه كار خود را توجيه مي كنند و متأسفانه قدرت توجيه آن را هم دارند به صورتي كه امروزه خيلي ها از اين اقدامات بي رحمانه  چندان ناخشنود هم نيستند و حتّي شنيده مي شود كه برخي ها اين برخوردها  را چندان نا به جا هم نمي دانند و فلسطينيان را مستحّق چنين برخوردهايي مي دانند . به راستي چرا مشكل فلسطين حل نمي شود ؟  چرا مسلمانان جهان و كشورهاي اسلامي واكنشي مناسب و تأثير گذار ي را نشان نمي دهد ؟ البته مقصود من ابداً  واكنش نظامي نيست چون به تعبير مولانا « خون به خون شستن محال است و محال » و تازه چند بار هم اعراب خواستند از طريق نظامي مشكل را حل كنند امّا مثل اين كه اين گره فعلاً  از اين طريق سر باز شدن ندارد .

آن چه براي من شخصاً دل آزار تر از حادثه ي غزّه است حمايت ها و خشنودي بسياري از افرادي است كه متأسفانه چنين برخوردهاي  قهر آميزي را حقّ فلسطينيان مي دانند امّا فارغ از درستي و نادرستي روش مبارزاتي  گروه هاي سياسي فلسطيني ، واقعاً آيا آن ها مستحّق چنين برخوردهاي هستند ؟

     نيم قرن  قبل در همين كشور ايران اكثريت گروها ي سياسي و ديني منطقه اعم از شيعه و سني ، مذهبي و غير مذهبي ، چپ و.... همه به نوعي مخالف سياست هاي سرمايه داري و امپرياليستي آمريكا بودند و بسياري از سياست هاي آن كشور  را همچون حمايت از اسرائيل و.. به چالش مي كشيدند  امّا بعد از سال ها  امروزه آمريكا با اتخاذ همان روش هاي پيشين خود امّا اين بار به صورت منجي بشريت ، هماي رحمت و...  در آمده است  و تبليغات رسانه هاي سرمايه داري هم  به صورتي وانمود مي كنند كه  اسرائيل هم كشور  صلح طلب مظلوم و كوچكي است كه هر لحظه امنيّت آن توسط  برخي كشورهاي منطقه و گروه هاي تندرو  سياسي و مذهبي  داخل فلسطين تهديد مي گردد  . آيا اين چرخش به راست نگاه هاي جهاني  واقعاً نشان از اتوريته و  هژموني سياسي و تبيليغي جهان سرمايه داري و غفلت و بي خبري و نا آگاهي جهان اسلام ندارد به تعبير قرآن كريم « لو كنّا نسمع او نعقل ما كنا في اصحاب السّعير:  يعني اگر چشم و گوش داشتيم حالا در آتش سوزان نمي سوختيم » ؟  به ياد داشته باشيم كه سال ها قبل اگر اسرائيل جناياتي مرتكب مي شد سعي مي كرد اين جنايات را  دور از چشم جهانيان و در روستاهايي چون « ديرياسين و كفر قاسم و ناصرالدين و... » انجام دهد  امّا امروزه به مدد قدرت رسانه اي خود و حاميانش در جلو چشم ميليون ها مسلمان و انسان اين چنين تر و خشك رابا هم مي سوزاند و مسرورانه و مغرورانه  به اين اقدام خود مي بالد و از تكرار آن نيز قهراً واهمه اي ندارد .

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 1:32  توسط عبدالله لطیف پور  | 

مصادره به مطلوب نكنيم

    نامه ي دعوت از سيد محمد خاتمي براي شركت در انتخابات كه  اخيراً توسط عده اي از فعالان فرهنگي  كرد تهيه شده است چنانكه انتظار مي رفت بازتاب هاي مختلفي را در ميان مردم و گروه هاي مختلف ايجاد كرده است .  عده اي آن را  اقدامي ناصواب ، برخي آن را اقدامي شايسته  و برخي نيز آن را- حتّي اگر خاتمي به صحنه ي انتخابات هم بيايد_ كاري عبث و  بيهوده تلقّي مي كنند . در اين نامه در كنار دعوت از خاتمي، مسئولانه و مودبانه از عملكرد دولت فعلي هم در شيوه ي مديريت در سطح كلان كشور و هم چنين در مناطق كرد نشين و سني نشين انتقادات و ايراد هاي صورت گرفته است . نويسندگان نامه همچنانكه حقّ ابراز نظر را در اين مورد براي خود قائل بوده اند طبعاً حق هرگونه اظهار نظر مخالفي را نيز براي مخالفان اين عمل خود قائلند و هرگز از نقدهاي منصفانه ي كساني كه دغدغه ي ترقّي و پيشرفت كشور را دارند نخواهند رنجيد . امّا گاه انتقاداتي از طرف برخي از دوستان مطرح مي شود كه بيش تر از سرعناد و لجاجت  است و يا بيش تر به جاي دقت نظر در مورد محتواي نامه و .... ، انگيزه هاي فردي و شخصي اين افراد را به چالش مي كشند . در مورد اين دو انتقاد هيچ دفاعي منطقي نمي نمايد چون هر اقدام ديگري هم اگر صورت مي گرفت راه براي اين ايرادهاي و عنادهاي شخصي و زير سوال بردن انگيزه ها همچنان باز بود .

