در تاريخ هرملّتي دوره هايي هست كه در آن فرهنگ، هنر و ادبيات آن جامعه به سبب عواملي دچار انسداد ، ايستايي و ركود مي شود . في المثل در ادبيات قرن سيزدهم ايران به سبب برخي عوامل داخلي و خارجي از جمله شكست سنگيني كه ايران در دوران عباس ميرزا ولي عهده قاجاري از سپاه روسيه خورد و هم چنين به سبب ناكامي هاي فرهنگي و فكري خاصي كه زمينه هاي شروع و بروز آن از عهد صفويّه و حتّي پيش تر از آن آغاز شده بود ، ادباي ايراني چاره ي رهايي از اين بن بست را در بازگشت به شيوه هاي اسلاف خود در آفرينش هاي ادبي مي دانستند . انتخاب عنوان سبك بازگشت براي اين دوره بي سبب نيست و بسياري از شعرا در يك عقب گرد شگفت انگيز و تاسف بار حداقل شش هفت قرن به عقب باز گشتند . اين گرايش سنت گرايانه و بازگشت به عقب به قول برخي صاحب نظران حتي تا دوران تاسيس دانشگاه تهران و انتخاب و گزينش واحدها و كتب درسي رشته ي ادبيات فارسي در آن دانشگاه نيز ادامه داشت .
در حالي كه در اين عالم تمام موجودات به نوعي محكوم قوانين عام تغيير و تكامل اند حركت قسري و قهقرايي برخي از شعراي معاصر و تقليد محض از شيوه هاي فكري و هنري اسلاف و گذشتگان خود به تعبير نيچه حركتي« كميك» و غير اخلاقي ست .
امروزه وقتي محصولات ادبي بسياري از نويسندگان – حداقل درجه دوم - معاصر را مي بينيم به وصوع اين سير قهقرايي و حركت ها و رفتن هاي بي نتيجه به سوي گذشته هاي دور را مشاهده مي نماييم .
اگرچه بسياري از اين نويسندگان و شاعران ظاهراً تصويري مدرن از خود و مخلوقات فكري و ادبي خود دارند و خويشتن را شايسته ي عناوين پر طمطراقي چون مدرن و نوگرا بودن و حتي بعضاً فرامدرن!!!!! بودن و...مي دانند و حتي در صورت منسوب دانستن شعر ،فكر و هنرآن ها به جهان هاي سنتي و... قصد خون تو مي كنند و عنوان كهنه گرا بودن را مانند عنوان فاطمه براي مردان ، تلخ و دل گزا مي دانند ( فاطمه مدح است در حق زنان مرد را گويي بود زخم سنا ن ) امّا در يك تحليل ساده ي سبك شناسانه ، كهنه گرايي و ايستايي به وضوع بر پيراهن و دامن كارهاي شان چون شتر بر نردبان برجستگي مي نمايد .
در حالي كه تصور و انتظار اين است كه هنر و شعر بايستي آدمي را به سوي آزادي ، كمال و پيشرفت و به تبع آن سعادت رهنمون باشد اما مع الاسف بسياري از آثار هنري به ظاهر جديد، ما را به سوي جهان هايي سنتي و آب هاي آرام قرون گذشته مي كشانند و به جاي حركت در مسير تكامل و پيشرفت در مسير بازگشت به عصر تك ياختگي بي مي گردند .
در جهان هنرآينده و حال را فداي گذشته نمودن و نبش قبر كردن و... قبل از هرچيز بي احترامي به گذشتگان است . آن گذشتگاني كه ما مرتب در آثار و افكار خويش به آن ها اقتدا و انتما مي كنيم هرگز آن ها در عهد خود آينده را فداي گذشته هاي قبل از خود نكرده اند .
اگرچه تقريبا يك قرني ازطرح و بحث و جدال بين كهنه و نو در هنر و ادبيات ايران مي گذرد اما با توجه به شرايط فعلي انگار باز سخن از كهنه و نو گفتن همچنان موضوعيت و محوريت دارد چون هنوز ترس از باختن آينده به گذشته و برگشتن به مرحله ي تك ياختگي در هنر وجود دارد هرچند به تعبير شاملو چنن بازگشتي غير ممكن و غير معقول است و به قول يكي از انديشمندان ديگر ايراني اين عمل مانندن برگرداندن نوزاد زنده به شكم مادر است .
« چه كند صبح اگر ديروز / گوري است كه از آن نمي رويد زهربوته يي ندامت / با هسته ي تلخ تجربه اي در ميوه ي سايه اش / چه كند صبح كه اگر آينده به گذشته باخته بود / دكتر حميدي شاعر مي بايست به ناچار اكنون / در آب هاي دور دست قرون / جانوري تك ياخته باشد . »
صبح در اين شعر تخلص يا ( pen name ) شاملو است قبل از ا. بامداد