تبليغاتX
ساحت نگاه

ساحت نگاه

فرهنگی. ادبی. دینی

عشق و انسان دوستي

   در مورد عشق در فرهنگ ايراني و عرفاني ما به زيبايي سخن رفته است و سخنان زيبا فراوان است . عرفاي ما عشق را به خاطرلطافت  ها و ظرافت ها و فوايد بي شماري كه درآن  است هميشه ستوده اند و آن را ناموس جهان قلمداد كرده اند؛ اگرچه در فرهنگ فقهي ما ظاهراً توجه چنداني به عشق نشده و فصلي به نام « باب العشق » در متون فقهي ما وجود ندارد و چنانكه مولانا مي فرمايد « آن زمان كه عشق مي افزود درد     بوحنيفه و شافعي درسي نكرد » به باور من علت عدم توجه  فقها به عشق به خاطر اين است كه در صورت فتوا به جواز آن عموم مردم خيلي  ساده مي توانند از آن بد استفاده كنند و كام خواهي ها و نفس پرستي ها ي خود را عشق بنامند در حاليكه به قول حافظ « عشق بازي كار بازي نيست اي دل سر بباز    زانكه گوي عشق نتوان زد به چوگان هوس » و مگر نه اينكه به قول مولانا حرمت و حرام بودن شراب هم به خاطر ترس از سواستفاده ي عمومي از آن است و در بهشت خداوند كه همه ي ساكنان آن صالحان و خوبانند به نوعي  نوشيدن شراب جايز است « و سقاهم ربهم شرابا طهورا » اما در اين جهان   « چون كه خود جمله بدند و بد پسند     باده را بر جمله باطل كرده اند »

  علي رغم انكار عشق از طرف مخالفان و معاندان آن امّا عشق اگر دچار كج فهمي نشود بركت آفرين است و فوايد بي شماري بر آن مترتّب است .  

1)   عشق تمرين انسان دوستي است . يكي از ويژگي هاي آدمي عشق شديد  به خويشتن و حب نفس است اين عشق به خويشتن اگرچه هميشه نمي تواند منفي باشد امّا اگر به افراط برسد خطر ساز و آفت آفرين است . خود شيفتگي همچنانكه در اسطوره ي نارسيسيست « نرگس » آمده است مي تواند مقدمه ي نابودي آدمي  قرار گيرد . در عشق چون انسان كس ديگري را دوست دارد اين دوست داشتن يك قدم انسان را از خودشيفتگي دور مي كند و او را به سوي ديگر دوستي سوق مي دهد و در مرحله هاي مترقي عشق مي بينيم كه فرد يكسره خود و وجود و منافع و همه چيز خود را  فداي عشق مي كند و در اين قمار عاشقانه به قول شيخ بهايي همه چيز خود را مي بازد امّا باز احساس خرسندي مي كند .

    « دين و دل  به يك ديدن  باختيم و خرسنديم       در قمار عشق اي دل كي بود پشيماني »

 2) عشق انسان را اهلي تر مي كند . شكي نيست كه انسان حيواني خطرناك است و  تمام اميال و غرايزي كه در حيوانات هست با شدّت و حدّت  بيش تري  در آدمي نيز وجود دارد ؛ خصلت هايي چون تنفر ، حسادت ؛ كينه ، انتقام و..در نهاد انسان بسيار شديد است و ما در جامعه ي خود و در ميان دوستان و اطرافيان خود نيز كه ظاهراً ادعاهاي دينداري هم دارند امّا باز مي بينيم كه اين عيب ها به شدت در وجودآن  ها هست و حتّي عبادت هم كه ظاهراً هدف آن پاكي و طهارت روح انسان است ؛ انسان ها را به لطافت و طهارت نرسانيده است و در جامعه ما هنوز مسلمان حسود تنگ نظر كينه جوي خودخواه خودپسند عيب جوي مغرض و... كم نيستند امّا به حقيقت كساني كه وارد حريم عشق مي شوند تمام اين خصلت ها به غيرتي عاشقانه نسبت به حضرت معشوق  تقليل مي يابد به قول سعدي « هرگز حسد نبردم بر منصبي و مالي    الا بر آنكه دارد با دلبري وصالي »

  3) عشق انسان را به معنويت و خداشناسي نزديك مي كند . هميشه براي من اين سوال وجود دارد كه آيا مي توان به ايمان كساني كه از انسان ها متنفرند و هنوز كينه و تنفر در وجود آن ها ريشه دارد  باور داشت در حالي كه اين افراد ادعاي خداشناسي  مي كنند . آيا مي توان خدا را دوست داشت ولي از انسان هاو يا از بخشي از انسان ها متنفر بود . در عشق انسان دوستي مقدمه ي خدا دوستي است و اصلاً عبادت در اين مكتب چيزي  جز خدمت به انسان و انسان دوستي نيست . « عبادت به جز خدمت خلق نيست    به تسبيح و سجّاده و دلق نيست »

 4) عشق زندگي را هدفدار مي كند .  خيلي از ما در زندگي و در مراحلي از عمر خويش دچار سرخوردگي ها و ياس ها ي متفاوتي مي گرديم  . احساس مي كنيم دنيا به آخر رسيده و راهي براي خروج از اين بحران ها نيست و تولد عشق در چنين شرايطي خيلي به نجات ما از بحران كمك مي كند . يادم هست يكي از استادان ما يك بار سر كلاس وقتي بي علاقگي و بي تحركي و خمودگي دانشجويان را مي ديد مي فرمود . حال اگر هيچ كاري از دستتان ساخته نيست برويد عاشق شويد . آري  عشق مي تواند انسان ها را از خيلي از بحران ها نجات دهد هرچند بحران ها و مشكلاتي هم هست كه در آن عشق مي ميرد و يا لااقل پژمرده مي گردد . « چنان قحط سالي شد اند ر دمشق   كه ياران فراموش كردند عشق   »

   از فوايد عشق سخن گفتن مجال هايي بس فراخ تر مي خواهد و بايد در مورد آن كتاب ها نوشت هرچند علم عشق در دفتر نباشد  و به تعبير مولانا قلم هم از نوشتن در مورد عشق عاجز و ناتوان است و نمي تواند عشق را بيان كند و بشناساند .  « چون قلم اندر نوشتن مي شتافت    چون به عشق آمد قلم بر خود شكافت »

    علي رغم اينكه مي گويند در سرزمين ما بايد عشق را در پستوي خانه نهان بايد كرد امّا عشق بخشي از فرهنگ و ادبيات ماست وشاعران و انديشمندان ما آن را تجويز مي كنند امّا شرايطي براي آن قايلند .