    امّا در اين مقال روي سخن من  بيش تر باآن  عزيزاني است كه از اين نامه ها و نوشته ها  به قول منطقي ها « مصادره به مطلوب » مي كنند و جملاتي از آن را برمي گيرند و آن را به نام و كام خود تغيير مي دهند و به صورتي آن را تفسير و تأويل مي كنند كه ابداً مورد نظر نويسندگان آن نامه  نبوده است ؟  واقعاً به شخصه براي من معلوم نشد كه در كجاي نامه آمده است كه اين نامه به نمايندگي از ملت كرد نوشته شده است و يا در كجاي آن نوشته شده است كه كردهاي ايران فقط اهل تسنند و فقط بر آن ها اجحاف شده است . فكر نمي كنم هيچ كدام از نويسندگان نامه معتقد به تقليل مردمان كرد به كردهاي سني باشند و كردهاي  اهل تشيع را خارج از مفهوم كردهاي ايراني به شمار آورند . همچنين  نويسندگان نامه  در همين نوشته ي خود همچنان كه با تلويح و تصريح از برخي از اقدامات دولت فعلي ايراد گرفته اند ايرادهايي را نيز بر دولت آقايي خاتمي وارد مي دانند و هرگز  عملكرد هشت ساله ي آقاي خاتمي را بي نياز از نقد منصفانه و سازنده نمي دانند .

    در تذكره الاولياي عطار در آن بخشي كه مربوط به زندگي حلاج است  نكته ي زيبايي وجود دارد . عطار مي گويد روزي كه حلاج را براي اعدام به پاي چوبه ي دار مي بردند مردم را مجبور كرده بودند كه به طرف او سنگ پرتاب كنند . هركسي به طرف او چيزي پرتاب   مي كرد امّا برخورد « شبلي » با ديگران متفاوت بود و او « گِلي » را به سوي حلاج پرتاب مي كند و حلاج از اين اقدام شبلي خيلي ناراحت مي شود به او مي گويند « از اين همه سنگ آه نكردي از گلي آه كردن چه سرّ است ؟ حلاج جواب داد آن هايي كه نمي دانند معذورند از او سختم مي آيد كه مي داند نمي بايد انداخت....   » باري به نظر من بيش تر نويسندگان نامه هم حوصله ي  سنگ اندازي و توپ و تشر ها ي اين و آن را در اين موارد دارند امّا بيش تر از عكس العمل افراد و كساني آه مي كنند و متأسفند كه مي دانند كه نه چنين است كه آن ها مي گويندو شايسته نيست كه محتواي نامه و خواسته هاي امضا كنندگان آن اين چنين دچار كج فهمي و تحريف شود . به نظر من هرگز تهيه كنندگان نامه به دنبال قرائت هاي ايدئولوژيكي از دين و يا ناسيوناليسم افراطي و شوونيسم و .... نيستند .

     به عنوان يكي از امضا كنندگان نامه ضمن احترام به رأي و نظر تمام كساني كه در اين مورد نظراتي مخالف دارند ؛ من شخصاً هدفم از تأييد اين  نامه بيش تر اين بود كه در اين شرايط حساس و بحراني كه كشور  ما با خطرات جدّي  داخلي و خارجي زيادي مواجه است، آمدن آقاي خاتمي مي تواند تا حدودي انواع خطرات داخلي و خارجي را در كشور كم كند و كشور را در مسير درست رسيدن به پيشرفت و تعالي و دموكراسي و برابري و... سوق دهدواين گزينه را در اين شرايط به زعم خود بهتر مي دانم،  چون به شخصه  من از ويراني و جنگ و خونريزي در اين كشور بيمناكم و اگر كشور در مسيرهاي ديگري قرار گيرد بايد از هرج ومرج و خونريزي و ويراني در آن به شدت نگران بود . حس ميهن دوستي و وطن دوستي است كه ما را نگران كرده است تا براي ويراني سرزمين خود و کردستان عزیز نگران باشيم چنانكه فردوسي هم بود و سرود كه  « دريغ است ايران كه ويران شود » »  

