عشق و انسان دوستي
در مورد عشق در فرهنگ ايراني و عرفاني ما به زيبايي سخن رفته است و سخنان زيبا فراوان است . عرفاي ما عشق را به خاطرلطافت ها و ظرافت ها و فوايد بي شماري كه درآن است هميشه ستوده اند و آن را ناموس جهان قلمداد كرده اند؛ اگرچه در فرهنگ فقهي ما ظاهراً توجه چنداني به عشق نشده و فصلي به نام « باب العشق » در متون فقهي ما وجود ندارد و چنانكه مولانا مي فرمايد « آن زمان كه عشق مي افزود درد بوحنيفه و شافعي درسي نكرد » به باور من علت عدم توجه فقها به عشق به خاطر اين است كه در صورت فتوا به جواز آن عموم مردم خيلي ساده مي توانند از آن بد استفاده كنند و كام خواهي ها و نفس پرستي ها ي خود را عشق بنامند در حاليكه به قول حافظ « عشق بازي كار بازي نيست اي دل سر بباز زانكه گوي عشق نتوان زد به چوگان هوس » و مگر نه اينكه به قول مولانا حرمت و حرام بودن شراب هم به خاطر ترس از سواستفاده ي عمومي از آن است و در بهشت خداوند كه همه ي ساكنان آن صالحان و خوبانند به نوعي نوشيدن شراب جايز است « و سقاهم ربهم شرابا طهورا » اما در اين جهان « چون كه خود جمله بدند و بد پسند باده را بر جمله باطل كرده اند »
علي رغم انكار عشق از طرف مخالفان و معاندان آن امّا عشق اگر دچار كج فهمي نشود بركت آفرين است و فوايد بي شماري بر آن مترتّب است .
1) عشق تمرين انسان دوستي است . يكي از ويژگي هاي آدمي عشق شديد به خويشتن و حب نفس است اين عشق به خويشتن اگرچه هميشه نمي تواند منفي باشد امّا اگر به افراط برسد خطر ساز و آفت آفرين است . خود شيفتگي همچنانكه در اسطوره ي نارسيسيست « نرگس » آمده است مي تواند مقدمه ي نابودي آدمي قرار گيرد . در عشق چون انسان كس ديگري را دوست دارد اين دوست داشتن يك قدم انسان را از خودشيفتگي دور مي كند و او را به سوي ديگر دوستي سوق مي دهد و در مرحله هاي مترقي عشق مي بينيم كه فرد يكسره خود و وجود و منافع و همه چيز خود را فداي عشق مي كند و در اين قمار عاشقانه به قول شيخ بهايي همه چيز خود را مي بازد امّا باز احساس خرسندي مي كند .
« دين و دل به يك ديدن باختيم و خرسنديم در قمار عشق اي دل كي بود پشيماني »
2) عشق انسان را اهلي تر مي كند . شكي نيست كه انسان حيواني خطرناك است و تمام اميال و غرايزي كه در حيوانات هست با شدّت و حدّت بيش تري در آدمي نيز وجود دارد ؛ خصلت هايي چون تنفر ، حسادت ؛ كينه ، انتقام و..در نهاد انسان بسيار شديد است و ما در جامعه ي خود و در ميان دوستان و اطرافيان خود نيز كه ظاهراً ادعاهاي دينداري هم دارند امّا باز مي بينيم كه اين عيب ها به شدت در وجودآن ها هست و حتّي عبادت هم كه ظاهراً هدف آن پاكي و طهارت روح انسان است ؛ انسان ها را به لطافت و طهارت نرسانيده است و در جامعه ما هنوز مسلمان حسود تنگ نظر كينه جوي خودخواه خودپسند عيب جوي مغرض و... كم نيستند امّا به حقيقت كساني كه وارد حريم عشق مي شوند تمام اين خصلت ها به غيرتي عاشقانه نسبت به حضرت معشوق تقليل مي يابد به قول سعدي « هرگز حسد نبردم بر منصبي و مالي الا بر آنكه دارد با دلبري وصالي »
3) عشق انسان را به معنويت و خداشناسي نزديك مي كند . هميشه براي من اين سوال وجود دارد كه آيا مي توان به ايمان كساني كه از انسان ها متنفرند و هنوز كينه و تنفر در وجود آن ها ريشه دارد باور داشت در حالي كه اين افراد ادعاي خداشناسي مي كنند . آيا مي توان خدا را دوست داشت ولي از انسان هاو يا از بخشي از انسان ها متنفر بود . در عشق انسان دوستي مقدمه ي خدا دوستي است و اصلاً عبادت در اين مكتب چيزي جز خدمت به انسان و انسان دوستي نيست . « عبادت به جز خدمت خلق نيست به تسبيح و سجّاده و دلق نيست »
4) عشق زندگي را هدفدار مي كند . خيلي از ما در زندگي و در مراحلي از عمر خويش دچار سرخوردگي ها و ياس ها ي متفاوتي مي گرديم . احساس مي كنيم دنيا به آخر رسيده و راهي براي خروج از اين بحران ها نيست و تولد عشق در چنين شرايطي خيلي به نجات ما از بحران كمك مي كند . يادم هست يكي از استادان ما يك بار سر كلاس وقتي بي علاقگي و بي تحركي و خمودگي دانشجويان را مي ديد مي فرمود . حال اگر هيچ كاري از دستتان ساخته نيست برويد عاشق شويد . آري عشق مي تواند انسان ها را از خيلي از بحران ها نجات دهد هرچند بحران ها و مشكلاتي هم هست كه در آن عشق مي ميرد و يا لااقل پژمرده مي گردد . « چنان قحط سالي شد اند ر دمشق كه ياران فراموش كردند عشق »
از فوايد عشق سخن گفتن مجال هايي بس فراخ تر مي خواهد و بايد در مورد آن كتاب ها نوشت هرچند علم عشق در دفتر نباشد و به تعبير مولانا قلم هم از نوشتن در مورد عشق عاجز و ناتوان است و نمي تواند عشق را بيان كند و بشناساند . « چون قلم اندر نوشتن مي شتافت چون به عشق آمد قلم بر خود شكافت »
علي رغم اينكه مي گويند در سرزمين ما بايد عشق را در پستوي خانه نهان بايد كرد امّا عشق بخشي از فرهنگ و ادبيات ماست وشاعران و انديشمندان ما آن را تجويز مي كنند امّا شرايطي براي آن قايلند .