1-   عشق بايد همراه عفت و پاكي باشد .  حديثي را از پيامبر نقل مي كنند كه اگر چه به قول اهل حديث ، حديثي ثقه و متواتر نيست امّا حديثي زيباست . مضمون حديث اين است كه « كسي كه عاشق شود و آن را كتمان كند و در عشق پاك بماند وقتي بميرد او شهيد مرد ه است . عاشق به خاطر احترام معشوق  و از ترس بدنامي او گاه  عشق  خود را ابراز نمي كند هرچند از طريق  اين كتمان كردن  از درون مي سوزد و نابود مي گردد .   من هر وقت اين حديث را مي شنوم ياد داستان معرف « داش آكل»  مرحوم صادق هدايت مي افتم و عشق او به مرجان  را به نوعي از جنس و سنخ  اين نوع عشق هاي  عفيف مي دانم . در اين داستان « مرجان » تا بعد از مرگ داش آكل متوجه عشق شديد قلبي داش اكل نسبت به خود نمي گردد .

2-   عشق همراه ادب است . در عشق ادب نسبت به ساحت معشوق اجازه ي سو استفاده و بدنامي نسبت به او را نمي دهد . عاشق بدنامي را براي خود مي خرد به قول حافظ « گر مريد راه عشقي فكر بدنامي مكن » اما بدنامي معشوق را نمي خواهد و حاضر نيست حتي دامن وجود او به  گرد اتهام آلوده كند ، عاشق واقعي حتي اگر نگهبان قصر معشوق را نيز خفته ببيند ادب اجازه ي سو استفاده را به او نمي دهد « گرفتم اينكه من در خواب ديدم پاسبانش را    ادب كي مي گذارد تا ببوسم آستانش را  »

3-   در عشق معشوق را براي خود او مي خواهند نه براي خود . در عشق مالكيت چندان مكاني از اعراب ندارد به قول « ساراماگو » در داستان« جزيره ي ناشناخته » دوست داشتن بهترين شكل مالكيت و مالكيت بدترين شكل دوست داشتن است » اين چه نوع عشقي است كه در جرايد ما به كرات مي بينيم كه طرف وقتي نمي تواند به معشوق و به كام خود برسد براي او مشكل درست مي كند ؛ بر صورتش اسيد مي پاشد وهزاران نامردي ديگر در حالي كه به قول يكي از بزرگان غربي « عشق كامروا وجود ندارد »

                   كشيدند در كوي دلدادگان     ميان دل و كام ديوارها

        سخن عشق پايان نا پذيراست و هرچه بيش تر مي گويي امّا باز مي بيني كه حكايت همچنان باقي است و اصل مطلب را نتوانسته اي بگويي و بيان كني امّا بالاخره با يد سخن را در جاي به پايان برد و ملخص كلام من اين است كه عشق در فرهنك ديني و عرفاني  ما نه تنها جايز بلكه به قول عين القضات يك نوع« واجب مقدمي»  است  مانند وضو كه واجب مقدمي است براي نماز و عشق واجب مقدمي است براي انسان دوستي و ديگر دوستي امّا در صورتي كه در عشق به تعبير زنده ياد شريعتي دوست داشتني باشد و از آن نوع عشق هاي صورتي و جسماني كه به گفته ي شوپنهاور بي ارتباط به شناسنامه نيست نباشد . براي تعظيم و تكريم اين عشق اختصاص يك روز سال كافي نيست و بايد همه ي ايام عمر خود را با عشق زيست و آن را تكريم كرد هرچند شايد بسياري به خاطر عقل گرايي و برخي دلايل ديگر آن را نهي و نفي كنند . بايد نفي كنندگان عشق را به حال خود واگذاشت امّا از خشونت و تصلب فكري آن ها هم ترسيد . آري عظمت عشق در فضاي محدود ذهن بسياري از انسان ها نمي گنجد و بايد اين حقيقت تلخ را پذيرفت و مولانا چه زيبا مي فرمايد :

  « از بهر مرغ خانه چون خانه اي بسازي              اشتر در آن نگنجد با آن هـــــــــمه درازي

  آن مرغ خانه عقل است و آن خانه آن تن تو      اشتر جمال عشق است با قدّ و سر فرازي »

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 23:50  توسط عبدالله لطیف پور  | 

فروغ شعر ایران

    در ادبيات گذشته ي ايران شمار شعراي زن و به تبع آن ميزان توليدات ادبي آن ها اندك است . اين واقعيت ناخوشايند  علي رغم اينكه زايش هنري به نوعي ريشه در زنانگي دارد مي تواند دلايل متعدد ي داشته باشد كه يكي از مهم ترين اين عوامل همانا حاكميت فضاي مردسالارانه و غير دموكراتيك در جامعه  بوده و هست .  بر همين اساس بسياري از زناني كه داراي توانايي هاي در زمينه شعر و هنر بوده اند فرصت فروغ و حضور را نيافته اند و همان تعداد معدودي هم كه  جسارت كرده و وارد حريم عشق و شعر و ادبيات شده اند هزينه هاي زيادي را متحمّل گرديده اند  . رابعه ي بنت كعب به جرم سخن گفتن از عشق و عاشقي به دست برادرانش كشته مي شود  و مهستي گنجوي و ژاله ي قائم مقامي هم كم تحقير نشدند و رخشنده ي اعتصامي « پروين » هم در زندگي با ناكامي ها و شكست هاي زيادي مواجه شد و  درخشش در آسمان ادب  بسي كوتاه بود و در سي و سه سالگي خاك سيه بالينش شد. امّا در ميان  همه ي اين شاعران حساب  فروغ فرخزاد و جسارت و شهامت و صراحت ايشان از الباقي شعرا جداست  . فروغ درجامعه  و فضا ي زندگي مي كرد كه  سياهي بر آن  مستولي بود. او اگرجه از دل اين سياهي ها فقط يك دريچه براي ديدن مي خواست امّا آويختن پرده هايي  سهم او  را از آن پنجره و دريچه گرفته بود، فروغ در فضايي زندگي مي كرد كه اگرچه دموكراتيك نبود امّا حاكمان آن عهد به وجود آزادي در ولايت خويش باور داشتند ولي اين آزادي ها  هرگز نمي توانست خاطر عصيان گر فروغ را آرام كرده و فرصت فروغ بيش تر را به او بدهد  . سعاد الصباح شاعر عرب در مورد دموكراسي و آزادي  ديدگاه بديعي دارد . ايشان  مي گويند «  دموكراسي اين نيست كه مرد نظرش را در مورد سياست بگويد و كسي هم به او اعتراض نكند / دموكراسي اين است كه زن نظرش را در باره ي عشق بگويد و كشته نشود »  