    نكته ي اخير اينكه زماني رولان بارت گفته بود كه من از زمين شناسي اين درس بزرگ را گرفته ا م كه هرحادثه اي كه در سطح زمين رخ مي دهد ( مانند زلزله و  ) دلايل دروني و داخلي دارد و عوامل خارجي را چندان در آن اثري نيست  و واقعاً براي درست كردن و يا حتّي خراب كردن يك كشور هم بايد چشم به عوامل و مسائل داخلي دوخت . اين قدر منتظر فروريختن بمب هاي خارجي ها و شنيدن صداي غرّش بمب افكن ها و موشك هاي آن ها بر فراز آسمان ميهن خود  نباشيم تا صلح و دموكراسي و رفاه و برابري را براي ما از اين طريق به ارمغان بياورند .

   اميدوارم همه ي ما بتوانيم در اين شرايط حسّاس و در مورد اين موضوع حسّاس تر منصفانانه منطق همديگر را بشنويم وحقيقت را فداي منافع شخصي نكنيم و كمي  به قول تولستوي مي گويد نمك ( تساهل و تسامح گرايي » خود را در اين شرايط  زياد كنيم و از ولتر بياموزيم كه  « من باعقايدي كه تو داري مخالفم امّا حاضرم جان خويش را فدا كنم تا تو بتواني آزادانه عقايدت را بيان كني » 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت 3:27  توسط عبدالله لطیف پور  | 

زبان فارسي شيرين است ، خود شيرني كسي را نمي خواهد .

    1- زبان به عنوان وسيله ي انديشيدن ، يكي از مهم ترين عناصر هويّت ملّي و قومي و يا به عنوان يكي از مهم ترين عوامل ارتباط بين  انسان ها از اهميّت فوق العاده فراواني برخوردار است . اگرچنانكه مولانا مي فرمايند انسان مساوي با انديشه باشد و انديشه نيز محصول زبان، بنابرين اگر انسان را مساوي زبان بدانيم به بيراهه نرفته ايم به قول دكتر براهني « دوست عزيز تو هم زباني » .   زبان به خاطر اهميّت فراواني كه دارد امروزه از طرف متخصصّان شاخه هاي مختلف علوم انساني و علوم تجربي مورد مداقه و تجزيه و تحليل هاي فراواني  قرار مي گيرد ؛ فيلسوفان ، جامعه شناسان ، روان شناسان ، مهندسين ارتباطات ، زبان شناسان ، عصب شناسان و همه و همه به نحوي در مورد اين فصل مميزه ي انسان از ساير جانداران به مطالعه و تحقيق و تدقيق مي پردازند . با همه ي اهميّتي كه تمام شاخه ها و بخش هاي زبان  براي زبان شناسان و پژوهشگران زبان دارد امّا در اين ميان اهميّت زبان مادري  چيز ديگري است . زبان مادري همان زباني است كه ما تا سن پنج سالگي آن را ياد مي گيرم و نخستين بار از اين طريق با انسان و جهان ارتباط برقرار مي كنيم ؛ زبان مادري همان زباني است كه مادران كم كم و يك حرف و دو حرف آن را به كودكان خود مي آموزند .  به قول ايرج ميرزا « يك حرف و دو حرف بر زبانم      الفاظ نهاد و گفتن آموخت »  اين زبان حالا  هر زباني كه  باشد براي اهل آن زبان موسيقي ، شعر واحساس و  منبع الهام و شهود و شعور است . با اين زبان رشد مي كنيم  واين زبان شير آغوز فكر ماست . با آن بهتر ياد مي گيريم و بهتر مي توانيم ياد دهيم . در برخي از كشورها زبان مادري برخي اقوام با زبان ملّي و رسمي آن ها تفاوت دارد و ناگزير بايد اين اقوام به زبان دوم آموزش  ببينند واز  زبان مادري خودفقط در محيط هاي غير رسمي استفاده كنند و البته در برخي كشورها مانند هند و... تعداد زبان هاي رسمي را چيزي در حدود هفده زبان  مي دانند .  . باري  اگرچه زبان شناسي و روان شناسي جديد در مورد خطرات آموزش كودكان خصوصاً  در دوران ابتدايي با زبان دوم هشدار مي دهد  امّا باز در برخي كشورها مردم با علاقه و گاه غافل از اين خسران بزرگ كودكانشان را براي يادگيري زبان رسمي و ملّي خود به مدارس مي فرستند و از اينكه فرزندانشان زبان رسمي خود را به خوبي ياد مي گيرند به خود مي بالند .