1- عشق بايد همراه عفت و پاكي باشد . حديثي را از پيامبر نقل مي كنند كه اگر چه به قول اهل حديث ، حديثي ثقه و متواتر نيست امّا حديثي زيباست . مضمون حديث اين است كه « كسي كه عاشق شود و آن را كتمان كند و در عشق پاك بماند وقتي بميرد او شهيد مرد ه است . عاشق به خاطر احترام معشوق و از ترس بدنامي او گاه عشق خود را ابراز نمي كند هرچند از طريق اين كتمان كردن از درون مي سوزد و نابود مي گردد . من هر وقت اين حديث را مي شنوم ياد داستان معرف « داش آكل» مرحوم صادق هدايت مي افتم و عشق او به مرجان را به نوعي از جنس و سنخ اين نوع عشق هاي عفيف مي دانم . در اين داستان « مرجان » تا بعد از مرگ داش آكل متوجه عشق شديد قلبي داش اكل نسبت به خود نمي گردد .
2- عشق همراه ادب است . در عشق ادب نسبت به ساحت معشوق اجازه ي سو استفاده و بدنامي نسبت به او را نمي دهد . عاشق بدنامي را براي خود مي خرد به قول حافظ « گر مريد راه عشقي فكر بدنامي مكن » اما بدنامي معشوق را نمي خواهد و حاضر نيست حتي دامن وجود او به گرد اتهام آلوده كند ، عاشق واقعي حتي اگر نگهبان قصر معشوق را نيز خفته ببيند ادب اجازه ي سو استفاده را به او نمي دهد « گرفتم اينكه من در خواب ديدم پاسبانش را ادب كي مي گذارد تا ببوسم آستانش را »
3- در عشق معشوق را براي خود او مي خواهند نه براي خود . در عشق مالكيت چندان مكاني از اعراب ندارد به قول « ساراماگو » در داستان« جزيره ي ناشناخته » دوست داشتن بهترين شكل مالكيت و مالكيت بدترين شكل دوست داشتن است » اين چه نوع عشقي است كه در جرايد ما به كرات مي بينيم كه طرف وقتي نمي تواند به معشوق و به كام خود برسد براي او مشكل درست مي كند ؛ بر صورتش اسيد مي پاشد وهزاران نامردي ديگر در حالي كه به قول يكي از بزرگان غربي « عشق كامروا وجود ندارد »
كشيدند در كوي دلدادگان ميان دل و كام ديوارها
سخن عشق پايان نا پذيراست و هرچه بيش تر مي گويي امّا باز مي بيني كه حكايت همچنان باقي است و اصل مطلب را نتوانسته اي بگويي و بيان كني امّا بالاخره با يد سخن را در جاي به پايان برد و ملخص كلام من اين است كه عشق در فرهنك ديني و عرفاني ما نه تنها جايز بلكه به قول عين القضات يك نوع« واجب مقدمي» است مانند وضو كه واجب مقدمي است براي نماز و عشق واجب مقدمي است براي انسان دوستي و ديگر دوستي امّا در صورتي كه در عشق به تعبير زنده ياد شريعتي دوست داشتني باشد و از آن نوع عشق هاي صورتي و جسماني كه به گفته ي شوپنهاور بي ارتباط به شناسنامه نيست نباشد . براي تعظيم و تكريم اين عشق اختصاص يك روز سال كافي نيست و بايد همه ي ايام عمر خود را با عشق زيست و آن را تكريم كرد هرچند شايد بسياري به خاطر عقل گرايي و برخي دلايل ديگر آن را نهي و نفي كنند . بايد نفي كنندگان عشق را به حال خود واگذاشت امّا از خشونت و تصلب فكري آن ها هم ترسيد . آري عظمت عشق در فضاي محدود ذهن بسياري از انسان ها نمي گنجد و بايد اين حقيقت تلخ را پذيرفت و مولانا چه زيبا مي فرمايد :
« از بهر مرغ خانه چون خانه اي بسازي اشتر در آن نگنجد با آن هـــــــــمه درازي
آن مرغ خانه عقل است و آن خانه آن تن تو اشتر جمال عشق است با قدّ و سر فرازي »