    من شخصاً عظمت فروغ را فقط در عصيان گري او نمي دانم ، بلكه آن چه فروغ را از سايرين مجّزا مي كند برخورداري ايشان از يك دستگاه مستقل فكري است . فروغ انصافاً اهل درد و اهل فكر بود و شعر براي ايشان وسيله ي تفنن و تفرعن نبود ، او به آنچه مي گفت باور داشت .  

   ديشب شبكه ي فارسي بي بي سي برنامه ي جالبي را در مورد  زنده ياد فروغ فرخزاد پخش نمود . در اين برنامه با خانواده ي فروغ و شاعران و هنرمندان بزرگي  چون فريدون مشيري ،منوچهر آتشي ، ، محمد علي سپانلو، بهرام بيضايي ، آيدين آغداشلو و...   صحبت شده بود  و هركدام ازاين بزرگان از  زاويه اي به بررسي شعر و زندگي فروغ فرخزاد پرداخته بودند  . بعد از كار موفق ناصر تقوايي در مورد زنده ياد احمد شاملو  اين دومين اثري بود كه بسيار زيبا و دقيق زندگي و شعر اين شاعر بزرگ را مورد مدّاقه قرار داده بود . براي تمامي كساني كه در ساختن اين كار ارزشمند تلاش نموده اند آرزوي موفقيت دارم و اميدوارم اين اثر الهام بخش ساير هنرمندان براي توليد كارها مشابه در مورد ساير شعر و هنرمندان گردد .   

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 22:6  توسط عبدالله لطیف پور  | 

تا دموكراسي

   دموكراسي به عنوان يكي از شكل هاي مردمي و انساني  مملكت داري ،  سابقه اي بس ديرينه در تاريخ دارد  و برخي سابقه ي آن را به دولت – شهرهاي يونان باستان نسبت مي دهند . علي رغم برخي ناشايستگي ها و نا كارامدي هايي  نيز كه دموكراسي  از برخي جهات دارد( رجوع به كتاب بنيادهاي علم سياست ، عبدارحمان عالم )  و حتي  زماني فيلسوفان ثلاثه ي يونان و از جمله ارسطو، پدر علم سياست،  آن را «حكمراني جهالت » مي دانستند  امّا با اين وجود  در جهان جديد به دليل شايستگي هاي بي شماري كه دارد  به عنوان يكي از بهترين و مقبول ترين شگردها و  شكل هاي حكومت، مقبوليّتي عمومي و جهاني يافته است . البته  با وجود  مقبوليت  عام دموكراسي  در اين عصر ، ما همچنان شاهد تنوع وجودي نظام هاي مختلف سياسي ديگري نيز همچون نظام هاي هاي؛ پادشاهي  ، مشروطه،  مشروطه ي سلطنتي،  آريستوكراسي ، اليگارشي ، ديكتاتوري و حكومت هاي ديني ورفاهي و... در جهان هستيم  و حتي در كشورهايي نيز كه دموكراسي حاكم است نوع آن دموكراسي ها با هم متفاوت است .

  مقبوليتي كه دموكراسي در جهان معاصر يافته است اگرچه بازبسته ي عوامل متعدد و متفاوتي است اما در اين ميان به نظر مي رسد وجه مردم گرا بودن آن – كه پايه ي آن  نظام سياسي نيز هست -  برجسته ترين باشد. قطعاً تمامي نظام هاي سياسي داراي توانايي ها و شايستگي هاي هستند و حتي نظام هاي توتاليتر نيز از حيث برقراري نظم و پيشرفت نظامي از توانايي هاي زايد الوصفي بر خوردارند امّا در كمتر نظامي مثل نظام هاي دموكراتيك واقعي ،توده ي مردم اين چنين  ارج و قدر مي بينند و بر صدر مي نشينند و به قول آبراهام لينكلن « دموكراسي ؛ حكومت مردم ، توسط مردم و براي مردم .. » است .

  در كشور ما نيز علي رغم اينكه همه به نوعي تآييد كننده ي اين شيوه ي مملكت داري هستند و حتي مخالفان آن هم از ترس بدنامي و از سر مصلحت در برابر آن واكنش چنداني  نشان نمي دهند امّا باز مي بينيم كه تا رسيدن به دموكراسي واقعي در جامعه هنوز فاصله ي زيادي داريم . براستي موانع رشد دموكراسي و مردم سالاري در كشور ما چيست ؟

  در دوره ي كارشناسي در درس انقلاب اسلامي ، مدرس روحانی  اين درس جزوه اي را براي ما تهيه كرده بودند كه در آن مباحث جديد در مورد انقلاب و اصلاح و تفاوت هاي آن ها و مقايسه اي بين انديشه هاي كارل ريموند پوپر و ماركوزه و ماركسيست ها در مور د انقلاب و...  آمده بود . در اين جزوه ستوني بود كه در آن فاصله ي كشور ايران از حيث توسعه ي اقتصادي و.... با كشورهاي غربي و آمريكا  آمده بود . من اكنون درست سال ها را به ياد ندارم و لي اين فاصله حتي با توسعه نيافته ترين كشور غربي كمتر از صد سال نبود .  اين مدرس محترم  هميشه در كلاس سعي مي كرد  ايجاد اين فاصله را به عوامل خارجي  ارتباط دهد و انقلاب ايران را عاملي به حساب آورد كه در جهت كم كردن اين فاصله ها بوده است . اكنون فارغ از درستي ويا نادرستي  مدّعاي آن مدرس محترم ، امري كه غير قابل انكار است اين است كه كشورما  از ابعاد مختلف سياسي و اقتصادي و آموزشي و... با آن كشورها فاصله ي زيادي دارد، و طبيعي است كساني كه سوداي پيشرفت كشور را دارند  بايد سوداي كم كردن اين فاصله ها را نيز داشته باشند ، به راستي آيا مي توان اين فاصله ها را جز از طريق دموكراسي و مردم سالاري كم كرد .