     2-  مرحوم صمد بهرنگي سال ها قبل  در كتاب ارزشمند « كندو كاوي در مسائل تربيتي  ايران » نكات زيبايي را  در مورد آسيب ها ي آموزش زبان رسمي با زبان رسمي در مناطقي مانند آذربايجان و... . كه بيش تر محصول  تجربه هاي شخصي اوست   بيان كرده اند. ايشان در اين اثر بر اين باورند كه اكنون كه  ما مجبور به آموزش زبان ملي و رسمي به فرزندان غير فارس زبان هستيم اولاً بايد از معلمان بومي همان مناطق استفاده كرد و ثانياً بايد عناصر زبان و فرهنگ  محلي هم از قبيل واژگان و نحو و... در اين كتاب ها بگنجانده شوند  به صورتي كه يادگيري آن را براي دانش آموزان شيرين تر كند و آن ها مجبور نباشند طوطي وار مطالبي را حفظ كنند كه خود نمي فهمند چيست و چه معنا و مفهومي دارند .

 3- باري غرض از اين مقدمات و صغرا و كبراها اين بود كه  شايع شده است – كه اميدوارم شايعه باشد -  كه  در يكي از شهرهاي استان كردستان، اداره ي آموزش و پرورش آن شهر معلمان را وادار كرده است كه در تمام كلاس ها و مقاطع  به زبان فارسي تدريس كنند .اگرچه فارسي سخن گفتن  به خاطر سلطه ي  زبان فارسي  و به خاطر ارتباط نزديكي كه اين زبان با زبان كردي دارد براي كمتر معلمي دشوار است  امّا وقتي پاي زور و جبر به ميان آيد قطعاً اين كار خوشايند نخواهد بود . امروز  حتي بدون هيچ  اجبار و بخش نامه اي  بسياري از معلمان حتي در كلاس هايي كه همه ي دانش آموزان نيز كردند به زبان فارسي تدريس مي كنند و حتّي از اين كار خود لذّت مي برند و چه فخرهايي كه به خاطر نداشتن لهجه  در سخن گفتن خود به اين و آن مي فروشند . به راستي در چنين فضاي چه ضرورتي هست كه براي ترويج زبان فارسي  به زور و بخش نامه و ... متوسّل شد ؟  ما كردها بدون هيچ جبر و ابرامي سال هاست كه با زبان فارسي آشنايي داريم و اكثر شعرا و نويسندگان كرد نيز در كنار سروده هاي كردي ، سروده هاي زيبايي نيز به زبان فارسي دارند و حقيقتاً شمار فارسي گويان كرد از كردان كردي گوي  كمتر نيست و نالي ، مستوره ، ملك الكلام مجدي ، ئاوات ، مولانا خالد ، و... فقط چند نمونه از كردان پارسي گويند   . و شاهد ديگر همين وبلاگ هاي ماست كه اكثرا به زبان فارسي  هستند . بنابراين در چنين وضعيتي شايسته نيست كه با برخي اقدامات نسنجيده هرگز اين رابطه ي طبيعي و دوستانه  بين دو زبان فارسي و كردي را تيره  كرد .

4-  چند هفته قبل يكي از همكاران ما در دفتر دبيرستان  تعريف مي كردند كه من وقتي در هنگام تدريس درس شيمي  به جاي رنگ آبي از واژه ي « شين »  كردي استفاده كردم ،ديدم كه دانش آموزان از اينكه من اين واژه ي كردي را به كار مي بردم خنده شان مي گيرد  و من خود نيز بارها از  نوجوانان  شنيده ام كه مي گويند « برف ئه باري » و من هم ناخودآگاه و معترضانه گفته ام كه نه عزيزم بهتراست يكسره  بگويي       « برف مي بارد » ؟؟؟ آيا با اين وضع بايد براي تضعيف  زبان كردي و فارسي زدگي بيش از حد جوانانمان نگران بود يا براي تضعيف  زبان فارسي كه در همه جا نفوذ و قدرت دارد و حمايت مي شود ؟  يا نه شايد اين دلسوزي براي فرزندان ماست كه زبان مادريشان را نمي فهمند و دارند آن را به فراموشي مي سپارند  ؟ جلّ الخالق ..   