 در ايران سابقه ي دموكراسي خواهي به صد سال بيش تر نمي رسد و اوج آن در دوران مشروطه بود و انقلاب مشروطه در واقع محصول دموكراسي خواهي ايرانيان صد سال گذشته بود ،هر چند متا سفانه اين انقلاب از خون ناپاكان شهيد شد و به انحراف كشيده شد .    

     « انقلاب ما چون شد از خون ناپاكان شهيد         نيست غير از خون پاكان خون بهاي انقلاب  ،

 در انقلاب 57 نيز يكي از شعارهاي مردم درخواست جمهوريت و دموكراسي بود و اين خواسته بعدها به صورت يكي از شعارهاي نظام درآمد و البته پسوند اسلاميّت نيز به آن الحاق شد . بعد از گذشت سال ها از انقلاب اسلامي در خرداد 76 يك بار ديگر شعار مردم سالاري اين بار از زبان يكي از روحانيان دانشگاهی و فلسفه خوان و فلسفه دان و اصلاح طلب؛  يعني سيد محمد خاتمي ، به گوش رسيد و به سرعت و به شدت مورد استقبال قرار گرفت ، رئيس جمهور جديد اگر چه  در طول دو دوره رياست خود بر قوه ي مجريّه براي تحقق شعارهاي خود تلاش هاي زيادي به عمل آورد امّا با ناكامي هايي نيز مواجه شد و بعد از اتمام دوره ي ايشان ، جانشين او شعار و روش  ايشان را ادامه نداد .  

  ناكامي جنبش هاي دموكراسي خواهي در ايران  دلايل و عوامل فراواني دارد امّا به باور ما يكي از اين  عامل ها وابسته به عدم درك درست از اين مفهوم و بد فهمي آن  است و شايد دليل بسياري از مقاومت ها و مخالفت هايي كه با اين شيوه  ي مديريتي و حكومتي مي شود وابسته به همين عامل باشد . امروزه در كشور ما كساني برآنند  كه دموكراسي را به آزادي تقليل داده و آزادي را نيز به بي بند و باري تقليل دهند در حالي كه بر همگان روشن است كه هرگز دموكراسي به دنبال استقرار چنين شرايطي در جامعه نيست.

  عامل ديگري كه باعث اين  ناكامي شده است عدم آموزس  شهروندان و توده ها براي شناخت و درك دموكراسي است . دموكراسي اگرچه به قول « كارلايل » خود يكي از مهم ترين مكتب هاي آموزشي است امّا حقيقتاً بدون آموزش هم شناخت و درك حقيقي آن غير ممكن مي نمايد ، بنابراين آموزش و شناساندان دموكراسي و تلاش براي ايجاد شرايط اجتماعي مناسب براي استقرار دموكراسي امري است كه از خود دموكراسي خواهي و دموكراسي دوستي  اهميّت و ضرورت بيش تر دارد .    

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 2:32  توسط عبدالله لطیف پور  | 

پوستين مرا رها نمي كند .

   مدتي است احساس مي كنم  كه وبلاگ من  كمي سياسي شده است ؛ امري كه من  در آغاز هرگز به دنبال آن   نبودم . قرار بود در اين ميدان ،  پرسه ي من بيش تر در سه ساحت دين ، ادبيات و فرهنگ باشد ولي چه مي توان كرد كه در كشور ما اين ساحت ها تا حدودي به هم وابسته و در هم تنيده اند و تفكيك آن ها از هم امكان ندارد . مگر مي توان واقعاً در مورد ناكامي توليد فكر و شعر و هنر در جامعه سخن گفت و سياست را در آن مؤثر ندانست ، يا از گرايش ها ي ديني و كژروي هاي ديني  سخن گفت ويا در مورد جايگاه و شأن دين بحث نمود و خود به خود با سياست برخورد نكرد . امروزه سياست چنان در جامعه ي ما فربه شده است كه نه تنها علوم انساني بلكه حتّي علوم جديد هم به نوعي با آن ارتباط دارند . في المثل واكنش ها  در برابر ماهواره ي اميد كه خود در اصل محصول  علم و تكنولوژي جديد است، هم در داخل و هم در خارج از كشور امري كاملاً  سياسي بوده است ، اين امر شايد بيش تر ناشي از اين حقيقت است كه انسان به تعبير ارسطو « حيواني سياسي » است و تمام حركات و سكنات او به نوعي  امري سياسي تلقّي مي شود ، يعني حتّي اگرفردي بر آن باشد كه انزوا و گوشه نشيني هم در پيش گيرد باز عمل او يك عمل سياسي است  « اين هم كه جوابي ننويسند جوابي است » 

 قصه و قضيّه ي لجاجت  و سماجت سياست خيلي شباهت با همان قصه ي  زيبايي دارد كه مولانا در كتاب « فيه ما فيه»  آورده است با اين تفاوت كه ورود به گرداب سياست هميشه از شدت سرما و احتياج و به هدف پوستين نيست و گاه در ورود افراد در اين عرصه ،غايت ها و اهداف عمومي و انساني زيادي نيز وجود داردو گناه بزرگي است كه تمام افرادي  را كه دراين عرصه وارد مي شوند و در  اين راه حتّي سر و جان و مال  خود را نيز فدا كرده اند با يك چشم نگريست .  اصل داستان مولانا  چنين است كه « گویند که معلمی از بینوایی در فصل زمستان جبه کتان یکتا پوشیده بود. مگر خرسی را سیل از کوهستان در ربوده بود، می گذرانید و سرش در آب پنهان. کودکان پشتش را دیدند و گفتند استاد، این که پوستینی در جوی افتاده است و تو را سرماست، آن را بگیر. استاد از غایت احتیاج و سرما درجست که پوستین را بگیرد. خرس تیز چنگال در وی زد. استاد در آب گرفتار خرس شد. کودکان بانگ می داشتند که " ای استاد یا پوستین را بیاور و اگر نمی توانی رها کن،." گفت : " من پوستین را رها می کنم، پوستین مرا رها نمی کند. چه چاره کنم ؟ "   

ورود به ساحت سياست اگر افراد در آن  فقط مطامع و منافع شخصي خود را در نظر نداشته باشند و به خاطر اغراض شخصي، منافع عمومي و مردم را ناديده نگيرند خود يكي از نشانه هاي مسئوليّت پذيري است و حتّي يك وظيفه و تكليف انساني و ديني هم به حساب مي آيد اما مهم اين است كه به تعبيير ماموستا قانع فرد در آن « روو له قازانجي عومومي و پشت له خاوه ن پاره كا  » و فرار از ميدان سياست به نوعي مسئوليت گريزي و خالي كردن ميدان براي مخالفان است .  اينك كه با ب مسائل سياسي در اين ساحت گشوده شده است و پوستين سياسي ما را رها نمي كند ،  اميدوارم كه در آن واقعيت ها  و منفعت ها و مصلحت ها  آن چنان كه هستند  بيان گردند و منويّات شخصي ما را به انكار منافع و مصالح عمومي نكشاند .  

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 17:21  توسط عبدالله لطیف پور  | 

دیدار آشنا

   روز سه شنبه، پانزدهم بهمن ماه ،همراه چند تن  از دوستان براي  ملاقات آقاي خاتمي و شركت در جلسه اي كه قرار بود با هدف دعوت و حمايت از ايشان درانتخابات رياست جمهوري اخير در  روز چهارشنبه در تهران برگزار شود از سقّز به مقصد تهران به راه افتاديم  . ساعت نه صبح از مهر شهر كرج حركت كرديم  و درآن جا هوا صاف بود و خبري از برف و باران نبود امّا در نياوران هوا بس ناجوانمردانه سرد بود و  سورت سرماي بهمن بي داد  مي كرد . راننده ي ما مسير را بلد نبود و جاده شلوغ و لغزنده بود و بالاخره ما نيز با عوض كردن چند ماشين عاقبت با زحمت خود را به آن جا رسانيديم . در آن جا دوستاني سخن گفتند وهركدام از جانب خود و يا گروه خويش درخواست خود را از آقاي خاتمي براي شركت در انتخابات مطرح نمودند و خاتمي نيز مثل هميشه آرام و اين بار كمي نگران سخنان همه را مي شنيد و ياداشت مي كرد . بعد از اتمام سخنان حاميان خاتمي و اجراي يك قطعه موسيقي زيبا ، اين بار نوبت آقاي خاتمي بود تا به ايراد سخن بپردازد وموضع خود را در مورد انتخابات و حضور ويا عدم حضور خود در آن اعلام كند .آقاي خاتمي  ابتدا از انقلاب اسلامي و شعارها ي آن و از جمله بحث جمهوريت آن سخن گفت و تنها راه رسيدن جوامع چند مليتي و چند قوميّتي را از طريق  مردم سالاري به حساب مي آوردند . آقاي خاتمي برخورداري از امنيت را- در همه ي ابعاد آن -  يكي از نيازهاي ضروري و جدي جا معه مي دانستند و تاكيد مي كردند كه امنيت نيز جز در سايه ي رضايت نسبي مردم ايجاد نمي گردد . آقاي خاتمي در اثناي سخن با ذكر لطيفه ها و نكته هايي بارها حضار را به خنده آوردند و نشان دادند كه اين سيد خندان و مهربان  اگر اراده كند خوب هم مي تواند ديگران را بخنداند . باري در اين جلسه نيز جناب خاتمي با ضرس قاطع آمدن خود را اعلام نكردند اگرچه خود ايشان  نيز البته از منتظر گذاشتن مردم ناراضي بود .

  در مسير بازگشت به سقز وقتي وقايع اين روز را در ذهن خود مرور مي كردم با خود مي گفتم كه به راستي چه شباهت هاي فراواني بين يك راننده و يك رئيس دولت مي تواند وجود داشته باشد و اگر چنانكه رئيس دولت  آينده  مثل همان راننده ي نخست ما براي رسيدن به مقصد راه ها و بيراهه ها را نشناسد ما را به كجا ها  مي تواند ببرد ؟  « كشتي نشستگانيم اي باد شرطه برخيز     باشد كه باز بينيم ديدار آشنا را »

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 23:25  توسط عبدالله لطیف پور  | 

آن مرد در بحران آمد.

   بالاخره بعد از مدّت ها انتظار، سيد محمد خاتمي حضور خود را براي كانديداتوري رياست جمهوري ايران اعلام كرد . اين خبر از يك طرف براي من مايه ي خوشحالي بود  و از طرف ديگر تحسين مرا نسبت با اين اقدام ايشان  برانگيخت . چون حقيقتاً پذيرفتن مسئوليّت در اين شرايط سخت داخلي و بين المللي شجاعت  و شهامت خاصّي مي خواهد. زماني دكتر مهاجراني در مورد پذيرش مسئوليت در ايران گفته بود كه « در اين مملكت كساني قبول مسئوليّت مي كنند كه يا بايد ديوانه باشند و يا عاشق » و در مورد آقاي خاتمي اميدوارم كه عشق به توسعه ي سياسي و اقتصادي و پيشرفت و عدالت و... او را به اتّخاذ اين تصميم وادار كرده باشد .

    به نظر مي رسد اگر آقاي خاتمي بتواند در انتخابات پيروز شود و در زمين بازي ايشان سنگ اندازي نكنند،خواهد توانست كه با تكيه بر تجربه هاي پيشين خود و با  بهره گرفتن از نيروهاي متخصّص وشايسته و تشكيل يك تيم اقتصادي و سياسي قوي بر مشكلات اقتصادي و سياسي جامعه فايق آيد، چون اگرچه برخي  ايشان را مردي از جنس  « باران » مي داند امّا كارنامه ي دوران رياست جمهوري ايشان نشان مي دهد كه او مرد بحران نيز هست . مديريت چندين سال بحران خشك سالي واقتصادي و... كشور با نفت هشت دلاري و تحويل دولت با خزاين آراسته به دولت بعدي اقدامات كم ارج و ارزشي نبودند هرچند  نارسايي ها ي مديريتي و اشتباهات ايشان نيز بركسي پوشيده نيست و انكار آن ها دور از  صداقت و واقعيّت است .  