        آن كو به زبان خويشتن در ماند    نادان بود ار دوصد زبان مي داند  

        فرزند هنر به هر زبان ره جويد       دستور زبان « خويشتن » گر خواند

      با اجازه ي شاعر اين شعر كه  واقعاً نمي دانم كيست و من از شعر او سواستفاده كرده و  واژه ي خويشتن را به جاي « فارسي » گذاشتم .                                                         

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 23:43  توسط عبدالله لطیف پور  | 

شه وی یه لدایه یا ........

   شب محراب پاكان ،  ميعادگاه مشتاقان  ، لباسي بر زشتي ها و پلشتي هاي روز « و جعلنا ا الليل لباسا » و خلوت خانه ي دل هاي آشفته ي عاشقان است . آرامشي كه در شب هست  هرگز قابل مقايسه با ازدحام و تزاحم روزهاي تاريك  انسان عصر جديد نيست  و چه ابهام و ايهام لطيفي است در جشن شب يلدا . به راستي اين جشن  براي كوتاه شدن عمر تاريكي و سياهي و سياهكاري شب است يا براي طولاني بودن و  استيلاي مطلق شب و تاريكي و به تبع آن آرامش و سكوت و سكون  در اين زمان مشخص؟   اگر چه در برخي اساطير تاريكي را  از جمله ي ديوان مي دانند  امّا باز در اساطير  گذشته آدمي براي جستجوي خوش بختي مي  بايست  به سياهي ها مي زد و در سياهي ها و تاريكي هاست كه مي توان روشني و خوش بختي را يافت و شناخت و كسب كرد . چشمه ي حيوان و آب حيات در تاريكي قرار گرفته اند  و اسكندر و خضر و... بايد در تاريكي به دنبال آ ن آب  زندگي بخش  مي گرديدند . در قرآن به پيامبر توصيه شده است كه  قدر شب ها را بداند و فقط بخش كمي از شب را به خواب و استراحت اختصاص دهد .   « يا ايّه المزّمل ،  قم الليل الّا قليلا »  و چه استعاره ي معني داري در نزول وحي در شب   ، قدر شب هاي عمر خود را بشناسيم و دل خود را به امواج آرام بخش و روح پرور تاريكي ها بسپاريم امّا قطعاً نبايد همچنان در تاريكي ماند و از استيلاي مطلق آن خوشنود بود . بايد براي شناخت روشني ها به تاريكي ها فرورفت و برخي از خطراتي را كه در سياهي ها هست به جان و دل خريد و درون خود را از تاريكي نجات داد  به قول رابرت فراست اگرچه جنگل « استعاره از ناخودآگاه ، تاريكي ها ، معرفت و... » تاريك و خطرناك است امّا من تصميم دارم كه قبل از خواب « مرگ »  وارد اين تاريكي ها شده و آن ها را بشناسم و .....

A wood lovely dark and deep

But I  have promises to keep

And a meles to go before  I sleep

اگرچه مرسوم است كه در اين شب فال حافظ را مي گيرند و چه رسم زيبايي است ،امّا من  امشب  با كسب اجازه از روح هميشه زنده ي حافظ، سري به ديوان « نالي بزرگ » زدم و غزل زير را برگزيدم.

    شه وي يه لدايه يا ديجوره ئــــــــه مشه و       كه ديده م دوور لــــه تو بي نووره ئه مشه و

  دلم وه ك حــــــــــاكمي مه عزوله قوربان          خــــه لاتي وه سلي توي مه نزووره ئه مشه و

 كه توي شاي كه چ كو لاهي ديده مه ستان      چ باكم قــــــــــه يسه ر و فه غففوره ئه مشه و 

 له خـــــــــــــه و هه لساوه يا ئالوزه  چاوت              هه ميشه وايه يا مــــــــه خموووره ئه مشه و  

 سوروشكم نه قشي چــــــــاوي تو ده كيشی    جيگه م سه ر داره كه ي مه نسووره ئه مشه و 

  موسولمانان ده پرسن حــــالي« نالي »    له كونجي بي كـه سي مه هجووره ئه مشه و                 

       شب يلدايتان پيروز و فردايتان پر از بهروزي باد .

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 3:33  توسط عبدالله لطیف پور  |