 طبيعي است كه بسياري از ايرانيان از آمدن آقاي خاتمي خوشنودند اما باز عدّه اي حق دارند و مي توانند از حضور ايشان ناخرسند باشند ودل به ايده ها و برنامه هاو گزينه هاي  ديگري براي پيشرفت مملكت ببندند، امّا آنچه در اين ميان غير طبيعي مي نمايد  لجاجت و اصرار بر سخنان و به تبع آن ايده ها و برنامه هاي بي حاصلي است كه هيچ كدام چندان پايه ي منطقي و محكمي ندارند. في المثل  دل بستن به تهاجم نظامي آمريكا و غرب و مشاهده ي سربازان آن ها در كوي و برزن اين كشور پهناور به اميد آوردن آزادي و دموكراسي  و... ذهن خيلي ها را به خود مشغول  و اميدوار كرده است در حالي كه تحولات داخلي آمريكا  تحقق اين امر را بسيار غير محتمل نموده است .

    اينك كه آقاي خاتمي حضور خود را در انتخابات آتي اعلام نموده است ضروري است كه برنامه و ايده هاي خود را براي پيشرفت مملكت از تمام جهات با مردم در ميان بگذارد. مردمي كه دو بار به سخنان و وعده هاي او اطمينان كردند اين بار تصور مي شود كه مطالباتي وراي وعده و سخن دارند و تنها مشاهده ي كامل برنامه ها و ايده هاي اوست كه مي تواند نگاه مردم را معطوف به خويش كند . يكي از دوستان ما می گفت كه جان مك كين براي اثبات سلامت جسمي خود  به مردم و نمايندگان آن ها پرونده اي هزار صفحه اي را تشكيل داده بود و آن را در اختيار نمايندگان قرار داده بود  تا مردم به سلامت جسمي او ايمان داشته باشند و به نظرم آقاي خاتمي نيز براي جلب ايمان مردم به خويش، بايد برنامه هاي منسجم و مدوني را در زمينه هاي توسعه ي سياسي و اقتصادي ومليّت ها و اقوام مختلف و....  داشته باشد تا مردم بتوانند با مطالعه ي آن در مورد برنامه و شخص ايشان قضاوت و داوري كنند .

    یکی از ملاحظات آقای خاتمی برای تاخیر در اعلام نامزدی خودنارضایتی خانواده اش بود . آیا بالاخره خانواده ی ایشان نیز از نامزدی او حمایت می کنند یا ایشان به خاطر اصرار خانواده ی بزرگ ایرانیان طرفدار خویش به این نتیجه رسیده اند . در هرحال برای ایشان و تمامی کسانی که دلشان به خاطر مردم و به عشق مردم می تپد آرزوی موفقیت دارم و به این سخن « پیره میرد » شاعر بزرگ کرد همیشه باور دارم که کسانی در تاریخ ماندگارند که در دل مردم جای دارند نه اینکه مردم را برای خود بخواهند « نامرن ئه وانه وا له دلی میلله تا ده ژین »

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 18:16  توسط عبدالله لطیف پور  | 

چه كتاب هايي را بايد خواند ؟

  اين جمله ي تاريخي ابوالفضل بيهقي را لابد خيلي ها شنيده اند كه « هيچ نبشته نيست كه به يك بار خواندن نيرزد » شايد اين نظر بيهقي در زمان خود ايشان كه اولاً شمار نويسندگان كم بودند و در ثاني به تبع آن شمار آثار مكتوب هم كم بود موضوعيّت و مقبوليت داشته باشد امّا آيا در جهان جديد هم كه شمار نويسندگان متوسط و احياناً خام دست و نوشته هاي سبك و ژاژ هم فزوني يافته است همچنان مي تواند مقبوليّت داشته باشد ؟

     زماني محمد رضا حكيمي در يك  از نوشته هاي خود گفته بودند كه « بيش تر و يا تمامي آثاري را كه بعد از انقلاب در ايران چاپ شده اند بايد در يك كمپرسي انداخت و آن ها را به درياچه ي اروميه ريخت  » چون به زعم ايشان اين نوشته ها محصول مطالعه و دريافت هاي عميق نويسندگان و يا به تعبير يكي از نويسندگان غربي « محصول عرق كردن روح » نويسندگان آن ها نيست .

    شاعران و نويسندگان موفق آن هايي هستند كه در نوشتن و نوشته هاي خود وسواس بيش تري دارند و كم تر و بهتر مي نويسند چنانكه مثلاً محصول يك عمر زندگي شاعرانه ي شاعري چون حافظ، ديوان شعري است كه در حدود پانصد غزل ناب و مقداري قصيده و رباعي و ... است در حالي كه مثلاً در دوران صفويه بسياري از شعرا و نويسندگان ايراني افتخار خود را در فراواني ديوان ها و نوشته هاي ديگر خود مي دانستند چنانكه يكي از شعراي اين عهد مي نويسد كه « ز شعر من هر آن چه در حساب است    هزار و سيصد و پنجه كتاب است   » در حالي كه اين شاعر با اين همه ديوان شعر ناشناخته مانده است و بهتر است كه همچنان  ناشناخته نيز بماند .

   مي گويند كانت فيلسوف بزرگ غربي بعد از چهار دهه مطالعه و تدقيق و غور در آثار مختلف فكري و فلسفي دست به قلم برده و نوشته هاي خود را در معرض عرضه كردن قرار مي دهد و چه زيبا ولتر در اين مورد مي نويسد كه « كتاب ها از كتاب ها متولد مي شوند » و به راستي مگر مي توان قبل از مطالعه ي كتاب ها ي ارزشمند دست به قلم برد و كتاب هايي مفيد نوشت ؟  

      امروزه در جامعه ي ما شمار آثار چاپ شده هرروز رو به افزوني دارد در حالي كه سرانه ي مطالعه ي ما همچنان درحدّ همان چند دقيقه مانده است . در اين آشفته بازار چاپ كتاب و مجله هاي رنگارنگ و اكثراً كم مايه و محتوا بايد مراقب بود كه آن مقدار كم مطالعه اي كه در جامعه ي ما هست به مطالعه ي آثار مرغوب و ارزشمند اختصاص يابد .در همين راستا  علاوه بر اين كه ضروري است در پشت بسياري از كتاب ها و مجله ها و... طيف خوانندگان آن ها نيز مشخص گردد  به نظر مي رسد وجود مراجع فرهنگي  مستقلي  نيز كه بتواند در عين اينكه  استقلال فكري مراجعه كنندگان را مد نظر داشته باشد و در كنار  آن اولويت هاي مطالعه و كيفيت آثار چاپ شده را نيز براي آن ها  تعيين كند ضروري مي نمايد . وجود نگاه  هاي عميق و دقيق و باطن بين در جامعه باعث مي گردد كه ما براي دست يافتن به گنج و گنجينه هاي معرفت بيهوده وقت و عمر گران قدر خود را صرف نقب زدن در جاهايي كه هيچ امكان وجود گنجي درآن  ها نيست نكنيم به تعبير مولانا « چون تو را آن چشم باطن بين نبود     گنج مي پنداشتي در هر وجود   »                                          

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 0:52  توسط عبدالله لطیف پور  | 

« دريغاكه فقر احتضار فضيلت است»

 

  مطلبي  را  كه در پي مي آيد  قرار بود نخست به  عنوان كامنتي بر يكي از نوشته هاي  دوست گرامي جناب آقاي فرهاد  امين پور تحت عنوان « آيا فقر ارزش است ؟ »  در وبلاگ « راه رفتن روي يخ » بگذارم امّا به  جهت اهميّت موضوع و طولاني شدن مطلب بهترآن ديدم كه  آن را به عنوان پستي مستقل  در اين ساحت  در معرض قضاوت بينندگان و خوانندگان محترم قرار دهم .

 خلاصه ي مطلب جناب امين پور اين است كه فقر ارزش نيست و نبايد خصوصاً در اين عصر و زمانه كساني به دنبال آن باشند كه آن را چونان ارزشي والا و متعالي در جامعه ترويج كنند؛ هرچند متآسفانه در جامعه ي ما  خيلي برنامه ريزي شده كساني  اين طرز تلقي و طرز تفكر را دامن مي زنند و دنبال مي كنند .

   شايد كساني كه چنين نگرشي نسبت به فقر دارند سيره و سنت پيامبران وخلفا و اولياي دين را مستمسك قرار مي دهند و با توجه به نقش الگويي پيامبر كه براي مسلمانان « اسوه ي حسنه » بودند تصور مي كنند كه با تقليد از ايشان كه در حديثي فرموده بودند كه « الفقر فخري »  در جاده ي سنت و شريعت محمدي قدم مي گذارند امّا حقيقت اين است كه پيامبر علي رغم تصوري كه در مورد ايشان و برنامه ي او هست  هرگز فقر را – حداقل براي ديگران و جامعه _ توصيه نكرده اند  و آن مقام را افتخاري بزرگ براي خود دانسته اند و لاغير، به همين خاطر گفته اند  « فخري » و نه « فخرنا و يا فخركما » و...

  همين پيامبري كه اين سخن را به او نسبت مي دهند در يكي از سخنان ديگر خود فقر را روسياهي هر دو جهان مي داند « الفقر سواد الوجه في الدارين  »  طبيعي است كسي كه چنين نگرشي نسبت به فقر دارد هرگز نمي خواهد كه طرفدارانش دچار چنين روسياهي ها و شرمندگي هاي دنيوي و اخروي شوند . از امام علي هم نقل شده است كه « من لا معاش لا معاد له »  يعني كسي كه زندگي مادي ندارد هرگز سعادت اخروي هم نمي تواند داشته باشد . به تعبير شاملو – البته در مفهومي ديگر -  دريغا كه نوميدان را معادي مقرر نيست .

  مناظره و مباحثه در مورد اهميت فقر و غنا در ادبيات ما سابقه اي ديرينه دارد . يكي از طولاني ترين و زيباترين اين مناظرات  داستان « جدال سعدي با مدعّي » در كتاب گلستان است . در اين داستان سعدي چون پرورش يافته ي خوان بزرگان است از ثروتمندان دفاع مي كند ومدعي در پوست اهل زر و ثروت افتاده و به  بدگويي از آ نها  مي پردازد . مناظره و مجادله ي سعدي سرانجام به درگيري ختم مي شود و سعدي با مدعي دست به يقه مي شوند و بالاخره براي رفع خصومت به دادگاه مي روند و البته در اين ميان قضاوت قاضي مسلمانان خواندني است كه ايشان خيلي نسبي نگرانه و عادلانه مطلق انديشي را در مورد فقر و غنا زير سوال مي برد .

  در جهان سرمايه داري و سرمايه پسند جديد قطعاً فقر مصيبت بزرگ تري است ، در اين جهان كه اصالت به سرمايه و پول است در اختيار نداشتن اين وسيله ي اصالت بخش كه حيات و ممات آدمي با آن در ارتباط است او را دچار بحران هاو مشكلات  بزرگ تري مي كند . امروزه هيچ كشوري در اين عالم پيدا نمي شود كه به پيشرفت هاي علمي و صنعتي و فكري بزرگي دست يافته باشد و آن را از طريق تحمل فقر و رياضت به دست آورده باشد . با تمام آلودگي هايي كه ثروت مي تواند داشته باشد و ايجاد كند – چنانكه مي گويند حتّي  در تعبير خواب فرويدي هم ثروت نشانه ي آلودگي  و نجاست است – امّا با اين وجود ثروت وسيله اي است كه جز از طريق در اختيار داشتن آن رسيدن به بسياري از كمالات غير ممكن مي نمايد .

   اگر بخواهيم عيني تر و واقه بينانه تر و امروزي تر سخن بگوييم و به آمار ناهنجاري هاي اجتماعي و اخلاقي و.... نگاه كنيم متوجّه مي شويم كه ريشه ي بسياري از اين مشكلات به خاطر فقر است . آمار رو به افزايش طلاق ، افزوده شدن به شمار تن فروشان در برخي شهرهاي بزرگ و فراگير شدن فحشا و... همه در واقع نتيجه ي فقر و نيازمندي است . به قول ميرزاده ي عشقي « آن چه شيران را كند روبه مزاج    احتياج است احتياج است احتياج »  

    در كتاب هاي درسي ما بسياري از الگو هايي كه به دانش آموزان معرفي مي شوند ، كساني هستند كه ساده زيستي را سرلوحه ي زندگي خود قرار داده اند، براي مثال در كتاب ادبيات فارسي دوره ي پيش دانشگاهي آوردن درس هايي در كنار ودر راستاي هم در مورد «مولاناو ساده زيستي و قناعت او  ، شريعتي و عشق او به كوير خشك  ، آل حمد و عنايت او به روستاي اورازان ، ميرزا رضا ي كلهر و ساده زيستي و مناعت طبع او و... همه معني دارست و همه به نوعي در جهت ترويج فقر و ساده زيستي در ميان جوانان است .

  انتقاد از فقر و تلاش براي گسترش آن هرگز به معني دفاع از ثروث و ثروتمندان نيست ، قطعاً همچنانكه فقر مرگ فضيلت ها و ارزش ها را مي تواند به همراه داشته باشد ثروت هم خصوصاً اگر از راه هاي غير مشروع كسب شودبيش تر مرگ فضيلت ها را به همراه خواهد داشت  . ما به همان نسبتي كه شاهد  مرگ فضيلت ها در وجود كساني هستيم كه به خاطر فقر و فاقه بسياري از كارهاي دون شأن انجام مي دهند شاهد مرگ فضيلت ها مثلاً در وجود پزشكي هم هستيم كه با پول و امكانات  مردم و كشور خود  به مقامي مي رسد و بعد ها  مكيدن خون مردم را براي خود جايز مي داند ودر آمد هنگفت او چشمان حريصش را پر نمي كند و از طرق ديگري مثلاً رسم شنيع زيرميزي و... از مردم باج ستاني مي كند و متأسفانه امروزه در بسياري از شغل ها انگيزه و امكان چنين سو ء استفاده هايي وجود دارد .

  قبل از اينكه فقر ما و جامعه را ريشه كن كند بايد ان را ريشه كن كرد و راه رابر سواستفاده ي سوداگران از مال و جان و ناموس مردم  از اين طريق بايد گرفت و نكته ي اخير اينكه به باور من ايده ي ساده زيستي و فقر دوستي و... ساخته ي ساده زيستان عالم نيست بلكه  بيش ترساخته ي اهل قدرت و ثروت است وكساني است كه  مي خواهند ازاين  طريق بيش تر خود به كامروايي برسند و ديگران را در ناكامي و حرمان نگه دارند .

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 0:49  توسط عبدالله لطیف پور  | 

از بازی فوتبال به بازی سیاست

 1-   در دوران كودكي  هنگامي كه در زمين هاي خاكي مشغول بازي فوتبال مي شديم اكثراً  به دليل كثرت مشتاقان بازي،  مجبور بوديم كه برنده به جا بازي كنيم . بعد از اينكه يك تيمي مي باخت منطقاً مي بايست زمين بازي را ترك مي كرد و ميدان را براي تيم ديگري خالي مي نمود  برخي از دوستان ما كه شيطنت و لجاجت بيش تري داشتند علي رغم قبول اين شيوه در آغاز بازي  امّابعد از باخت اولاً با نارضايتي و ناخرسندي  ميدان بازي را ترك مي كردند وثانياً  بعد از خروج از ميدان هم به شيوه هاي مختلف مشكلاتي را در روند بازي ايجاد مي كردند؛ مثلاً دروازه ها را كوچك مي كردند ، بيهوده  اعتراض مي كردند و گاه سنگ دروازه ها را پرت مي كردند و... و اين اقدام آن ها بيش تر به خاطر جذابيت بازي فوتبال و علاقه ي آن ها به تداوم ماندن در زمين  بازي بود .

  2-   در كشور ما متاسفانه بازي سياست هم، چنين  وضعيت و حال و هوايي دارد . وقتي يك گروه سياسي انتخابات را مي بازد و بايد صحنه را به سادگي و راحتي براي گروه مخالف ترك كند امّا مي بينيم كه اين انتقال قدرت به سادگي انجام نمي پذيرد . شيريني قدرت  و جذابيت بازي سياسي باعث شده است كه گروه ها و اشخاص بازنده بعد از باخت مشكلاتي را براي گروه هاي برنده ايجاد كنند و بسياري از ناكامي هاي شخصيت هاو احزاب سياسي  در اين ديار در كنار سوءمديريت ها  وابسته به مزاحمت ها و سنگ اندازي ها یي است كه گروه ها و اشخاص بازنده در ميدان فعاليت گروه هاو اشخاص برنده ايجاد کرده و دروازه و ميدان فعاليت آن ها را هر چه بيش تر و بيش تر تنگ تر مي كنند .

3- امشب كه جريان انتقال قدرت را از تيم جمهوري خواه به تيم دموكرات در آمريكا مشاهده مي كردم متوجّه شدم كه در آن سرزمين، شيوه ي  بازي سياسي  و جريان انتقال قدرت با شيوه ي بازي سياسي ما و بسياري ديگر از نقاط عالم متفاوت است ؛ يعني آن ها بعد از اينكه در يك فضاي انتخاباتي،  انتخابات را مي بازند به راحتي در برابر تيم برنده و اراده ي  مردم تمكين مي كنند و محترمانه ميدان را براي رقيبان و رفيقان خود خالي مي كنند . بعد از اينكه باراك اوباما رسماً رئيس جمهور آمريكا شد هنوز نرسيده به كاخ سفيد، جورج بوش ميدان بازي را براي او خالي كرد و سوار بر هيليكوپتر واشنگتن را ترك كرد تا سايه ي وجود و حضور او در آن شهر سنگيني نكند وتيم مقابل به راحتي و منطقي تر بتوانداولين بازي تشريفاتي خود را انجام دهد . اگرچه  مي توان پرواز زود هنگام بوش را از واشنگتن به شيوه هاي مختلف تفسير كرد امّا به باور من  اين پرواز ، حركت معني دار و متفاوتي بودو بيش تر درراستاي احترام و تمكين به قواعد بازي سياسي - البته به شكل دموكراتيك آن - بود .

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 1:44  توسط عبدالله لطیف پور  |